|
خودمونی خدایا خودت هوای مارو داشته باش
|
در استانه فصلی نو زندگی را زندگی خواهم کرد [ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 10:25 ] [ غزل ]
[ ]
دیروز اصلا روز خوبی نبود
ساعت ۶ صب بود احساس کردم امین داغه بله امین تب کرده بود و بلافاصله ا سهال شد بردم شستمش صورتشم اب زدم دوباره خوابید تبش قطع نشد نرفتم سرکار رفتیم دکتر معاینه شد چیزی نبود علامتی نداشت فقط اس هال بعد خوردن استامینوفن تبش قطع شد ولی بیرون روی داره یک مقدار کته ماست دادم بهش فایده نداشت شب مامانینا اومدن خونمون و کادوی تولدم رو نقدی حساب کردن انقدر حالم بد بود که شام نتونستم بخورم فقط میخواستم امین خوب بشه ووووووووو همسرییییییییییییییییییییی مثله همیشههههه سوپرایزم کرد مثله همیشه و من شرمنده مثله همیشه بانو جان یک تو گردنی خریده بود یکی برای خودش یکی برای فکر کنم دختر جاریش من از قشنگی اون گل تعریف کرده بودم و دیشبببببببب من صاحبش شدم عاشقشم اصلا عاشقه چیزایی هستم که همسری با عشق برام میخره فرقی نمیکنه چی باشه چون میدونم باعشق خریده ممنونم ازت شما گلهای زندگی من هستین این گل رو همیشه به عشقتون به گردنم میندازم بهترین کادوهای زندگیم شما هستین و با وجود مریضی امین این بهترین تولدم بود [ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 9:12 ] [ غزل ]
[ ]
روز اولی که اومدم سرکار هم خودم خوب بودم هم مامان روحیش بهتر شده بود چون امین مجاله هیچ فکر منفی رو بهش نمیداد اصلا اجازه نمیداد مامان تکون بخوره
رفته رفته خسته تر شده و اینکه امین عادت نکرده و دو روز گذشته هممون اذیت شدیم امروز صبم اومدم لباس بپوشم بیدار شد همسری گرفتش روی پاش ولی همش گریه میکرد تا اینکه بغلش کردم و شیر دادم اروم شد یعنی همین بغلش کردم اروم شد سرکار اومدن مزایای زیادی داره مخصوصا از لحاظ مالی میدونم توی فشار قرار میگیرم ولی نمیتونم بیشتر از این مامانو اذیت کنم نگهداریش سخت شده براش بیشتر از این امین اذیت بشه با اینکه بعدها یادش نخواهد بود وقتی پول بی*مه رو بریزن دیگه نمیام فعلا این تصمیممه ....................... دیروز با همکارم رفتیم بی*مه کاراش تموم شد بدون عیدی ؟ ........... و روز زن با امین نشسته بودیم وسط حال دیدم صدای کلید اومد همسری بود با دست پر دستت درد نکنهههههههه عزیزم ممنونم که به یادمی ممنونم که برای شاد کردن من هر کاری میکنی شبش هم رفتیم پیشه مادربزرگم و بعدش هم خونه مادرشوهری طفلی دخملی کوچولو چی بگم ؟ ........... دو روز دیگه مونده تا شروع سی سالگی حسه عجیبی دارم تموم شدنه یک دهه و شروع یک دهه دیگه اخ که چقدر زود میگذره [ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 8:55 ] [ غزل ]
[ ]
میدونید چقدرررررررررررررر خوشحالم کردین
میدونید تک تک اس ام اسهاتون باعث جمع شدن اشک توی چشمام شد میدونید از ته دل خندیدم میدونید غمی رو که توی دلم بود فراموش کردم میدونید به داشتنه شما افتخار میکنم میدونید چقدر دوستتون دارم چی بگم اخه من چی بگم چی بگم اخه من چه جوری جبران کنم خوشحالم کردین دلم رو شاد کردین از خدا میخوام تک تک لحظه هاتون سرشاررررررررررررر از شادی و ارامش باشه [ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 11:6 ] [ غزل ]
[ ]
کوچک و زیبا همچون برگ گل ظریف و شکننده همچون ساقه های گل
موهایت به سیاهی شبهاست نرم و زیبا میدانی چروکهای دست وصورتت را دوست دارم میدانی ظریفی پوستت مرا غرق در شوق میکند میدانی وقتی نگاهت میکنم جز قدرت لایتناهی خدایم چیزی به فکر نمیرسد موجودی محتاج و کوچک قادر به هیچ چیز نیستی حتی کوچکترین کارهایت و من غرق لذتم و همیشه اماده برای رفع نیازت شبها وقتی تو غرق لذت خوردن شیر میشوی من میان ارزوهایم پرواز میکنم و ترا میبینم آه چه قشنگ راه میروی آه اولین دندانت اولین حرفت خنده هایت کدام را بگویم عزیزکم هر روز بزرگ و بزرگتر میشوی میدانی وقتی میخواهم از تو جدا شوم قلبم را در خانه میگذارم و هنوز خارج نشده دلم تنگ میشود حتی اگر با دستهای کوچکت صورتم را خراش دهی انها رو دوست دارم و من بدون هیچ منتی و از سر عشق برای تو میمرم ارزویم سربلندی توست و من روزی کوچک و نحیف شکننده و چروکیده خواهم شد قادر به هیچ کاری نیستم حتی کوچکترین کارها شکننده تر از ساقه های گل موهایم به سپیدی برف و منتظر تولدی دوباره آغازی دوباره و من از تو هیچ چیز نمیخواهم ....... [ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 9:23 ] [ غزل ]
