خودمونی

خدایا خودت هوای مارو داشته باش

این روزا زندگی عجیب کلاف سردرگم شده

این عجیب دلم گرفته 

این روزا عجیب سردرگمم

این روزا هزارتااااااااااااا فکر جور واجور میاد توی ذهنم

این روزا دلم برای همسری بیشتر از همیشه میسوزه

این روزا دارم دنباله خدا میگردم

دارم بهش التماس میکنم

این روزا دلم میخواست جایی زندگی میکردیم که از لحاظ روانی ارامش داشتیم دلم میخواد برم

دلم میخواد برم

 

 

چهارشنبه 28 آبان1393 | 10:8 | غزل | |

روزای خیلی سختی رو گذروندم روزای که توی بهت و سردرگمی بودم ولی دوستای خوبی دارم که کمکم کردن منو نسبت به این بیماری اگاه کردن و من فهمیدم باید چکار کنم گرچه هنوزم احساس سردگمی دارم

بابا روز دوشنبه مرخص شدن و فعلا باید منتظر جواب آز هفته دیگه باشیم و همچنین یه آز دیگه ماه دیگه باید بدن

خوشبختانه زود فهمیدیم و بابا هم خداروشکر بدن خوبی دارن الانم قرص میخورن تا ببینیم چی میشه 

واقعا سلامتی نعمته بزرگیه

................

پدر شوهر هم روز سه شنبه عم ل دارن پ رو ستات خدا واقعا به همه سلامتی بده

...........

این روزا همش دارم فکر میکنم چرا میام سرکار و اصلا فایدش چیه و چرا دارم وقت خودم رو اینجا میگذرونم

تازه کارمم کم شده و مگس میپرونیم به ن و عی

.........

ممنونم از همتوننننننننننن

یکشنبه 25 آبان1393 | 9:33 | غزل | |

روز شماری میکردم بیام اینجا و بگم بابا خوب شده و داره میاد

ولی

ولی متاسفانه بابا س ر طان خون خفیف دارن

حالم خوب نیست اصلااااااااااااا

باباییییییییییییی نازممممممممممممم


پ.ن : صب خواهری بهم زنگ زد و این خبر رو داد انقدر حالم بد شد که تمامه تنم میلرزید کلی بهم سفارش کرد

مامان خواهری کوچیکه و داداشی نمیدونن قضیه رو و به کسی هم نمیگیم چون بابا دوستا و اشناهای زیادی داره که اگه بدونن حتما سرازیر میشن خونه و گریه زاری خواهد بود

خواهری کلی دعوام کرد که باید به بابا روحیه بدیم اونوقت تو نشستی گریه میکنی بهم گفت مواظب غذاهاش باشیم و روحیه بهش بدی

راست میگه ولی من طاقت ندارم

حالا باید تحت درمان باشن دارو بخورن و تا دو هفته دیگه که نتیجه ازمایش دیگه ایی میاد که اون مهمه و دکتر با دیدن اون تصمیم میگیره نیا ز به ش یمی درمانی هست یا نه

ببخشید ناراحتتون کردم

دعا کنید ازتون میخوام دعا کنید

شاید فردا و پس فردا نباشم چون میخوام مامان حواسش فقط به بابا باشه و امین شلوغ کاری نکنه

و دنباله مهد باشم

ممنونم ازتون

دوشنبه 19 آبان1393 | 10:49 | غزل | |

سلام دوستای عزیزم

بابا یه 10 روز تب داشتن که دکتر هم ب ی شعور نفهمیده و هی ت ب بر داره از شدت تب پاهاشون کبود شده

وقتی رفتیم و لایت متوجه اوضاع شدیم

بعدشم یکی از بستگان که پ زشک بود ازمایش مینویسن و وقتی جواب از رو میبین سریع میگن باید برید  ته ران بابا چهار شنبه بست ری شدن بخاطر عف ونت خون فعلا هم بیمارستان هستن تا دکتر نتیجه عکسهاو ازهارو ببینن و جواب بدن

امیدوارم همه بیمارها هر جا که هستن شفا بگیرن

ممنونم ازتون


شنبه 17 آبان1393 | 14:13 | غزل | |

لطفا برای بابام دعا کنید

چهارشنبه 14 آبان1393 | 19:42 | غزل | |

ممنونم ازتون که روشن شدین دوستان

............

