تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker خودمونی
خودمونی
خدایا خودت هوای مارو داشته باش
سلام دوستای خوبم

چطورید خوبید ؟

برای دخملی جونم پا سا ژ ا ه دا ولیعصره یعنی میدونه ولیعصر

خب از ۵ شنبه بگم که قرار شد با شوشو بریم ج م هو ری رفتیم ولی دریغ از یک کت و شلوار شیک یعنی تخمشو ملخ خورده بود هیچی پیدا نکردیم ولیعصرم رفتیم ولی هیچییییییییییییی

موقع رفتن شوشو گفت دختر داییمو توی میدونه نزدیکه خونشون با همسرش دیده خیلی بهم ریختم تمامه فکرم مشغول شد همین موضوع عصبیم کرد البته چند روز بود زیاد حوصله نداشتم ولی با اون حرف بیشتر شد ۵شنبه هم حس کردم شوشو حوصله نداره تازه یک عالمه هم شلوووووووووووووووووغ بود همه اینها الکی الکی عصبیم میکرد

۵شنبه فقط ۲ تا پیرهن برای باباها خریدیم و یک کلاه که میخواستیم فرداش بریم تن گه واشی و دست از پا درازتر رفتیم خونه

یک عطر هم برای شوشو خریدم کلی خسته شده بودیم بعد از شام شوشو رفت خونه و نمیدونم چرا من اصلا حوصله نداشتم

وقتی شوشو زنگ زد بهش گفتم اصلا حوصله جاری رو ندارم فردا و دوست ندارم بیام ولی بعدش گفتم بیخیال و خودمون میریم میگردیم ولی غافل از اینکه همه ناراحتیم به شوشو انتقال پیدا کرده

شوشو گفت صبح ساعت ۶ زنگ میزنم اماده باشی منم گفتم باشه و درست نتوستم بخوابم از ساعت ۵ هم بیدار شدم ولی دریغ از زنگ تا ساعت ۸.۳۰ که خودم زنگ زدم شوشو برداشت گفتم پس چی شد گفت تو دوست نداشتی نرفتیم

و من فهمیدم همه ناراحتیم منتقل شده و اونم ناراحت شده و گفت دوست ندارم جایی بریم که تو دوست نداری

ساعت ۱۲.۳۰زنگ زدم شوشو خیلی ناراحت بود گفت من یک هفته برنامه ریختم کلاه خریدم برات ولی تو .......

میدونم اشتباه کردم خیلییییییییی هم اشتباه کردم ولی نمیدونم چرا اونجوری بودم گذشت و من بدونه اینکه شوشو بدونه رفتیم خونشون وشوشو خیلی تعجب کرد ولی خیلی خوب بود تونستیم باهم حرف بزنیم و من سبک شدم کلی هم خرت و پرت خریدیم خوردیم من واقعا ازاین رو به اون رو شدم سبک و خوشحال شوشو هم دیگه ناراحت نبود

بعدش تصمیم گرفتیم بریم بیرون شوشو گفت بریم ام ازاده ح سن میدونستم چیزی پیدا نمیکنیم ولی رفتیم و من توی اولین مغازه خرید کردم ولی کت و دامن اونم رنگه یاسیییییییییییییییییی خیلی خوشگله همش به شوشو میگفتم مواظب باش گم نشه هی ذوق میکردم خیالم راحت شد شوشو هم خیلی خوشش اومده و قرار شده شوشو هم لباسشو با من ست کنه

بنظرتون با صندل وشاله سفید خوب میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یک صندله یاسی پیدا کردیم ولی خیلی پاشنه داشت و من خیلی قدم بلند میشد

بعدشم رفتیم ار ی اشهر اونجارو هم گشتیم از کنار زی تون رد شدیم شوشو گفت بیا بریم توی صف ببینیم اینهمه توی صف وایستادن ارزش داره یا نه ولی واقعا خیلی خوب بود تازه قیمتشم خوب بود منکه خوشم اومد

