خودمونی

خدایا خودت هوای مارو داشته باش

روزای سختی رو با همسری میگذرونیم

میشه ازتون بخوام برامون دعا کنید

چند روز اینده روزای سختتری برامون هست مخصوصا برای همسری ممنون میشم با دلهای پاکتون برامون دعا کنید

دوشنبه 24 شهریور1393 | 9:8 | غزل | |

راست میگن وقتی یه دروغی هی تکرار بشه بعنوان واقعیت پذیرفته میشه

در مورد این موضوع خیلی میخواستم بنویسم ولی نمیشد

دیگه حالم از این تبلیغای اشغال با  ل ا ب ا لا بهم میخوره و امثالهم اههههه

بابا چیه بچه 1 ساله رو هیییییییییییی تومغزش بگیم این ابه ببین بگووووووووووو

بچه فقط و فقط با بازی زندگی رو یاد میگیره بعدش مثلا هی بهش بگیم بگو وان تو تری

امین یه سی دی داشت که ماله رنگا بود خیلی نمیذاشتم اتفاقا انگلیسی هم از همون شمارش رو یاد گرفت دیگه هم ندیدش

من خودمم جو گیر شده بودم همش دنبال این چیزا بود بعدشم فهمدیم ای بابا این روش توی کشورهای دیگه منسوخ شده همش فکر میکردم نکنه امین باهوش نیست نکنه بچه من خنگ بشه

در مورد همین پ و شک یا چیزای دیگه حالا پ و شکو میگممممممممم مامانا فقط و فقط بذارین بچه با ارامش این مرحله رو طی کنه امین خیلیییییییییییییییییییییی راحتت جیشش رو میگه اهاااااااااااایییییییییی اطرافیاننننن ترخدا هی نیاین بگین بچه ما1 ماهش بود دندون داشت 4 اهگی راه رفت 6 ماهگی اوههههههههه از کوه بالا میرفت بچه به بچه فرق داره و اصلا نمیشه مقایسه کرد حالا اگه یه بچه ایی مثلا یه ماه دیرتر حرف زد منگل نیست کهههههه ( البته از لحاظ پزشکی باید بررسی بشه دیرکردها همش هم طبیعی نیست )

والااااااااا به قرعان بچه ها فقط از طریق بازی کردن هست که مغزشون فعال میشه و یاد میگیرن مثلا وقتی امین خاک بازی میکنه کیف میکنههههههه

نمیگم به امونو خدا ول بشنا هاااااا نه ولیییییییی من اصلا فشار رو برای یادگیری کلمات دوست ندارم

اخیشششششششش راحت شدم والا تا ت ی وی روشن میشه یکی داره میگه سیبببب همه براش دست میزنن اهههههه

چهارشنبه 19 شهریور1393 | 10:13 | غزل | |

دیروز س و نو داشتم که نتیجه اینکه اونایی که بودن کوچیکتر شده بودن و بعضی ها جدید دراومدن که البته اصلا مسئله مهمی نیست ولی خب دراومدنشون ادمو ناراحت میکنه

بعدشم پیاده اومدم تا یه مسیری خواهری و امین اومدن دنبالم بعدش رفتیم خونه و یکذره پسری شام خورد تا همسری اومد دوباره با پسری با همدیگه شام خوردن و ماست و خ یار بدشم رفتیم پ ر دیسان دیگه شده پاتوق ما کلی بدو بدو کردیم انگور خوردیم و چاییی اومدیم خونه

امروز صبم تا اومدم بیام امین بیدار شد و مجبور شدم بمونم تا یکذره اروم بشه مامان اومد باهم رفتیم حیاط من جیم شدم

امین هنوز به این موضوع عادت نکرده با اینکه با زبون ساده براش توضیح دادم ولی هیچیییییییی

پ.ن : شاید پول خیلی از مسائل رو حل کنه و باعث شادی بشه ولی خدا نکنه که پول باعث غم بشه و این چند روز فهمیدم که پول همه چیز نیست نیست نیست


ادامه مطلب
سه شنبه 18 شهریور1393 | 12:0 | غزل | |

سلاممممممم دوستان خوبین خوشین

سفر خیلی خوب بود با اینکه امینننن غر غر و نق نق کرد و همش میگفت بریم خونه غیر از روز اخر تجدید روحیه شد

یکشنبه ظهر راه افتادیم و ساعت 3.30 دوشنبه صب رسیدیم و تا رسیدیم و وسایل رو هتل گذاشتیم رفتیم حرم برای نماز صب اخخخخ که چقدر میچسبههههه

