X
تبلیغات
خودمونی


خودمونی

خدایا خودت هوای مارو داشته باش

سلام دوستای نازنینننننن

امروز چون خواهری اومده بود و نمیتونستن 3 تا بچه رو با هم نگه دارن

پسری امروز مهمون شرکت ماست

و حسابی داره خوش میگذرونه

فقط بوی سیگاره که مشکلههههه

اخر هفته خوبی داشته باشین

پنجشنبه 4 اردیبهشت1393 | 9:36 | غزل | |

لازم نیست که بگم من عاشقه این ماهممممم من اصلا عاشقه بهارم با اون هوای ملسش

دومین دلیلم اینه که خب من متولده بهارم و تا چند روزه دیگه 32 سالم میشه اوههههه چقدر زیاد نه 

امسال مثله سالای پیش نیستم خوشحالم نارحتی فعلا ندارم از رد شدن سالای زندگیم

..................

چیزی که این روزا فکرمو به شدت مشغول کرده پسریه

بعد از عید خب پشتش باد خورده و هر روز بهانه منو میگیره و ماماننیا هر روز میبرنش بیرون

این برای مامان که دست و پاهاش درد میکنه و برای خواهری که داره برای فوق میخونه و دادشی که پروزه داره یعنی سختی البته که با مهربونی تموم ازش مراقبت میکنن

حالا شما بگین چکار کنم مهد خوبی این دو رو بر پیدا نکردم و یک جورایی بد بینم به مهد

وقتی میام خونه سعی میکنم همه جوره بهش محبت کنم و بازی کنم نوازشش کنم حتی طفلی همسری مثلا دیشب بیرون بودیم همسری که اومد رفتم شامو برداشتیم رفتیم پ ردیسان بعدشم که اومدیم خونه همش بازی کردیم

ولی صب که صبونش رو دادم و اومدم پایین دیدم صداش از توی راه پله میاد مامان هم بردش بیرون طفلی مامان تازه از حموم اومده بود

واقعا موندم چکار کنم

میخواستم ت*بلت بگیرم پشیمون شدم به نظرم برای این سن خیلی زوده و همش فکرش متمرکز میشه روی اون و اینکه بعد از نیم ساعت از اونم خسته میشه

نمیدونمممممم واقعا چکار کنم وقتی اینجام همش فکرم پیشه مامان و امینه 

اگه راهی به نظرتون میرسه خوشحال میشم بشنوم

سه شنبه 2 اردیبهشت1393 | 9:49 | غزل | |

هیچ وقت از ناراحت شدن کسی خوشحال نشدم

هیچ  وقت استرسهای کسی منو شاد نکرده حتی دشمنهام

ولی دیشب من شاد بودم شاده شاد

از اینکه بهرحال هر چقدر بخوای زرنگی کنی و حق بخوری و نخوای چیزی رو که حقیقت هست رو ببینی

روزگار ترو سر جات مینشونه

بلههههه همه خداوند جای حق نشسته 

و دیشب

و دیشب و دیشب

وقتی دیدم چطور سر مهریه خانواده جاری جدید پافشاری دارن

و چطور سر سه قلم جنس چه حرفایی زده شد و شنیده شد

فهمیدم که بلهههه همیشه اینطوری نیست اگه کسی سکوت کرد و نجابت کرد بشه هر کاری خواستین بکنید و هر حرفی خواستین بزنین

بعدش اینطوری حالتونو میگیرن

من خوشحالم حتی اگه کسی بازم قدر نجابت رو نفهمه

خوشحالم از اینکه هنوز خدایی هست

من بدجنسم ها نه اصلا فقط دلم خنک شده خیلی زیاد

دوشنبه 1 اردیبهشت1393 | 10:14 | غزل | |

سلام سلام

این روز نازنین رو به همه خانمها تبریک میگم چه اونایی که مادر شدن و چه اونایی که در انتظارن

انشاا... همه مادرهای دنیا هر جا که هستن سالم باشن

........................

دیروز با خواهری بعد کار رفتیم برای مامان گل و شیرینی خریدیم و مقداری هم توی راه با پسرک خوردیم

بعدشم که اومدیم خونه

پسرک هم از ذوق بابا ظهر نخوابیده بود حسابی قاطی بود

دیگه شام رو خوردیمو و بعدشم شیرینی و چایی و سریع اومدیم خونمون تا پسری بخوابه

دستش رو گرفتم و سرش رو نوازش کردم تا خوابید

خودمم تا اون لحظه داشتم میمردم از خواب پاشدم لاکای دستمو پاک کردم دوباره یک رنگ دیگه زدمو و لباسای امینو روی بند رخت گذاشتم