دیگه خسته خسته بودیم که رسیدیم خونه رفتیم خونه دیدم برادرم اتاقهارو جابه جا کرده واییییییییییییییی همه جا بهم ریخته بود ولی خیلی خسته بودم دست نزدم حالا امروز برم سر وقتش

مامانمینا رفت ن طا ل قون احتمالا ما هم فردا میریم

راستی فردا سالگرد نامزدیمونه نمیدونم نیستیم چکار کنم امشب کیک بخرم ببرم خونه شوشواینا جشن بگیریمممممممم؟؟؟؟؟ یا نه

کادوی پدرشوهری رو هم دوشنبه میبرم که برگشتیم

عروسها برنگشتنننننننننن



نوشته شده در تاريخ شنبه 13 تیر1388 توسط غزل |
سلام دوستای مهلبونمممممممممممم

 

مرسی برای راهنماییهاتون

اول برای همه عروس و دومادهای وبلاگی و غیره ارزوی خوشبختی میکنم الی جونمم که الان حتما ماه عسله

بعدش امروز ماهگردمونه ۹ میش

دوم اینکه پارسال همچین روز ی شوشو اینا با برادرهاش اومدن برای جلسه دوم خواستگاری واییییییییی یادش بخیر چقدر حرص خوردم که انقدر دیر کردن قرار بود ۸.۳۰ بیان ۱۰.۳۰ اومدن منکه دیگه رسما خواب خواب بودم یادش بخیر بعدش که اومدن نمیدونم چرا انقدر خندم میگرفت همش میرفتم توی اشپزخونه

باباش نزدیک بود سوتی بده

مامانش هول شده بود جوراباش لنگه به لنگه بود واییییییییییییی چقدر خندیدم

شوشو که خجالت میکشید مثلا جلوی دیگران با من حرف بزنه

رفتن توی اتاق و حرف زدنهای ااخرمون و اتمامه حجت کردن بعدش که خواستیم بیام بیرون در باز شد ولی چون کولر روی تند بود دوباره در بسته شد

و قرار برای هفته بعدش برای نامزدی ولی فرداش خواهرم گفت چون شوهر خواهری میخواد بره ماموریت زودتر بندازیم

چقدر زود گذشت چه لحظاتی با ورم نمیشه

خب بیایم بیرون بسه دیگه

امروز با شوشو میریم کت و شلوار بگیریم امیدوارم چیز مناسبی پیدا کنیم

فعلا بای تعطیلات خوش بگذره



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 تیر1388 توسط غزل |
سلام دوستای مهربونم

مممنونم از همتون احتمالا یک کیک فقط بخرم چون یک بلور استین کوتاه براش گرفتم و همونو بدم

هفته دیگه عروسیه دختر مدیرعامللم ماهم دعوتیم توی باغههههههههه اصلا دلم نمیخواد برم سختمه در ضمن نه من لباس دارم نه شوشو تازه پول هم نداریم البته من توی حسابم دارما ولی نمیخوام خرج کنم از طرفی هم نمیدونم چه بهانه ایی بیارم و نریم یک جوری گفت که نتوستم نه بگم

مامانم میگه برو یک کت وشلوار بخر برین تازه کادو هم هست ای خدا کاش دعوتمون نمیکرد

احتمالا هفته اینده جمعه خواهرم دعوتمون کنه برای اونم باید کادو بگیریم چون رفتن خونه خودشون ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااا تولده خواهر کوچیکمم هستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت یکی کمک کنههههههههه

دیگه همین بنظرتون اگه بخوام برم عروسی چون قاطی هم هست کت و شلوار خوبه همکارمم هستن سختمه ای وای

راستی شوشو دیشب میگفت جمعه صبح همه میریم تن گه واشی میام دنبالت بریم گفتم همه یعنی کی که فهمیدم جاریهای عزیز هم هستن اصلا دلم نمیخواد برم به شوشو گفتم دوست ندارم بیام ناراحت شد گفت من این برنامه رو چیدم حالا نریم که نمیشه