بعدشم اومدیم هتل و خوابیدیم ساعت 9 هم رفتیم صبحانه

تصمیم گرفتیم اون روز خریدا رو انجام بدیم تا راحت بشیم واییییییییی که امین چه کرددددد تصمیم گرفتم فقط برای مادر شوهری و همکارا سوغاتی بگیرم واقعا نمیتونستم دیگه وایستم برای همین من با امین دور زدم ماماننیا خرید کردن بعدشم ناهاررر

عصرم تا ساعت 5 خوابیدیم به پیشنهاد خاله رفتیم بازار ب ی ن المللی بازم امین غررررر زدددد هیچی دیگه خسته و کوفته برگشتیمممم شام خوردیمممممم البته با چاشنی غرررررر

روز بعدم داشتیم صبونه میخوردیم که خواهری زنگید و سوپرازیمون کرد بلههههه امده بودن مشهد

بازم رفتیم حرم و تا نماز موندیم بعدشم که اومدیم ناهار بخوریم رفتیم ه تل جواد غذاش عالی بود و پسری لب نزد به زور هویج سالادو خورد

شبم رفتیم باز حرم برای نماز واقعااااااااا نماز صب و عصرش خیلی کیف میده شبم به پیشنهاد شوهر خواهری رفتیم بیرون پیتزا خوردیم که خوشمزه بود

صب برای نماز ماماننیا رفتن و منو پسری تنها موندیم البته پسری خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم و از پنجره اتاق به دعای حرم گوش میکردم به مردم نگاه میکردم که چه جوری و با اشتیاق خودشون رو به حرم میرسونن انقدر دلمممممم گرفتتتتتتتتت ولی چاره ایی نبود نمیتونستم برم

ساعت 7.30 ماماننیا اومدن با فیلمی که از جارو کشیدن خادما نشونم دادن دیگه نتونستم وایستم چادر سر کردمو رفتم زیارت خلوت بود نماز خوندم سبک شدم برگشتم

بعد صبونه هم دوباره همگییییییییی رفتیم حرم و رفتیم سمته گنبد طلا برای همه دعا کردمم یاد همتون بودم

دیگه تند تند اومدیم رفتیم برای پسری ناهار گرفتم و وسایلو جمع کردیمو از خواهری خدافظی کردیمو اونا فرداش برمیگشتن رفتیم سمته راه اهن سوار شدیم امین کلییییی شیطونی کرد دیگه اون روز خوب بود

ساعت 1.30پنجشنبه رسیدیم همسری و عمو و پسرخاله اومده بودن دنبالمون دیگه رفتیم خونه تا خوابیدیم شد 2.30

این بود سفر مااااا کوتاهش کردم ببخشید کلااااااااااا خوب بود و فهمیدیم که بچه رو باید از همون اول با سفر اشنا کرد که اینطوری نشه

همسری فرشا رو داده بود شسته بودن و حسابی حالمون جا اومد تشک امین هم داده بود درست کرده بودن حسابی نرم شده بود

5شنبه خواستیم بریم خونه مادر شوهری که وقتی زنگ زدیم گفتن میخوان اونا میخوان بیان

رفتیم خرید کردیم اومدم قیمه و خوراک بادمجون درست کردم

ساعت 8 با یه جعبه شیرینی اومدن

موقع رفتن سوغاتی مادر شوهری رو دادم گفتتتتت اینو میدم به خ ش برای اینکه از ترک یه برای شما سوغاتی اورده بود منم گفتم واقعا امین نذاشته من خرید کنم داغ کرده بودمااااااااااااا حالا از اونجا سه تا تی ش رت اورده اینهمه رفت ت ب ریز شمال چی اورد برای من در ضمن همسری که نبوده

اصلا شبی شدااااااااااا بعدشم فهمیدم اقای برادرشوهر ماشین رو به نامش زده و استفاده میکننننن آیییییی حرص خوردم بحث کردمممم همسری هم میگه میخواد بفروشه پوله منو بده حتمااااااااا

.....

