خودمونی

خدایا خودت هوای مارو داشته باش

چرا نوشتن این روزا برام سخت شده نمیدونم .

تعطیلات خوب بود بیشتر برای پسری چون همش بیرون بودیم یه روزش که من کیک ک دو ح لوایی درست کردم و با اب میوه و موز بردیم پردیسان و حسابی بازی کرد

یه روزشم با همسری حسابی بازی کرد ولی من نمیدونم چرا قاطی بودم

روز بعدشم دوباره از ساعت 12 رفتیم بیرون تا 6 رفتیم دمه خونه قبلیمون رفتیم بالای ک وه اتیش روشن کردیم حسابی بهمون خوش گذشت بعدشم اومدیم پایین و یه دوری همونجا زدیمو و تغییرات رو دیدیم و یادی از قبل کردیم چقد ر اونورا شلوغ شده بعدشم رفتیم در یا چ ه و باز پسرکککککک حسابی کیف کرد و البته به ما هم خوش گذشت با قالی خوردیم و دوچرخه سواری و اخرشم کوفته اومدیم خونه

یه ذره خونه رو جمع و جور کردیم و زنگ زدیم خونه مادر شوهری و شام رفتیم اونجا

اونجا هم بحث بود همششششش

.............

چاق شدمممممممم چاققققققققق برگشتم به وزن پارسالمممم استرس و بیخوابی هم علت اصلیشه یعنی ناراحت که میشممم غذام بیشتر میشه بیخوابم که میشم که دیگه هیچییییییییییییییییی

باید یه فکر اساسی بکنم چاقی رو دوس ندارم

...........

ماماننیا دیروز اومدن امینم حسابی چسبید به مامان شام هم موندیم بالا نذری خوشمزه دستپخت بابا رو خوردیم همسری هم که 10 شب خسته و کوفته اومد

..............

میشه این روزا برامون دعا کنیددددد خیلی محتاجیم به دعا خیلی زیاددددددد

نوشته شده در سه شنبه 25 آذر1393ساعت 11:31 توسط غزل|

این روزا همه همه فکر و ذکرمون پیشه باباس خب البته اطرافیان هم همینطور هنوز ماماننیا مهمون میاد براشون و تلفنشون مدام زنگ میخوره و حالا بابا رو میپرسن حالا بابا بعد از یک ماه و خورده ایی فردا میره و لایت تا روحیه ایی تازه بشه امیدوارم اذیت نشه

دیروزم من رفتم خرید کردم براشون تا بتونن ببرن با خودشون جمعه هم بابا توی م سجد غذا درس میکنه

..................

این روزا بیشتر از همیشه به خودم رسیدمممممم و انواعه م اس کها رو امتحان کردم البته خونگی ها و نتیجش هم رضایت بخش بوده و صورتم نرمتر شده

میخواستم موهامو رنگ کنم که فعلا پشیمون شدم یه استراحتی بکنن موها بد نیست

.............

این روزا پسرک شیطونتر شده و من هنوز دنباله مهد هستم گرچه شاید به قولی بعضی از دوستان سختگیرم ولی بازم میگردم پریروز هم یکی رفتم دیدم که فعلا پشیمون شدم 12 نفر توی یه کلاس فسقلی با یه مربی اخه مگه میشههههههه بعدشم گرون میگرفت نیمه وقت با ناهار 350 بدون ناهار 325

فعلا که منصرف شدم

..............

این روزا همسری رو به شدتتتتتتتتت درک میکنم و حمایتش میکنم کاره دیگه ایی نمیشه کرد

.............

این روزا اینجوریم دیگه مواظب همدیگه باشین

نوشته شده در دوشنبه 17 آذر1393ساعت 15:8 توسط غزل|

انقدر وبها بی حال و خاموشن حسه  نوشتن میپره خیلی هم که دیگه کلاااااااااااااااااااا نمینوسن

بعضیام که وباشون مخفیه و فقط به چند نفر میدن بهرحال خوش باشین .