چکار کنم اصلا خوشم نمیاد ازشون حوصلشونو ندارم اهههههههه



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 تیر1388 توسط غزل |
سلام دوستای مهربونم

در مورد دختر داییم فعلا کاری نمیکنم شوشو هم گفت بی خیال شو اگه اومد من به برادرم میسپرم اگرم دیدیم کاری کرد خودم حالشو میارم سرجاش ولی من هنوز دلشوره دارم به خواهرم گفتم میفگت زنگ بزن تهدیدش کن ولی اینکارو نکردم

احتمالا میخواسته عکس العمل منو ببینه منم حرفی نزدم

واییییییییییییییییی خدای من امروز عروسیه الهه جونمههه دیروز و امروز همش به فکرشم فردا هم دردونه جون انشاا... خوشبخت بشینننننننننننننن

شهرزاد جونممممممممممممم خیلی دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارمممممممممممممممم  ممنونم که انقدر به فکرمییییییییییییییییی گلم

انشاا... گره از کار همه باز بشه و همه عروس و دامادها بدون کوچکترین ناراحتی برن سر زندگیشون الهی همه جونها خوشبخت بشن

یکشنبه با شوشو گردو خاکی به پا شد البته کوچولو بود زودی هم اشتی کردیم

من تقصیری نداشتم به نظرتون بده که به فکره زندگیم هستم البته حق میدم من زیادی نگرانم ولی خب زندگیمو دوست دارم نمیتونم ببینم شوشو انقدر ناراحته دلم میخواد از کارهاش باخبر باشم

شوشو میگه من زیادی سوال میکنم و سخت میگیرم تصمیم گرفتم دیگه حرفی نزنم ولی نمیتونم

شوشو میگه وقتی میبینم تو همش توی فکر میری تا من حرفی میزنم دلم نمیاد ترو ناراحت کنم منم بهش گفتم این زندگیه جفتمونه اگر هم توی فکر میرم ناراحت نمیشم فقط دارم با خودم فکر میکنم

شوشو میگه دلم نمیخواد تو اذیت بشی پس انقدر فکروخیال نکن من خودم همه چیزو درست میکنم  بگذریم

هفته دیگه سالگرد نامزدیمونه نمیدونم چکار کنم بودجه زیادی هم ندارمممممممممم دلم میخواد یک کار خاص بکنم لطفا پیشنهاد ارائه دهیدددددددددددددد

زندگی با تمومه پستی و بلندیهاش خیلی قشنگه امیدوارم بتونیم از زندگیمون نهایت استفادرو ببریم

احتمال داره برم د ف بخرم خیلی دوست دارم  یک موسیقی یاد بگیرم



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 تیر1388 توسط غزل |
سلام دوستای گلم

ممنونم که بهم لطف دارین

 

مهربانو جونم خواهش میکنم بالاخره ما اینجاییم تا همه جوره بهم کمک کنیم

موهامو رنگ کردم قهوه ایی تیره همون موهای خودم شده خیلی خوشگل شدممممم بعدشم البومه عروسشو دیدم خوشم اومد و گفت میتونی وقتی عروس داریم بیای ببینی ۵ شنبه عروس دارن شاید رفتم

خب حالا از مشکل بگم

من یک دختر دایی دارم که همسنه خودم ولی از لحاظ عقلی انگار ۱۴ سالشه

این دختر دایی من با فکر کنم با ۷۰ درصد پسرها دوست بوده

پارسال ۳ ماه زودتر از من نامزد کرد این چند وقت پیش هم یک مشکله بزرگ براش پیش اومده بود که نزدیک بود طلاق بگیرن

ولی خب خداروشکر نشد

در مقابل این دختر داییم من خیلی ارومم واصلا هم اهله دوست پسر نبودم یعنی حوصلشو نداشتم و اصلا دوست نداشتم اسباب بازی پسرها باشم و خودمو بازیچه کنم