درسته پسرکم به سنی رسیده که باید توی اجتماع باشه ولی خب مادریه دیگه هزارو یک جوررررررررر فکر میاد توی سرم هزار جور نگرانی از حال و اینده

متاسفانه سمتمون چیزی پیدا نکردم که بتونم پسرک رو بزارم تا استفاده کنه بازم باید بیشتر بگردم

بازم ممنونم

سه شنبه 6 آبان1393 | 10:38 | غزل | |

یکی از چیزایی که همیشه توی فکرم هست اینه که واقعا من کار درستی میکنم یا نه ؟

به این که کی چکار میکنه کار ندارم ولی این موضوع همیشه توی فکرمه

و یه جورایی منو عذاب میده

موضوعه سرکارمه

نمیدونم کار درستی میکنم یا نه واقعا دغدغه این روزامه

اینکه پسرم وقتی صب از خواب پا میشه سراغه منو میگیره

اینکه طول روز کنارش نیستم

مطمئنا اگه میتونستم توی خونه کاری داشته باشم این رو انتخاب میکردم

این موضوع کم کم داره اذیتم میکنه

روراست باشم پولش مهمه ولی پسرم هم مهمه

 

به تدریس فکر میکنم تجربه اولم خوب نبود بچه های ک لاس اول خیلیییییییییی خسته میشدم نمیدونم واقعا حوصلش رو دارم یا نه

کاش میتونستم راهی پیدا کنم

واقعا دغدغه این روزام شده

خواهش میکنم اگه فکری یا نظری دارین بهم بگین

( چه حرفی زدما اخه کسی اینجارو نمیخونه )

دوشنبه 5 آبان1393 | 10:19 | غزل | |

بعضی وقتا انقدر همه چیز توی هم گره میخوره که خودتم گم میکنی

.........

سه شنبه عقد بود زود رفتم خونه برق نبود تا ناهار خوردیمو چای خوردیم با پسری برق اومد سریع پریدم توی حموم و لبااسامو اتو کردم و خواهری اومد ارایشم کرد پسری لباس پوشید اماده بودیم که همسری هم اومد لباساشو عوض کرد و رفتیم

4دمه محضر بودیم با دیدن 206 حالم دگرگون شد چقدر نقشه کشیده بودم براش با همه سرد بودم نمیدونم چرا ولی حالم خوش نبود عموهای همسری و پسر عمو و خانمش و دایی همسری بودن بعدشم که خانواده دختر اومدن جاری لباسش اصلا مناسب نبود یه مانتوی کوتاه و یه شلوار اویزون

خلاصه که خطبه خونده شد زیر لفظی داده شد عکس گرفته شد ولی همه چیز سرددد یعنی ما سرد بودیم

بعدشم که اومدیم بیرون خب به ما قرار شام رو نگفته بود م ش دلیلی هم نداشت بریم ( بگذریم از این موضوع ) حوصلش رو ندارم خلاصه که گذشتتتتتت گذشتتتتتتتتت

.........

5شنبه با امین اومدم سرکار بعدشم رفتیم خونه و ناهار خوردیم عصری هم رفتیم ف روشگاه خریدددددد همسری هم اومد کلی خرید کردیم همه چی تموم شده بود

بدشم که پسری یه ماشین دید و خواست که نخریدم براش بعدشم لج کرد و سویچو انداخت زمین کد ماشین پرید و دوساعت نشستیم توی ماشین بعدشم ازانس گرفتیم و اومدیم خونه همسری هم تا 11 شب مشغول ماشین بود

5 شنبه فهمیدیم پ ش س ر طان پ روستات داره و همسری هم ناراحت بود

جمعه صب که کاری نکردیم عصری رفتیم خونه م ش جاری هم بود

.........

دیروزم امین تب کرد ورفتم خونه استامینوفن بهش دادم بهتر شد بردمش بیرون یه کارتن خریدم و اومدیم بعدشم من اومدم سرکار بعد کارم رفتم خرید نارنگی و پ ت قال و لی مو و زن جبیل و گشنیز و باد و م و فندق مویز بعدشم سر راه ب لدرچین خریدم که مردمو زنده شدم تا شستمشون گناه داشتن بعدشم سوپ درست کردم پسری اومد با هم بازی کردیم سوپ خورد رفتیم دنبال همسری

شام خوردیمو حرف زدیمو بازی کردیم و غششششش کردیم صبم خواب موندم دیشب همش حواسم به امین بود تب نکنه

.......................