.........................

مدیر جان بعد از دو ه فته مسافرت ی و اس ای برگشتن حساب هم سرحال و شاد

.......................

بابا جواب آزش رو گرفت چهارشنبه هم به دکی نشون داد دکتر هم ابراز خوشحالی کرد ولی یکسالی ادامه داره خوردن قرصها تا ببینیم چی میشه از مشتقات ن ف ت و بنزین هم دوری باید بشه این یعنییییییییی ولایت بی ولایتتتتتتتتتتت تا گرم شدن هوا

انقدر اخمالو بود بابا که هیچ چیزی نمیتونست خوشحالش بکنه تا اومدن خاله اینا دیروز که حسابی سرحال شد بابا خداروشکررررررررررررررررررررررررر

این یعنی ما دیروز خونه ماماننیا بودیم به صرف ما کارونی و اش خریداری شده من حسش نبود بپزم

بعدشم عصری با خاله اینا رفتیم بیرون و کمی خرید کرد ساعت 6 هم رفتن

پسرک هم تا اون ساعت خوش خوشانش بود لج گرفت ما هم رفتیم بیرون و پیتزای خوشمزه خوردیم

بعدشم احساس کردم گلوم و گوشام درد میکنه که رفتم دکتر و با دارو و قطره برگشتم البته نوش جان کردن امپول

..........

اشپزخونمون شده خونه جدید مورچه هااااااااااااااا واقعا موندم دیگه چکار کنم دیروزم که کلااااااااااااا شستم اشپزخونه رو همشون تازه ریخته بیرون فعلا زندگی مسالمت امیزی داریم باهاشون چقدر اخه بکشمشون پودر بریزم

................

این روزا فقططططططط دعا میکنم دعااااااااا برای همه از ته دلم

نوشته شده در شنبه 15 آذر1393ساعت 15:29 توسط غزل|

انقدر روزا تند تند میگذرن که اصلا نمیفهمی امروز چندمه و چند وقته ننوشتی

از روز سال گرد بگم که ماشین خراب شده بود و همسری 11 شب اومد خونه منم نیمه غش بودم شامش رو کشیدم و غششششش

پسری هنوز خوب نشده خودمم امروز فین فین میکنم از فصل سرما بخاطر این چیزاش بدم میادااااااااا بازم خداروشکر

دیروز تا رسیدم خونه دیدم دادشی و پسرک مشغوله بازی هستن بعدشم لباسای کثیفشو انداخت توی وان حموم و یه عالمه پودر ریخت روش بلههههههه دیگه دادشی هم جیم شد و رفت منم باهاش بازی کردیم و لباسارو با دست شستم و لباسای پسری هم عوض کردم

نمیدونستم شام  چی درس کنم که نتیجش شد مواد ماکارونی بعلاوه ذرت و کدو ریز شده و نون تست لایه لایه که بازم با همکاری پسرک درس کردیم یعنی بسساطی داشتمااااااااااا کل اشپزخونه شده بود پنیر پیت زا و خورده نون بعدشم تا پخت دیدم دوتا ظرف یکبار مصرف رو تیکه تیکه کرده پخش شده روی زمین

هیچی دیگه جارو اوردم با هم جمع کردیم

به رنده کردم گذاشتم روی ش و فاز برای دم نوش درس کردن

بعدشم پسرک ساعت 7 خوابید چون ظهرش نخوابیده بود عزیزکم شام هم نخورد هر چی خواستم بیدارش کنم نشد که نشد

منم شام خوردم همسرجان هم 9.30اومد شامش رو خورد گفتم دیگه ما هم بخوابیم که طفلک گوش کرد و خوابیدیم اخیشششش خدایش خیلی خوبه ادم زود میخوابه منکه سرحال شدم