خلاصش میکنم دختر داییم با برادر شوشو دوست بوده و حتی زمانیکه ازدواجم کرده بود زنگ زده به برادرشوشو و تولدش دعوتش کرده فکر کنید ادم انقدر احمق ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی شنیدم خیلی ناراحت شدم بهش گفتم تو شوهر کردی واقعا زشته اصلا فکر نکردی شوهرت بفهمه ابروی منم میره

البته برادرشوهری نرفته بوده و بهش گفته بوده خجالت بکش تو شوهر کردی

حالا دیروز زنگ زده میگه خونه پیدا کردیم فکر میکنید کجا دقیقا نزدیکه خونه شوشو اینا

خیلی خیلی اعصابم ریخت بهم ؟ شوشو میگه این از قصد رفته اونجا اینهمه جا چرا اومده اینجا ؟؟؟؟؟؟

وقتی اونجا خونه بگیره حتما با برادرشوهری برخورد میکنه شوهرشم که نیست

میترسم ابروم بره نمیدونم چکار کنم

دیشب اصلا نتونیستم درست بخوابم شوشو هم بدتر از من

به شوشو گفتم بذار تهدیدش کنم میگه نه بدتر میکنه

موندم چکار کنم ؟



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 7 تیر1388 توسط غزل |
سلامم دوستای مهربونم

چطورید ؟ خوبید ؟

هفته پیش زیاد حالم خوب نبود البته روحی بخاطر همین هم چهارشنبه زود اومدم خونه اصلا هم نمیدونم چم بود

۵شنبه هم تعطیل بودم ۴شنبه رفتم ارایشگاه تا از حالت وحشتناک در بیام کلی هم کیف کردم احساس سبکی میکردم وقت گرفتم برم موهامم تیره کنم البته امروز میرم

دیگه حوصله سرکارمو ندارم نمیدونم چرا اینجوری شدم کلا بی حوصله شدم

۵شنبه با خواهرم رفتیم بیرون و یکمانتو تقریبا طوسی خریدم ولی خیلی بهنظرم گرون اومد البته همه جا اینجوریه ۳۰تومن خریدم

بعداز ظهر هم شوشو اومد دنبالم رفتیم خونشون خالش و مادربزرگشم بودن کلا روز بد ی نبود دارن خونشونو رنگ میکنن حسابی خونشون بهم ریخته بود

دیروز هم کار خاصی نکردم بعدازظهرش شوشو اومد دنبالم و بالاخره موفق شدیم بریم پا ر  ک  ج م ش ی دیه

خیلی هوا خوب بود کلی هم پیاده روی کردیم از یک جایی خواستیم بریم بالا ولی دیدم یک دختر و پسر  مشغو ل یک کاری هستن پشیمون شدیم

از اونجا هم رفتیم ستارخان و ک ب اب ترکی خوردیم

این هم از این چند روز  



نوشته شده در تاريخ شنبه 6 تیر1388 توسط غزل |
 نمیدونستم چه اسمی برای پستم بذارم

دیروز وقتی ن د ا رو دیدم خیلییییییییییییییییییی حالم بد شد توی اداره گیج بودم گریه کردم ولی بعضم خالی نشد

و منگ بودم خواهر شوهری زنگ زد نشناختمش باهم حرف زدیم و من همچنان بهت زده بودم

عصری وقت دکتر برای ال ک ترولیز داشتم و شوشو گفت تنها نرو و اومد دنبالم رنگ و رومو که دید خیلی ترسید گفت چی شده اولش نتونستم حرف بزنم ولی گفتم چی دیدم و چی کشیدم ولی چیزی که من کشیدم چیزی خیلی کمتر از اونیکه خانوادش کشیدن