[ ]
خیلی فکر کردم چی بنویسم تا بشه با واژه ها چیزی در مورد مقام زن بودن و مادر بودن بنویسم
اصلا توی واژه ها جا نمیشه فقط اینکه ازت هزار بار ممنونم با از خودگذشتگیهات منو به اینجا رسوندی میدونم که جبرانش محاله
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 9:7 ] [ غزل ]
[ ]
یعنی الان فکر میکنم پایی وجود نداره از بس دیروز خسته شدم تازه بعدشم با مامانینا رفتیم بیرون
به زودی من محو میشم یک مانتوییییییییی بسیار خنک جهتتتتتت یک مادر یو یو کفه پاهام میسوزه دیگه دیروز با صن دل ه طبیم میام ................ همیشه تاریخه تولد و سالگرد ازدواجه دوستام و اطرافیانم یادم بود و بهشون مس میزدم ولی اونا هیچی حالا یادشون نبود یا نمیدونم بعد از اینکه من دیگه مس نمیزنم دیگه رابطه ها انگار بسته به همون بوده و یک طرفه و تموم ارزش دوستی چقدره ؟ نمیدونم یعنی من دیگه پیامی نمیفرستم که اونا هم جواب بدن دیگه تموم بیخیال تا شمارو دارم غم ندارم ................ برای روز م ادر خیلی فکر کردم تا اینکه مامان گفت میخوام برم موهامو رنگ کنم منم پیشنهاد دادم م ش کنه و من پولشو میدم که اینکار کرد به نظرم جالب شد نه ؟ میخواستم برای تولد خواهر شوهری چیزی بگیرم هر سال میگیرم هر چند کوچیک امسال نمیدونم با اون بی محلی فکر میکنم لازم نیست تولدش دو روز زودتر از منه امروزم تولده جاری بزرگ بود که بهش تبریک گفتم اینکه یک کسی یک جایی به یادت باشه به نظرم خیلی شیرینه [ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 10:16 ] [ غزل ]
[ ]
دیروز همسری پیشه یکی از دوستاش بوده که یک اقایی برای خرید وارد میشه
این اقا ط ب س نتی کار میکردن م ا سا ژ هم جزو کارشون هست خلاصه این اقا بعد معاینات اولیه به همسری میگه ک بد چرب غل ظت خون داری و بینه مهره ۴ و ۵ هم مشکل داری کلی هم توصیه های غذایی نوشته برا ش حالا نمیدونم واقعا اینطور هست یا نه ولی همسری میگفت خیلی چیزا گفت که دقیقا همون نشونه ها بود یک دکتر باید بریم ................. کلی واسه خودم خوشحال بودم فکر میکردم امروز چهار شن بست زهی خیال باطل ............. دیروز رفتیم با همکارم کارای بی*مه رو انجام دادیم باشد پولمون را بدهنددددددددددد .......... امین دیگه واسه خودش اقایی شده حالا میشینه و منم دور و برش اسباب بازیاشو میذارم کلی واسه خودش مشغول میشه هرازگاهی هم برمیگرده منو نگاه میکنه مطمئن بشه من هستم باهاش د الی بازی هم میکنم که فکر نکنه من نیستم یک وقتایی هم میرم پیشش میشینم بازی میکنم یک چیزی بهش میدم بخوره مثله اب یا سوپ یا یک هویچ پوست کنده که باعث میشه خارش دندوناش زیاد اذیتش نکنه دیروز موقع رفتن به خونه بستنی گرفتم هر چی به داداشی میگم الان امین کوچیکه نمیتونه بخوره گوش نمیده که اونم چی س*الار بعدش رفتم توی کتاب خوندم دادن مواد رنگی چه طبیعی چه شمیایی باعث کهیر و خارش و تغییر رفتار کودک میشه و همچینین بعدااااااااا سردردای می*گرنی به دادشی گفتم دیگه بهش نده ولی خدایش خیلی بامزه میخورد براش جالب بود ولییییییی هیجانیییییییییییی شده شدید کاملا مشهود بود تغییر رفتارش یک لحظه اروم نبود انقدر اعصابم خورد شددددددددد ................. بالا پایین رفتنهای من برای شیر دادن لاغرم کرده ولی خدایش پایی نمونده برام [ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 10:30 ] [ غزل ]
[ ]
نشد که بشه نشد اگه میشد.......... راضیم به رضای تو
