خودمونی

خدایا خودت هوای مارو داشته باش

وقتی همش داری برنامه ریزی میکنی و فکر میکنی و تصور میکنی

این میشه که دیشب خواب دیدم مشهدم و با اطلسی و برو بچ رفتیم بیرون و گردش

...............

این روزا امین به شدتتتت عوض شدهههه

خوابش که هیچیییییییی ظهرا نمیخوابه بعد از ظهرا غر میزنه شبا ساعت 9 10 و بعضی وقتا با لجبازی تماممممممم 11 میخوابهههههه

اخلاقشممممم به شدتتتتتت عوض شدههههههههه واقعا سنه بدیه

متاسفانه صبا هم دیر بیدار میشه وگرنه فکر میکنم اگه بره نصفه روز مهد خیلی خوبه

خلاصه که این روزا حسابیییییییییی در گیرم و تمرین دوباره صبرررررررر بله

اخر هفته هم خوش بگذره بهتون

وقت کردین اپ کنید دیگه کجایینننن

آیییییی من از ادمهای مغرور بدم میاد

چهارشنبه 29 مرداد1393 | 10:50 | غزل | |

دیروز بالا خر ه موفق شدم با د مجونا رو توی فر س رخ کنمممم و یه دستی به خونه بکشم انقدر خوابم میومد که حد نداشت

موقع رفتن به خونه انبه و انگور و کاهو خریدم وقتی رسیدم دمه در دیدم داداشی و پسری نشستن دمه در

دیگه رفتیم خونه و یکذره بازی کردیم شام درست کردم استان بلویی ولی چون پسری ناهار درست نخورده بود توش گوشت ماهچه انداختم بلکه ویتامینی چیزی بهش برسه میوه خوردیم دراز کشیدیم حموم رفتیمممم شام پسری رو دادم همینجوری که داشتم باهاش حرف میزدم غش کردددددد ساعت 8 خوابید منم دیگه جمع و جور کردم بردمش اتاقش

همسری هم 9.30 اومد با دست پر میوه و نون

شام خورد و حرف زدیم بعدشم ما هم رفتیم خوابیدیم البته خواب که چه عرض کنم باهم حرف زدیم انقدر دلشوره داشتم حرف زدیم اروم شدم ما هم خوابیدیم

الانم که اینجام

 


ادامه مطلب
سه شنبه 28 مرداد1393 | 10:14 | غزل | |

شنبه میخواستیم بریم خونه مادر شوهری که نبودنننن

برای همینم با پسرک رفتیم پردیسانن که خطر بزرگی از سر مون رد شد امین داشت بستنی میخورد که بستنیشو داد به من بعد یکدفعه دوید سمته دیوار کنار خیابون و یکدفعه حالت شیرجه شد و من فقط خشکم زد و گفتم تموم شد و هیچ حرکتی نتوسنتم بکنم بعدش به طور معجره اسایی نشست روی زمین و من جیغ کشیدم تا یک ساعت همه بدنم لمس بود بعدشم که با همسری رفتیم دور زدیم و انقدر سرم درد گرفته بود  همسری برام م ع جون گرفت فکر کنم فشارم خیلی پایین بود به محض خوردنش کمی حالم جا اومد بعدشم خونه و من غش کردم

یادم میوفته چه جوری شد حالم بد میشه

..........

دیروز تا اومدم همسری رو بیدار کنم پسری بیدار شدو منو توی لباس کار دید گفت کجا میری گفتم هیچی مجبور شدم کنارش بخوابم ولی نخوابید پاشدیم رفتیم نون تازه و خامه خریدیم رفتیم بالا تا صبونه میخورد من جیم شدم تا اومدم پایین صداشو میشنیدم که صدام میکردددددددد اییییییییییییی کباببببببب شدم

بعدشم میخواستم ب لیط قطار بگیرم یادم رفته بود کارت پول رو بیارم که رفتم خونه تا در خونه رو بستمو رفتم تو داداشی و امینم اومدن تو رفتم توی اتاق قایم شدم منو نبینه ولی دیدم داره گریه میکنه دلم نیومدددددد رفتم بغلش کردم اونم حسابی خودش رو چسبوند به من

داداشی طفلی میگفت نمیومدی حالا دیگه نگه داشتنش سخت میشه راست میگفت

هیچی دیگه موندگار شدم رفتم بالا اونم چسبیده بود به من بعدشم با دادشی اومدیم بیرون از مغازه نزدیک خونه یه ماشین ریموتی گرفتیم دیگه من اومدم تا عصری اذیت نکرده بود دیگه

.........

بلههه بالاخره بلیط گرفتم برای م شهد من و پسری مامان و خواهری و خاله و دختر خاله همسری رو هر چی گفتم نیومددد برای دو هفته دیگه انشاا...