از دیشبش چیزی نخورده بودم تا ساعت ۶ دیروز شوشو وقتی فهمید سریع برام بستنی گرفت که شبیه معجون بود یک مقدار حالم بهتر شد سر درد شدیدی داشتم شوشو سعی میکرد حواسمو پرت کنه ولی حالم خوب نمیشد اخرش سر از شهر وند داروردیم

با دیدن اونجا کمی حواسم پرت شد البته بیشتر بخاطر حرفهای شوشو بود چون همش نظرمو میپرسید و حواسمو پرت میکرد

تقریبا خوب شده بودم

خوشحال بودم شوهره خوبی دارم با وجود خستگیش پا به پای من اومد

از شهروند یک سطل اش غ ال صورتی گرفتیم و یک دیش کوچیک و چای یخیه شکل دار شوشو انقدر منو توی شهروند گردوند و چرخید که تونستم از اون حال بیام بیرون

بعدش تصمیم گرفتیم بریم خونه شوشواینا رفتیم اونجا یک عالمه تخمه خوردیم تا حرصمو سر اونها در بیارم بیچاره تخمه ها

بعدش ب ح ث س ی .... شد و شام خوردیم و برادرشوهری اومد کلی مسخره بازی دراورد حالم خیلی بهتر شده بود ولی قیافم مثله جنگ شده ها بود تا حالا اینجوری نرفته بودم خونه شوشواینا

ساعت ۱۲ هم شوشو منو رسوند خونه

کلیییییییییییییی از شوشو تشکر کردم بخاطر همراهیش اگه نبود دیونه میشدممممممممم

اینو  نوشتم که یادم بمونه با اینکه دوست نداشتم دیگه اینجا انقدر بی حال باشه

هیچ چیز بهتر از یک همراه واقعی نیست و خدارو شکر میکنم بخاطر همه لطفی که به من داشته و داره

مادرشوهری اینا فهمیدن من وسایلم صورتیه چون با همون وسایل رفتیم اونجا و دیدن. بد شد ؟؟؟؟؟؟؟؟



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 2 تیر1388 توسط غزل |
سلام دوستای گلم

چطورید خوبید

 

دیدید خیلی سریع فصلها عوض میشه ۳ ماه از سال جدید گذشت ولی اومدن این تابستون با تابستونهای دیگه فرق داره چون مردم زیاد خوشحال نیستن مثله خودم که سعی میکنم درگیر نباشم با بعضی مسائل ولی ذهنم میره با اینده ایی که نمیدونم چی میشه و اظطرابی که باهامه

چکار میشه کرد همه چیز خفست حتی حرف زدن

رنگ و بویای این تابستون مثله تابستونهای دیگه نیست و این حالمو بد میکنه که چرا ؟ چند ساله دیگه؟ به چه حقی؟

داشتم فکر میکردم ۲۷ سالمه و هیچی هیچ نشاطی نیست و هیچ سرزندگی دلم میخواد از این پوسته بیام بیرون ولی نمیدونم چرا نمیشه

دیشب به شوشو گفتم تابستونم اومد فکر کرد من نگرانه عروسیم ولی دیگه نگرانه اونم نیستم وقتی نگران اینده هستم چرا باید زودتر برم توی زندگیی که چیزیش معلوم نیست و فقط حرف هست که بهترین زندگی رو برات میسازم بعضی وقتها باور میکنم ولی بعضی وقتها فقط لبخند میزنم

دیشب داشتم فکر میکردم چقدر بزرگ شدم دیگه عجله نمیکنم باید بازم صبر کرد اگه الان وارد زندگی بشیم بی نهایت سخت خواهد بود چون تکلیفی معلوم نیست

تا میایم جون بگیریم و کا رو بار شوشو خوب بشه یک اتفاقی میافته و الانم خودتون میدونین دیگه ...