و خوابیدم

صبم یک دوش گرفتم پسری بیدار شد یک عالمه بوسیدمشو و بو کردمش بردمش بالا صبونه خورد منم سریع اماده شدم اومد اداره

امروز خودمونو وزن کردیم بنده 2 کیلو کم کردم خدارو شکرررررررررر

......... عصر هم که بله برونه و من هنوز نمیدونم چی بپوشمممممم

یکشنبه 31 فروردین1393 | 9:12 | غزل | |

این یکی دو روز همش دنبال خرید بودیم

برای مامانا و برای خودم

برای مامان همسری یک روسری خریدم

برای مامان خودمم نقدی بهش کادو میدم

دیروزم با همسری و خواهری و پسرک رفتیم و من یک مانتو خریدمممممممم

اهههههههه که چقدر مانتوها مزخرفنننننننننن رنگش صدری و تقریبا اداری مجلسی چیزی پیدا نکردیم

شبم یک جعبه شیرینی خریدیمو رفتیم خونه مادر شوهری و کادوش رو دادیم

فردا هم بله برونه برادرشوهریه و من برای اولین باره که مجبورم تیپ ساده ایی داشته باشم چون همین مانتوی ساده مشکیم رو فقط میتونم بپوشم

...........

نمیدونم چیزی که شنیدم معنیش چی بود و چه داستانی داشت امیدوارم اون چیزی که من فکر میکنم نباشه ولی جز اون چی هست یعنی خواهرشم بلههه مگه میشه ولی اون چیزی که شنیدم

پول چه کارایی که نمیکنه یعنی اونم بلهههه حتما اشتباه شنیدم اصلا چرا گوشم این وقتا تیز میشه

حتما تا یک رب دیگه میرسه اینجا و

اهههههههه اصلا به من چه هر کیو تو قبر خودش میخوابونن

شنبه 30 فروردین1393 | 9:43 | غزل | |

دوباره این جمله رو باید بگم که من چی بپوشم

مثله اینکه یکشنبه بل ه برون برادرشوهری خواهد بود

لباس دارم ولییییییییییییییییییییییی مانتو ندارممممممممممممممممممم ای خدا من چی بپوشم

پسر خاله همسری هم با موتور تصادف کرده کماست براش دعا کنید بچس طفلی

امروزر   برم ببینم چیزی پیدا میکنم یا نه

چهارشنبه 27 فروردین1393 | 14:43 | غزل | |

امین کوچک من پسر قشنگم همه زندگیه من

من عاشقتم میدونی دیگه هاااااااااااا

خیلی زیاد اندازه همه دنیا

منو ببخش دیشب خیلی خسته بودم خیلیییییییییی زیاد کاش متوجه بشی که مامان اندازه سه سال که درست نخوابیده و ظرفیتش اومده پایین

خیلی خسته بودم همین 

ناراحتم

دلم برات تنگ شده

خدایا توان بهم بده توان خیلی زیاد 

چهارشنبه 27 فروردین1393 | 9:41 | غزل | |

رز ی م دسته جمعه شروعی شده و بسیار هم سفت و سخت هست

غذاها بدون روغن و نمک بدون ذره ایی سرخ کردن همینجا توسط ما خانما درست میشه

دیگه نون با غذا زیاد نمیخوریم

وزنهامونو نوشتیم ترازو اوردیم

میان وعده سبزیجات و چایی هست

امیدوارم نتیجه بده

چون دسته جمعیه انگار ادم خجالت میکشه همه کم کنن و تو چاق بشی انگیزه داری

فردا خوراک لو ب یا داریم

.........................

یک وقتایی فکر میکنم اگه پدر و مادرا در خرج کرد ن محبت هم اندازه میذاشتن خیلی خوب میشد پدر و مادر از همه جونش مایه میذارن ولی در اخر تنهایی و گریه و ندیده شدن نصیب خیلی ها میشه

شاید محبت زیادی باعث میشه شاید اگه به بچه یاد داده بشه که قدر محبت هم بدونه اینطوری نشه

دیروز خونه مادر بزرگم توی تهران خالی خالی شدددددددد و من انقدر دلم گرفته بود که همینطور اشک میریختم یاد همه بچگیا

یاد اون حیاط فسقلی و پله ها یاد روزای خوب روزای سرشار از زیبایی

یاد اقاجون

و حیف و حیف و صد حیف

میخواستم برم برای اخرین بار ببینم خونه رو ولی نتوسنتم

مامان میگفت مامان بزرگ همش گریه میکرد خونه قرار نیست فروخته و کوبیده بشه

مامان بزرگ هم گفته نمیتونم اونجا زندگی کنم چون یاد خاطراتم میافتم حق داره طفلک

چی میشه گفت فقط حیف

.......................