عصری هم با پسری شال و کلاه کردیم و رفتیم خونه مادر شوهری چون حیاط دارن خیلی خوبهههه پسری قشنگ بازی میکنه خ ش هم بود بعدشم رفتیم با خ ش و م ش کفش خریدیمو اومدیم خونه همسری هم رسیده بود نیم ساعت بعدشم جاری جدید تشریف اوردن

دیگه شام و میوه و بازی جیغ و اومدیم خونه

خ ش دو روز در میون میره اونجا منم میخوام از این تصمیما بگیرم

والااااااااااااا

دوشنبه 27 مرداد1393 | 9:35 | غزل | |

حالا که همه خوابینننننن من اپ میکنم شما بخوابینننننننن باشههههه

......

ماماننیا چهارشنبه عروسی دعوت بودن از اونورم رفتن و لایتتتت

پنجشنبه به زورررررررر پسرک رو بیدار کردمو اومدیم سرکار ساعت 9 تشریف اوردیممممم و یه رب به 11 هم تشریففففف بردیمممممم خسته نباشیمممم واقعااااااا

بعدشم خرید کردیمو رفتیم با پسرک ناهار خوردیم و خوابیدیم تا همسری اومدددددد یه دوش گرفتیم و راه افتادیم سمتههههه و لایتتتتتتت اییییییییی اتوبانننننننن شلوغغغغغغغغغغغ بوددددددددد

ساعت 7.30 فکر کنم رسیدیمم نرسیده با دادشی و خواهری و پسرک و همسری رفتیم پیاده رویییییییی و حسابیییییییییی یخ زدیمو هوای تازه وارد ریه هامون کردیم رفتیم لبه رودخونه و کمیییییی هم از تاریکی هوا ترسیدیموووووووووو برگشتیم خونه و شاممممم خوردیم

مگه خوابمون میبرد بادم میمومددددددد خواهریم ترسو درختا تکون میخوردن میگفت ادمههههه پسری هم حسابی خوش خوشانش بوددد و کیف میکرد از نخوابیدن اخرش دیگه بخاطر بابا خوابیدیم طفلی خسته بود

صبمممم پسرککککککک 7.30بلند شددددددد یعنی من چشماممممم باز نمیشدااااااااااا اینجا به زور 10 پا میشه

هیچیییی صبونه خوردیم بعدشم به دستور پسری بازم رفتیم لبه رودخونههههههه و اییییییییی شلوغ بوددددددد ابم سرد منکه طاقت نداشتم نشستم روی زمین و لی همسری و پسری همش توی اب بودن بعدشم دیگه یه اتوبوس بچه مدرسه ایی اومدددددد یه عالمه هم ماشینننننن دیگه جا نبود منم از این حالتی که همه چشم تو چشم هم هستن و بعدشم اقایون هیکلای مبارک رو میندازن بیروننننن بدم میاددددد پسری هم خسته شده بود اومدیم سمته خونهههههه ولی قبلشش حسابی اب بازی کردیم و خیس شدیمممم

تا اومدیم پسری غذا خورد و ولووووو شد همسری هم رفت گوشت خرید اغلب از و لا یت میخریم بعدشم برای شب هم دل خریده بود هیچی دیگه پسرک بازم میخواست بازی کنه ولی چشماش باز نمیشد یعنییییی کیف کردااااااااااا همسری یذره با ماشین ور رفت چایی خوردیم رفتیم یه دور زدیم اومدیم رفتیم پیشه بابا هلو کندیمو خوردیم و همگی اومدیم خونه دل کباب کردیمووو راه افتادیم ساعت 9 بود فکر کنم 12.هم رسیدیم تهران

منو پسری بالا خوابیدیم پیشه ماماننیا صب هم ساعت 6 بلند شدم رفتم همسری رو بیدار کردم باهم اومدیم تعویض پلاک کار که تموم شد توی ترافیککککککک خیلی زیاد اتوبانن موندم واییییییی حالت تهوع گرفته بودم چه خبره همه هجوم اوردن سمته تهرانننن اههههههه

الانم در خدمتتون هستممممم

شنبه 25 مرداد1393 | 14:52 | غزل | |

دیروز بعد از کار رفتم ارایشگاهههههه هیچ کس مثله من انقدر نمیره ارایشگاه والاااااااااااا اینهمه مو واقعاااااا نوبره بازم شکرررر چی بگم

بعدشم عرق ریزون اومدم خونه نگوووووووو پسری نخوابیده خواهری داشت میبردش بیرون هیچی دیگه همونجوری عرق ریزون رفتیم دوباره بیرون بعدشم که اومدیم خونه پسری غش کردددددددد

منم خونه رو مرتب کردم بادمجونای همسایمون رو پوست کندم یک زنگ به مادر شوهر زدم برای تشکر پرده اینا دیدم نمیتونه و یک جوری صحبت میکنه بیخیال شدم