باشد ما مسافرتهای زیادتری بریم مامان میگه امین اصلا فرق کرده از مش هد ب بعد چی بگم والااااااااا

اینم بگم که پوشک گرفتن موفقیت امیز بوده و فقط شبا تنش میکنم

یکشنبه 16 شهریور1393 | 9:17 | غزل | |

یه عالمه نوشتم همکارم اومد مجبور شدم ببیندم صفحه رووووووو

چمدون ادمادس

کیف دستیم پر از خوراکی و مدارکه

شیشه خاک *شیر و گلا*ب امادس

12 میرم ارایشگاه کش چادرمو باید بدوزم

کفش ب ا ر داریمو شستم چون تنها کفشه راحتیم همونه

دیگه دیگهههههه انگ و ر خریدم

عر ق نع نا یادم رفته

........

دارم میام باورم نمیشه

دعاگوتون هستم

خوبی بدی دیدید حلال کنید

 

یکشنبه 9 شهریور1393 | 10:5 | غزل | |

5شنبه سر کار بودم بعد از کار هم رفتم خونه و ناهار بعدشم با پسری خوابیدیم

همسری 3 اومد ناهار خورد صحبت کردیم بعدشم لباس پوشیدیمو رفتیم سم ته اند یشه برای بررسی البته که پولمون کافی نیستت ولی فقط برای دیدن رفتیم

برگشتنی هم توییییییییی ترافیکککککککک وحشتناک ف ردیس افتادیمممم اوففففف

پسرک هوس جوجه ک باب کرده بود براش گرفتیم  و اومدیم خونه

جمعه هم صب پاشدم نون ت ازه گرفتم با خا مه و عسلللل خوردیم یه ابگوشت مشتی هم گذاشتم با خواهری رفتیم یه ذره خرید کردیم اومدیمممم

همسریی و پسرک رفته بودن پ ردیسان وقتی اومدن ابگووشتی بسس خومزه خوردیم

چند روزی بود همسری گیزه داده بود به موهای امین برای همین بالاخره موفق شد و بردش ارایشگاه و کوتاه کرد بچم سبک شددددد

بعدشم رفتیم سمته ک رج یه سرم به برادر شوهری زدیم بعدشم بحث با همسری سره همون ماشینههههههه یادتونه کههه

خونه خواهری شام خوشمزه خوردیم بعدشم کیک و بازی بچه ها و اومدننن خونه

............

فردا انشاا... حرکت میکنیم سمته م شهد تا ظهر سرکارم چمدونم جمع شده ولی بازم کار دارم یه سری خوراکی بخرم برای پسری و خودمون ارایشگاه رفتن خودم و و وووووووو عاشقه این چمدون جمع کردنم

شنبه 8 شهریور1393 | 14:46 | غزل | |

کلا که اینجا سوت و کور شده دیگه اخر هفته هم که باشه هیچییییی

.........

داداشی دفاعش رو با موفقیت تموم کرد نمره خیلی خوبی هم اورد منم زودتر رفتم و بستنی خریدم بابا هم اومده بود دور هم خوردیم

پسری هم از ذوقش نخوابیده بود دیگه هیجی دیگه برنامه داشتیم سریع غذا درست کردم مرغ و سیب زمینی و هویج دیگه با هم بازی کردیم ماماننیا میخواستن برن عروسی

شامش رو خورد بعدشم فالوده خورد در همین حاله فالوده خوردنننننن خوابش برد عزیزممممممممم رفتم جاش رو درست کردم خوابید پسریم

تی وی دیدم تا همسری اومد شام خورد یکذره حرف زدیمو و من رفتم خوابیدم

..........

وقتی من جنبه ندارم بدون همسری برم مسافرتتتتت چرا اینکارو کردممممممم میخواستم براش غذا درست کنم گفت فریزی نمیخوره حالا موندم چکار کنم داداشی هست ولی اونم شبا غذا نمیخورهههه طفلی همسری خسته مونده بیاد چی درست کنهههههه بعدشم دلم میخواست بود اونجا گناه داره طفلیییییی

............

جمعه خونه خواهرم دعوت شدیم تولد خواهر زادمه 9 سالشه چی بگیرمممممممم

چهارشنبه 5 شهریور1393 | 10:47 | غزل | |

اینکه همسری هر غذایی رو دوست نداره یه کوچولو منو دچار مشکل میکنه و دستم بستس دیدم نمیشه هر شب بساط برنج به راه باشه خب چاق میشیم بعدشم تنوع نمیشه داد بهش

از سا یت همیشگی استفاده کردم م ا م ی سایت و خودم برای خودم مبتک ر شدم

دیروز وقتی فهمیدم پسرک ظهر برنج .و گوشت خورده تصمیم گرفتم شب یه شام سبک اما مقوی درست کنم