اینها چه جوری میخوان جواب اینهمه ادمو بدن چه جوری جونی مارو برمیگردونن چه جوری جوابه اشکهای مادرهارو میدن

چه جوری جواب دلهای شکسته رو میدن

ببخشید اگه این پستم سرده  



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 تیر1388 توسط غزل |
سلامممممممم

 

دوستای خوبم چطورید ؟ بنده یک عدد غزلی ویروسی هستم در خدمت شما ا زنوعه شدید دل درد و بقیه مخلافاتتتتتت

اب بدنم در حاله تمام شدن میباشد

ببخشید که ناراحت شدین مهربانو جونم برات کامنت گذاشتم موضوع یک سرویس صورتی بود که مهربانو کره خوری و سس خوریشو فکر کنم گرفته بود بنده اطلاع رسانی کردم

خب ۵ شنبه شوشو اومد پیشمون شام هم قورمه سبزی خوشمزه خوردیم دست پخته خواهری

عصر ۵شنبه با خواهری رفتیم شهروند و یک عدد جارو صورتی گرفتم و اومدیم خونه

عصری هم رفتیم گیشا برا خرید سرویس قند و چایی و شکر  بلههههههههه بالاخره من صاحب  اینها شدم و البته صورتیییییییییییییی همراه با کره خوری و جای شکر و ابلیمو

شوشو که همش میگفت خیلیییییییییییییییییییی خوشگله برگشتیم خونه و دیگه من خیالم راحت شد

یک سری کار اداره رو اورده بودم خونه و جمعه همش مشغوله اون بودم و واقعا خسته شدم

وای عصر جمعه شد و بلاییییییییی سرم اومد که الانم در گیرشم بله ویروسی از همون نوعه بالا گرفتم

مثلا میخواستم برم خونه شوشو اینا ولی سر از درمانگاه دراوردم و دو عدد امپول نوشه جان کردم

تا صبح نخوابیدممممممممممممم شوشو هم ویروسی شده و باهم دل درد داشتیم

تازه با اون دل درد رفتیم پر دی سان ولی زودی برگشتیم چون ممکن بود ابرومون بره

اینم از این

 

 



نوشته شده در تاريخ شنبه 30 خرداد1388 توسط غزل |
سلاممممممممممم دوستای مهربونمممم

 

چطورید ؟ با این اوضاعو احوال حالی برای کسی نمونده

وارد بلاگفا شدن خیلیییییییییییی سخت شده همچنین کامنت گذاشتنننننننننننننننننننن  پیشه همتون میام ولی بعضی وقتها ارور میده

خبری نیست

فقط یک چیزی من کارم خیلی پر دردسر نبود یعنی بیشتر ایمیل نامه های خارجی بود برای شرکتهای خارجی که باهاشون کار میکنیم و خرید داریم و اونم خیلی زیاد نبود  

چند وقت پیش توی دلم میگفتم وایییییییییییی خدای من حوصلم سر میره چقدر کارم کمه کاش یکذره کار داشتم و از اونجاییی که خدا صداهارو میشنوه و لبیک میگه الان  خیلییییییییییی سرم شلوغ شده و همش استرس دارم

یعنی اینکه مدیر فروشمون گفتن یک مقدار از این کارها رو شما انجام بده برای مواقعی که من نیستم شما بلد باشی

البته بازم ناشکری نمیکنم چون چیزهای جدیدی یاد میگیرم ولییییییییییییییییی دیگه کمر و دست نمونده

میخواستم بگم این نتیجه ناشکریه منهههه خیلی برام جالب بود که خدا خیلی زود جوابمو داد نه ؟

شما ها درس عبرت بگیرین ناشکری نکنید باشه ؟

مهربانو جون یک چیزی پیدا کردم اگه بشنوی خیلی خوشحال میشی البته من اینجوری فکر میکنم  خیلی خوشحال میشیییییییی



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 خرداد1388 توسط غزل |
درباره وبلاگ
توی یکی از روزهای قشنگ پاییز برای همیشه ماله هم شدیم
» پست الکترونیک
» RSS
مطالب اخير
» 4
» 3
» 2
»
آرشيو مطالب
پيوند ها
Blog Skin