دو سه هفتس زندگیمون بهم ریخته ناراحت شدیم گریه کردم دلمون شکست بی انصافی دیدم

میخواستم بجنگم ولی من توانش رو ندارم روحو جسمم خستس

نمیدونم باید چکار کنم وقتی یادمم میوفته حرصی میشم ولی میبینم اونا دارن از اتفاقاتی که افتاده لذت میبرن خب لذتم داره

میخوام تعادله زندگیم رو حفظ کنم و تمرکزم از روی اون موضوعات برداشته بشه قطعا من دیگه ادم سابق نیستم و نخواهم شد

یه خشم نهفته توی دلمه که فکر میکنم هر لحظه ممکنه بریزه بیرون کاش میتتونستم این شعله رو ا ز دلم بکشم بیرون

یکشنبه 4 آبان1393 | 11:34 | غزل | |

سلااااااااام سلاممممممممممم

چند روزه ننوشتمممم هااااااا

اصلا یادمم نیست چکارا کردم

فقط جمعه همینجوری نشسته بودیم که ماماننیا از و لایت اومدن فهمیدم بابا هم هست همسری زنگید که حالا که همه هستن بیا برای امین تولد بگیریم گفتم باشه میخواست از بیرون غذا بگیره که نذاشتم

برای همین عدی پلو جانانه درست کردم همسری هم با پسرک رفتن بیرون و کیک با ب اس فنجی خیلی خوشگل خریدن و اومدن ماماننیا هم اومدن کیک خوردیم و چایی بعدشم شام و میوه و اینا

کادو هم نقدی بود

......

دیگه چیییییییی یادم نیستتتتتتتت

امروزم عقد برادرشوهره و همسری رو به زور راضی کردم که بریم نمیومد خب حق داره ولی باید میرفتیم

بهش هم گفتم باید ححرفات رو بزنی وگرنه کسی متوجه نمیشه اینجوری راحتتری

خلاصه که امروز زود میرم خونه تا اماده بشم

..........

دوباره چاق شدممم دو کیلوووووو من ناراحت که میشم اشتهامممم وحشتناک میشه دوباره باید روی خودم کار کنم

......

راستی خواهری هم ارشد قبول شده امروز رفتن ثبت نام

سه شنبه 29 مهر1393 | 9:6 | غزل | |

پسرکم امروز رو هیچ وقت از یادم نمیره

به دلم افتاده بود که این روز برای خاص خواهد بود برای همیشه ولی هنوز یه هفته وقت داشتی

ساکت اماده بود ولی خودم پر از استرس بودم همین موقع ها بود که دکتر گفت برای عمل اماده شو

وایییییی خداااااااایا منکه اماده نبودم یه عالمه کار نکرده داشتم تازه مامانی هم مکه بود و براش میخواستیم اش درست کنیم همون روز خدایااااا چطور ممکنه

فقط یه بغضه گنده توی گلوم بود و دختر عمم که همه کارای منو انجام میداد و من مثله یه ادم اهنی دنبالش میرفتم وقتی لباس سبز رو پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم و بهم سرم وصل کردن اشکام سرازیر شدن بی اختیار دلم مامانم رو میخواست که دلگرمیم باشه ولی نبود هی به دعای روی دیوار نگاه میکردم ولی نمیتونستم بخونمش هم اشک اجازه نمیداد هم اینکه انگار قفل شده بودم توی زمان و مکان یکی منو هل میداد

از اتاق منو روی ویلچر نشوندن اومدم بیرون خالم و همسری رو دیدم بازم زدم زیر گریه توی اسانسور دکتر شوخی میکرد باهام ولی میخواستم فرار کنم به دکتر گفتم من پشیمون شدم میخوام برم ولی دیگه وقتش بود

فیلم بر دار اومد من لال شده بودممم کاش اماده تر بودم بیهوشی زده شد و من کمر به پایین لمس شدم

ولی حرکت چاقو رو میتونستم بفهمم نمیدونم چرا وقتی درت اوردن احساس دلتنگی کردم انگار همه چیز از من جدا شد فقط شنیدم دکتر گفت خانم خوشگل شانس اوردی بند ناف دور پسرت دو دور پیچیده بود بعدش صدای گریه شنیدم نمیدونم چرا منگ بودم ولی ساعتو نگاه کردم 2.25 بود چند لحظه بعد یه پسر مو مشکی به من زل زده بود خدای مننننن تو چقدر بزرگییییییی تو چقدررررررر توانایی این بچه منهههه

دیگه بعدش رو خیلی کم یادمه فقط سردم بود میلرزیدم وقتی تمیز و شسته شده با لباسای ابی اوردنت از دیدنت سیررررررررر نمیشدممممممم بوی بهشت میدادییییییییییییی بویییییییییی خداااااااااااااااا من اون لحظه رو هیچ وقت تا اخر عمرم یادم نمیرهههه

خدایاااااااااا ازت متشکرممممم

شنبه 26 مهر1393 | 11:1 | غزل | |

www . night Skin . ir