الانم در حاله فین فین کردنم دلم شیر ب رنج میخواد

نوشته شده در سه شنبه 11 آذر1393ساعت 10:47 توسط غزل|

پنج سال گذشت به همین سادگی

پنج سال از روزیکه به خودم قول دادم این روز رو فقط به خودم و به همسرم فکر کنم و چیزی رو نبینم و نشنوم

از همون ثانیه های اول اون روز برای ما بهترینها رقم خورد خوردن صبونه زیر پ ل گ یشا ( بن ا گوش خوردیم ) اخ اون چایی گرمم کرد خیلی زیاد انگار انرزی مضاعفی گرفتم

تا رسیدن به ارایشگاه و خداحافظی با همسر و نشستن زیر دست ارایشگرم و راضی بودن از همه چیزم حتی وقتی خانومه داشت روی ناخونم کار میکرد هی بهم نگاه میکردو لبخند میزد میگفت چقدر انرزیت مثبته

از روز اتفاقات زیادی اتفاده بالا و پایین شدیم خم شدیم شکستیم گریه کردیم ولی ولی هستیم هنوز البته با یه هدیه الهی که زندگیمون رو از این رو به اون رو کرد

هنوزم زندگی در جریانه هنوزم بالا و پایین میشیم هنوزم هستیم

میدونم من کم طاقت شدم عجول شدم میدونم بد اخلاق میشم ولی همسری با تمامه وجودش صبوری میکنه

بعضی وقتا انقدر پریشون میشم که نمیدونم چکار کنم انگار افتادم توی گردباد و هیچ دستی به سمتم دراز نمیشه ولی بازم همسری صبوری میکنه

زندگی همینه همین

دیروز توی اسانسور وقتی چشمم به موهای تازه سفیدم افتاد خندم گرفت که ای بابا دیدی چه زود خودتو پیر کردی وقتی بیشتر دقت کردم خطای روی پیشونیمو دیدم خب چه توقعی داری ووقتی فکر میکنی خودت یکه و تنها باید مسائل رو حل کنی و میتازی همین میشه دیگه

با اینکه اعتقادم به خدا هست ولی حتما قوی نیست وگرنه میذاشتم خدا خداییش رو بکنه نه اینکه من بتازم

خلاصه که چندتا موی سفید تازه دراومده حالم رو عوض کرده

.....................

دیشب همونطوری که امین داشت آرد بازی میکرد گفت کیک میخوام دیدم شیر نداریم ولی ماست که داریم خلاصه با همکاری با امین کیک درست کردیم اونم چه کیکیییییییییییی امین از ذوقش هی میخندیدو بوسم میکرد خیلی خوشمزه شده بود با ماست خوشمزه تر شده بود

دیشب وقتی همسری دیر وقت اومد خونه چشماش برق میزد خداروشکر کردم همین برای من کافی بود این هدیه بزرگی بود برای پنجمین سالگرد ازدواجمون

............

میدونید که من خیلی دوستتون دارم

نوشته شده در یکشنبه 9 آذر1393ساعت 9:42 توسط غزل|

خیلی وقته ننوشتم

از هفته پیش درگیر مریضی امین بودم سه روز و سه شب تب و خونه نشینی من و از این بیمارستان به اون بیمارستان یه عالمه دارو وای که چه روزای بود فقط شنبه و چهارشنبه اومدم سرکار چهارشنبه هم با پسری اومدم سرکار

گلوش هنوز خوب نشده و غذا هم نمیخوره من داغونممممممممم داغونننننن

.............