پسری عاشقه حلواس یک کم براش درست کردم خودمم یه ریزه خوردم

پسری بیدار شد و اومد تو بغلممممم و بلهههههههههه جیش کرد دیگه همونجوری رفتیم حموممممم بعدشم قرار شد بریم دنباله همسری زیر پل گ یشا بریم ج ی گر بخوریم که پسریییییییی قاط ززد و رفتیم سند ماشین رو از اقای فروشنده گرفتیم برگشتنیییییییییییییی هم رفتیم نزدیک خونمونننن برای پسرک پی تزا گرفتمممم بد مزههه بوددددددددددد فقط قارچ بودددددد هیچی دیگه خوابالو اومدیم خونه و غشششش کردیمممممم

کاشف به عمل اومد کهههههه دیشب تولد برادرشوهری بوددههههه دعوت کیییییییی ماااااااااااااا تا دایی جونشون هستن ما چکاره ایممممممم البته که اگه همسری شب قبلش نمیرفت اونجا فکر نمیکنم میفهمیدیممممم کلااااااااا بلهههههههههه بعضی وقتا فکر میکنم ما چقدررررررررررررر ساده ایمممممممممممم اههه

چهارشنبه 22 مرداد1393 | 10:21 | غزل | |

سلاااااام

چند روزی هست که راد*یو پ*یام شده مونس کاریه من خیلی دوستش دارم زیاد حسه زندگی به من میده

دیروز تصمیماتی در مورد خودم گرفتمممم اینکه انقدر توی هر چیزی عجول نباشمممم اینکه نرم تر باشم

با همسری هم اشتی هستیم ولی من ازش ناراحتم و بهش هم گفتمممممم به یه جلسه بحث و گفتگوووووووو نیاز استتتتتتتتتت

..........

پرده خونمون اینجاااااااا اصلاااااااااا جلوه اون خونه قبلی رو نداره هفته پیشم دادیم به مادر شوهری یکذره برامون کوتاه کنه بنده خدا برام درستش کرد یه ملافه خوجل هم داشتم که برای روبالشی بود برام چند تا روبالشی درست کرده ولی خب اشتباه کردم بالش خودمو دادم و اندازه بقیه نمیشه منکه اصلا حوصله خیاطی ندارم

خ ش هم از ت ر کیه برامون سوغاتی اورده یه بلوز برای من یکی برای همسری ییکی هم برای پسرککککک

دلم یه کفش راحت میخواددددددددد..

.........

دلم نمیاد همسری مسافرت نیاد ما با هم بریم کوفتم میشه گناه داره شاید من جرزنی کنمو ببرمششش هااااااا یک مرده لازمه توی سفررررررررر باباااااا

...

بعدا نوشت :

کجایین اصلا هستینننننننننن چرا اپ نمیکنینننننننننننننن والااااااااااا اخههههههههههه

 

سه شنبه 21 مرداد1393 | 13:27 | غزل | |

در یک اقداممممم فوری فوتی رفتم موهامو کوتاه کردممممم کوتاه کوتاههههههههههههههه اخیش رراحت شدم موهای بلند دوست دارم ولی نه زیر مقنعه و روسری بپیچه بهم دیگه بعدترشم تمامه خونه پر مو باشه و هی با دست و جارو جمع کنیییییییییی

تازه به سرم زده بود مشم بکنم که فعلاااااااا این اتفاق نیوفتاده

..............

و در یک اقدام فوریتی دیگه تصمیم گرفتیم زنونه بریم مسافرتتتتت با خالهههههههه اگه بشهههههه گوش شیطون کرررررررررر فعلااااااااا بلیط گیر نیاوردیم

دیگه چیییییییی ما فعلا قه*ریم ولی حرف میز*نیممممممم

........

غذایی که به لیست غذاییمون خیلی وقته اضافه شده م ا ش پلو هستتتتتتتت عاشقشممممم مخصوصا ادویه یی مثله دار*چین توش باشه

همسایمون یک عالمهههههههههههههه باد مجون و ف لف ل دلمه ایی اورده نمیدونم باهاش چکار کنم یه مقدار اوردم اینجا یه مقدار مامان و یک مقدارم مادر شوهری بازم هستتتتتتتت

 بعدا نوشت : دلم یه مهمونی شادددددد میخواد یه دورهمییییی خوب خوبببببببببببب دلم یه عالمه بزن و بکوب میخواد یه شوری توی دلمههههه

شایدم دلم یه اسباب کشی میخواد به خونه ایی که ماله خوده خودمهههههه دلم یه عالمه کاغذ رنگی میخواددددد دلم یه تولد میخوادددددددددد