................ برادرشوهری هنوز با جاری اشتی نکردن طفلی دخملیشون انقدر دلم میسوزه میگه شبا بلند میشه گریه میکنه هوای مادرشو میکنه خب شما لجبازی دارین این طفله معصوم چه گناهی داره کاری از دستم برنمیاد دلمم نمیخواد دخالت کنم خدایا اگه مال و مقام و هر چیز دیگه ایی بهمون میدی جنبشم بهمون بده اینجور که پیداست از وقتی جاری خونه به اسمش شده عوض شده همه رفتارش و این سومین دفعه است که قهر میکنه و میره و برادرشوهری قصد نداره بره دنبالش البته من میگم توی این جور دعواها نمیشه یه طرفه قضاوت کرد امیدوارم همه چیز ختمه به خیر بشه .................. دیروز همسری برای امین یک ماشین کنتر*لی خریده بود امین که اصلا خوشش نیومد فکر کنم از اهنگش میترسید منم گفتم تا زمانیکه که متوجه نیست نباید از این چیزا بخریم فعلا به تنها چیزی که خیلی علاقه داره توپه مثلا والیبا*لیستها بلند میکنه پرت میکنه تلفنو ای*فون رو هم خیلی دوست داره عاشقه حمومهه یک ذوقی میکنه وقتی میبرمش اصلا دلش نمیخواد بیاد بیرون ........... امین هنوز عادت به سرکار اومدنه من نکرده و بیقراری میکنه روزی دوبار میرم خونه چون گریه میکنه و نق میزنه نمیدونم باید چکار کنم خوابیدنشم خیلی بد شده نمیدونم علتش چیه ؟ مامان میگه چشماش داره بسته میشه ولی نمیخوابه و گریه میکنه وقتی من میرم خوب میشه فکر میکنم علتش نبود منه ......... به برادری گفته بودم برام از نما یشگاه ک تاب بگیره یکی من* و کودک *من که نصفه کتاب از من گذشته بود چون مربوط به دوران ب ار داری بود و بیشتر مسائله پ زشکیه دومیه مادر *کافی اینم خوبه
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 9:7 ] [ غزل ]
[ ]
انرژی نفرستادیننننننننن باشه ایراد نداره ................... ۴شنبه یادم نیست چی شد ۵شنبه صب رفتم پیشه مامانینا دایی زنگ زد که میاد دنباله مادربزرگم اونم کلی گریه کرد که نمیخواد بره چون یاده اقا جونم میافته اعصابم انقدر بهم ریخت که حد نداره اخه پدربزرگم اونجا فوت کرد دوست داشت بره منتهی یک مسالی پیش اومده که مجبورا رفت خدایا هیچ کسی رو محتاجه بندت نکن .......... همسری ۶ اومد حاضر شدیم بریم خونه مادرشوهری مثله اینکه برادرشوهری و جاری دعوا کردن اونم با بچش اومده خونه مادرشوهری وقتی رفتیم طفلی بچش داشت گریه میکرد نه باباش بود مامانه هم نبود خواهر شوهری کوچیکه و بزرگه هم سوار ماشین رفتن بیرون نه سلامیییییییی نه چیزیییییییییی ماهم رفتیم تو امین و دخملی باهم بازی کردن و ماجرای قهر تعریف شد به نظرم واقعی نبود مسخره بود و جاری که اصلا سراغه بچه رو نگرفته اینا قبلا هم یکبار کارشون به دادگاه کشیده شده نمیدونم چی میشه خیلی دلم واسه دخملیشون سوخت بعدشم بساط شام چیده شد و خواهر شوهریا اومدن بزرگه که هیچی کوچیکه که باهاش خوبیم اصلا محل نذاشت اومد رد شد رفت منم بهت زده بودم بعدش دوباره اومد یک سلام اجباری کرد و رفت سر میز منم شام کوفتم شد بعد چایی خوردن همسری اومدیم خونه انقدر اعصابمون خورد شده بود که هر دو گفتیم پشیمون شدیم از رفتنمون اخر شب یک چایی دارچین دم کردم و سعی کردم حالمونو عوض کنم همسری هم از قرار امروز گفت و هر دو حالمون بهتر شد امروز همسری قراره بره جایی امیدوارم درست بشه کلی توی رویا رفتیم دیروزم به بیرون رفتن گذشت خفه شدیم از گرما بعدشم لرزیدیم از سرما دیشبم حالم بد شددددددد دل پیچه گرفته بودم فکر کنم بخاطر کال*باسه توی الو*یه مادرشوهری بود دوسالی بود نخورده بودم زیاد اهلش نیستیمممممم ............. مادرشوهری میگفت چقدر لاغر شدییییییییی و من بسیییییی امیدوارم شدم ......... میخواستم به خواهر شوهر کوچیکه مس بزنم که چیزی شده از دستم دلخوری همسری گفت ولش کن مگه محتاجشی خب مگه چکار کردم که اصلا محل نذاشت برام سخته خب فکر میکنم بخاطر نشدنه خواستگارش هست به همسری گفتم ول کن دخالت نکن اگه خوب بشه نمیگن تو کردی که نمیدونم [ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 12:12 ] [ غزل ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : تمزها ] [ Weblog Themes By : Themzha] |