مثلا  فردا سالگرد ازدواجمون هیچ حسی ندارم خیلی خسته و داغونم

5 ساله پیش چه حسی داشتم ؟ ایا موفق بودم ؟نه نبودم

چرا انقدر دلم گرفته

 

نوشته شده در شنبه 8 آذر1393ساعت 9:50 توسط غزل|

این روزا زندگی عجیب کلاف سردرگم شده

این عجیب دلم گرفته 

این روزا عجیب سردرگمم

این روزا هزارتااااااااااااا فکر جور واجور میاد توی ذهنم

این روزا دلم برای همسری بیشتر از همیشه میسوزه

این روزا دارم دنباله خدا میگردم

دارم بهش التماس میکنم

این روزا دلم میخواست جایی زندگی میکردیم که از لحاظ روانی ارامش داشتیم دلم میخواد برم

دلم میخواد برم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 28 آبان1393ساعت 10:8 توسط غزل|

روزای خیلی سختی رو گذروندم روزای که توی بهت و سردرگمی بودم ولی دوستای خوبی دارم که کمکم کردن منو نسبت به این بیماری اگاه کردن و من فهمیدم باید چکار کنم گرچه هنوزم احساس سردگمی دارم

بابا روز دوشنبه مرخص شدن و فعلا باید منتظر جواب آز هفته دیگه باشیم و همچنین یه آز دیگه ماه دیگه باید بدن

خوشبختانه زود فهمیدیم و بابا هم خداروشکر بدن خوبی دارن الانم قرص میخورن تا ببینیم چی میشه 

واقعا سلامتی نعمته بزرگیه

................

پدر شوهر هم روز سه شنبه عم ل دارن پ رو ستات خدا واقعا به همه سلامتی بده

...........

این روزا همش دارم فکر میکنم چرا میام سرکار و اصلا فایدش چیه و چرا دارم وقت خودم رو اینجا میگذرونم

تازه کارمم کم شده و مگس میپرونیم به ن و عی

.........

ممنونم از همتوننننننننننن

نوشته شده در یکشنبه 25 آبان1393ساعت 9:33 توسط غزل|

روز شماری میکردم بیام اینجا و بگم بابا خوب شده و داره میاد

ولی

ولی متاسفانه بابا س ر طان خون خفیف دارن

حالم خوب نیست اصلااااااااااااا

باباییییییییییییی نازممممممممممممم


پ.ن : صب خواهری بهم زنگ زد و این خبر رو داد انقدر حالم بد شد که تمامه تنم میلرزید کلی بهم سفارش کرد

مامان خواهری کوچیکه و داداشی نمیدونن قضیه رو و به کسی هم نمیگیم چون بابا دوستا و اشناهای زیادی داره که اگه بدونن حتما سرازیر میشن خونه و گریه زاری خواهد بود

خواهری کلی دعوام کرد که باید به بابا روحیه بدیم اونوقت تو نشستی گریه میکنی بهم گفت مواظب غذاهاش باشیم و روحیه بهش بدی

راست میگه ولی من طاقت ندارم

حالا باید تحت درمان باشن دارو بخورن و تا دو هفته دیگه که نتیجه ازمایش دیگه ایی میاد که اون مهمه و دکتر با دیدن اون تصمیم میگیره نیا ز به ش یمی درمانی هست یا نه

ببخشید ناراحتتون کردم

دعا کنید ازتون میخوام دعا کنید

شاید فردا و پس فردا نباشم چون میخوام مامان حواسش فقط به بابا باشه و امین شلوغ کاری نکنه

و دنباله مهد باشم

ممنونم ازتون

نوشته شده در دوشنبه 19 آبان1393ساعت 10:49 توسط غزل|

سلام دوستای عزیزم

بابا یه 10 روز تب داشتن که دکتر هم ب ی شعور نفهمیده و هی ت ب بر داره از شدت تب پاهاشون کبود شده

وقتی رفتیم و لایت متوجه اوضاع شدیم

بعدشم یکی از بستگان که پ زشک بود ازمایش مینویسن و وقتی جواب از رو میبین سریع میگن باید برید  ته ران بابا چهار شنبه بست ری شدن بخاطر عف ونت خون فعلا هم بیمارستان هستن تا دکتر نتیجه عکسهاو ازهارو ببینن و جواب بدن

امیدوارم همه بیمارها هر جا که هستن شفا بگیرن

ممنونم ازتون


نوشته شده در شنبه 17 آبان1393ساعت 14:13 توسط غزل|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : Pars Skin