من کجا برممممم که همه جاش رنگی رنگی باشه هاااااااا

دلم نمیخواد به جنگ به سقوط به بی رحمی فکر کنممممم نمیخوامممممم خدایا صلحححححح صلحححححح

دوشنبه 20 مرداد1393 | 9:18 | غزل | |

صدای منو از تهران دو د گرفته میشنوید و هیچ اثری از پاکی و سر سبزی شمال توی رگه های صدای من نیستتتت نه نیستتتتتتتتت یعنی نرفتیمممم

به شدت به چشممممم زخم  اعتقاد پیدا کردمممممممم

چهارشنبه رفتیم خونه مادر شوهری و بلههههه دیگه تعریف از ماشینو اینا 5شنبه هم تا دیر وقت منتظر ماماننیا موندیم تا کیک تولدش رو بخوریم چون عروسی بودننن

دیگه چ ال وس رفتن رو کنسل کردیم و جمعه ظهر راه افتادیم به سمت ج ا جروددددددد و ماشینننننننن پکیددددددددددددد بلههههههههههه

یک دعواییییییییییی طوفانییییییییییییییییییی شدیددددددددددددددددددددددد هم توی ماشین اتفاق افتاد و قهر هستیممممممممم منکه فعلا خیالههه اشتی ندارمم چون بسیاررررررررررررر دلم شکستهههههه و خورد شدههههههههه لههههههه شدمممممممم

 

شنبه 18 مرداد1393 | 10:29 | غزل | |

یه سوالی

شما ها که اصلا سفر و این چیزا هستین میشه کمکم کنید

حالا که ماشین داریم میخوام ازش استفاده کنیم

میخوام ببینم توی چا*لوس جایی خوبی سراغ دارین برای یک شب اقا*مت دلم نمک ابرود میخواد همسری نمیدونه

شدیدا احتیاج به مسافرت داریم یه شبم کفایت میکنه دیگه

با همسری که صحبت کردم احتمالا صب زود جمعه بریم یه طرفیییییییی خدا کنه بشههههه

....................

گواهی نامم تاریخش تموم شده بود خب ماشینم نبود بیخیالش شده بودم تا امروز صب که با همسری رفتیم و کاراش رو انجام دادیم

برای معا*ینه چشم باید میرفتیم و بهترین جا برای اون لحظه ما گی شا بود ولیییییی امان از ترافیک بنابراین همسری انداخت از توی ش ه ر ارا اومد برای همین از توی کوچه پس کوچه ها رفتیم واییییییییی اصلا یک حالییییی شدم یاد روزای بچگیییییی هنوزم بعضی از کوچه ها خونه های قدیمی دارن و من فکر میکنم صاحب این خونه هاااااا حتما تا چند وقته دیگه تصمیم به نوسازی میگیرن و دیگه خبری از حال و هوای اون روزا نخواهد بود من از این محله ها مخصوصا س تارخان خیلییییی خاطره دارم خب اون موقع مثله الان نبود که همه چی دور و برمون باشه

برای هر خریدی تا ست ارخان میومدیم چقدر زود میگذره واقعا که یادش بخیر

چقدر از اینکه ترافیک بوده خوشحال شدم اول صبی کلی روحیه گرفتمممم

............

برای درس فعلا تصمیم گرفتم تا همسری درسش تموم نشده صبر کنم یه چیزایی هم توی سرم هستتتتت ببینم چی میشه

سه شنبه 14 مرداد1393 | 13:5 | غزل | |

بعد از اینکه دو بار شرکت کردم همون اولای فارغ التحصیلی و قبول نشدم دیگه شرکت نکردم اخه ظرفیت قبولی این رشته خیلی کمهههه منم که باد تو کلم بود میگفتم مثلا با فوق میخوام چکار کنم ادم خودش باید سوادش زیاد باشه و این حرفا و توی این رشته فوق معنی نداره چون ادمهای زیادی با کلاس رفتن به مرحله خوبی میرسن

و حالاااااااا بعد از 10 ساللللل دلم میخواد برم دوباره بخونم و بخونممممم

اینجا وقت ازادم خیلی زیاد شده کار کلا خوابیده منم همش سعی میکنم متنای کوچیک پیدا کنمو ت رجمه کنم و کلنجار برم باهاش

البته که فهمیدم سوادم قنده یک نخود شده و کلا هیچمممم

حالا امروز به سرم زده بخونم برای ار شد واقعا ظرفیت ق بو لیی این رشته س راسری خیلی پایینه نمیدونم با این مدت کم قبول میشم یا نه دلم نمیخواد رشته دیگه ایی هم شرکت کنم 

دیگه اینکه من باید جز وه بگیرم نمیدونم از کجا و چی بگیرممممممم

 

یکشنبه 12 مرداد1393 | 11:32 | غزل | |

www . night Skin . ir