این شد که مواد م ا کارونی اماده داشتم لو ب یای خیس خورده فریز شده هم داشتم بنابراین دست به کار شدم ووو خوراک درست کردم البته خشک تر بعد هییییی رفتم نگاش کردم که چه تغییری بدم دم دمای اومدن همسری یه فکری به سرم زد

یه نون لوا ش برداشتم گذاشتم کف ماهی  تا به روش موادم رو ریختم پ نیر پیتزا اوردم با جعفری دیدم پسری هم تخم مرغ اورده همشو ریختم روی مواد و دوباره یه لا یه لوا ش و روشم هم یه کوچولو پنیر پیتزااا و در م اه ی تا به رو گذاشتم چند دقیقه بعدددددددددد اومممممممممم خوشمزه شده بود نون زیرش ترد بود عالی اگه تند بود حتما مزش بهتر میشد ولی من تندش نکردم امتحان کنید حالا فهمیدم که بهش میگن ا ن چ ی لادا

................

دیشب رفتیم خونه خاله همسری پدرشوهرش فوت شده بود رفتیم دیدنشون

..........

صب رفتم پیاده روی هوا عجیبببببببب دلچسبه  و نون ب ر بری ترد و خوشمزه خریدم با خامه اوممممممم خودم نخوردم نون رو خالی خوردم

رجیم خر استتتتتتتت

 

بعدا نوشت : داداشی امروز دفاع داره امیدوارم همه چی خوب پیش بره

بعدا نوشت 2 : شاید پول حلال خیلی از مشکلات باشه ولی همه چیز نیست

سه شنبه 4 شهریور1393 | 11:36 | غزل | |

دلم میخواد گوشیم زنگ بخوره و یه خبر خوب بشنومممم یه خبر خیلی خوشحال کننده

دلم میخواد یه دوست بهم زنگ بزنه و ازم بخواد  که باهاش برم یه قهوه و کیک شک لاتی بخوریم

دلم یه چیز خوب میخوادددددددد

 

یادتونه گفتم میخوام درس بخونم

 


ادامه مطلب
دوشنبه 3 شهریور1393 | 12:24 | غزل | |

اخ که من عاشقه این هواممم ملس و شیرین اومممممم

نسیم خنک میاد و حسابی میشه لذت برد

...........

دیروز که رفتم خونه تصمیم داشتم لازا ن یا درست کنم به بسته گوشت دراودم و رفتم بالا دنباله امین هر چی به در زدم کسی باز نکرد فهمیدم خوابه

اومدم پایین گفتم تا یخ گوشت باز بشه دراز بکشم کهههه خوابم برد و یه دفعه از جام پریدم دیدم یه ربه 6 سریع موبایلمو نگاه کردم مامان دوبار زنگ زده بود سریع رفتم بالا تا در باز شد پسری پرید بغلم و کیکی رو که صب همسری برای خریده بود نشونم داد کیک خریده بود پسری از دستش افتاده بود و داغون شده بود اوردیمش پایین و نشست به خوردن

منم مواد گوشتی رو اماده کردم تا اومدم لازانیا در بیارم دیدم دوتا ورقه بیشتر نیست این شد که نظرم عوض شد و ما کا رو نی درست کردم

بعدشم با پسرکمون رفتیم بیرون میخواستم برم دکی برام ازمایش بنویسه که نبود دکی دیگه یه چرخی زدم رفتیم پاساز دمه خونه و دیدن کردیم بعدشم رفتیم دنباله همسری و اومدیم خونه شام و چایی و میوه و غشششش من واقعا غش کردم

...........

ساعت خوابه پسرک دوباره عوض شده و ساعت یه رب به 8 بیداره و نمیشه در رفت باید ببرمش بالا و خودم بیام

........

همکار همسری یکی دوبار باهاشون رفتیم بیرون حالا امشب دعوتمون کرده خونشون اصلااااااااا دلم نمیخواست برم خب سختمه وسط هفته اونا میخوابن تا ساعت 12 ظهر بعدشم من رفت و امد همکاری رو دوست ندارم

بعدشم یه جوریم نمیدونم چی بپوشم سختمه خب البته که ادمهای خوبی هستن ولی من سختمه نمیدونم چکار کنمممم

بعدا نوشت : همسری همین الان گفت نمیریم مثله اینکه یکی دیگه از همکاران هم هست و همسری از اقاهه خوشش نمیاد هههههههه اخیششششش

 

یکشنبه 2 شهریور1393 | 9:58 | غزل | |

www . night Skin . ir