دلم میخواست اخر هفته برم چا ل وس همسری خیلی کار داره و فکر نمیکنم بشه

دلم جاده سبز میخواد دلم دریا دلم باد خنککککککککککک میخواددددددددددددددددددد

جاده اسمه منو فر یاد میزنهههههههههههه

دوشنبه 25 فروردین1393 | 13:23 | غزل | |

وقتی چیزی رو نمیشه تغییر داد چکار میشه کرد هااااااااااااا هیچییییییییییییی پس خدایا من به تو سپردم

.............

و امااااااااااا مهمونیییییییییییی

۵شنبه سر کار بودم موقع خونه رفتن کاهو و گوجه و  لی مو خریدم

همسری سیب زمنی پخته بود سریع کوکو درست کردم

ناهار خوردیم پسری رو خوابوندم و مشغول شدممممممم

خواهری چند بار اس داد که بیام کمکت ولی قبول نکردم با بچه کوچیک چه کاریه

کار زیادی نداشتم مرغا رو پختم و ظرفا رو شستممممممم خونه رو جمع و جور کردم

رفتم حموم رو بشورم مایع جرمگیر زیاد ریختمممممممم همششششششش رفت توی حلقم الان حتما میپرسین شستن حموم چرا چون به دلم افتاده بود مادرشوهری سری به حموم میزنه که البته هم زدددددد

دبلیو س ی رو شستم

یکدفعه دیدم توی اشزخونه اب از توی ظرفشویی چیکه میکنه بلهههههههه لوله ها اب داده بودن و زیرش ظرفشویی پر اب بوددددددددددد قیافه من دیدنی بوددددددد

سریع زنگیدم به همسری اونم وسیله خرید و اومد حالا ساعت شده ۴ مرغا رو ریش کردم مواد ته چینو درست کردم سالا دو بردم بالا و خودم درست کردم بعدش دوباره اومدم پایین

وایییییییی خدااااااااااا اشپزخونهههههههههه ظرفا وسط فرش خیس شده همه جا داغون

میوها رو توی حموم شستم

دیگه نمیتونستم کار کنم تا همسری کارش تموم شده

فکر کنم دیگه ۶ بود که همه چی درست شد ظرفا رو شستم ظرفای روی زمینو جمع کردم کف اشپزخونه رو دستمال کشیدم جارو برقی زدم همسری دوباره جارو زد شیرینی چیده شد میوه ها رو هم همسری چید لیوان اوردم

برنجو دم کردم ته چینم رفت روی گاز لازانیا توی فر

و نشستمممممممممممممممممم دستم دیگه داشت از جا کنده میشد گلومم میسوختتتت از اون مایع جر م گیره

ساعت ۷.۳۰ بود که کتری رو گذاشتم روی گاز توی قوری هم سه تا پیمونه چایی ریختم دم نکردم و بلهههههه

ساعت شد ۸ نیومدن ۸.۱۵ نیومدن ۸.۳۰ نیومدننننننننن ۹ نیومدننننننننننن زنگ زدیم گفتن توی همت ( پ ا رک پرد یسان )هستن و ۹.۱۰ پدر شوهری اینا و خواهر شوهری و نامزدش و برادرشوهری وسطی اومدن همسرییییییی کاملااااااااااااا عصبیییییییییییییییییییییییییی بود گفتن قفل رو گم کردن ولییییییییییی من مطمئنم چیز دیگه ایی شده حتما ۹.۲۰ برادشوهر یی اخری اومدددددددددددد چایی اوردم فقط با شیریینی که خودشون اورده بودن میخواستم تا برادشوهری بزرگه میاد شام بندازم ولی مادرشوهری گفت تا ایشون بیان همراهشون میرن بالا دیدن ماماننیا یعنیییییییییی قیافه من دیدنیییییییییی بود

ایشون هم ۹.۳۵ اومدن فکر کنید تازه ۸.۳۰ از خونه راه افتادن اخه ادم میره مهمونی انقدر دیر راه میافته وقتی هم که کاری نداشته

دیگه رفتن بالا منم دیگه چیزی نیاوردم

تا ۱۰.۳۰ که اومدن حالا فکر کنیددددددددد برنجممممممممم بیات شده ته چینم نیمه گرمه دوباره روش کره دادم و اب ریختم و زیرشو روشن کردم توی برنج اب ریختم لازانیاااااااااااا روش عینه چوب خشک شده بوددددددددددد یعنییییییییییی اعصاب نداشتمااااااااا

دیگه هر چی بود اوردممممممممممم و البته همه راضی بودن و خیلی خوششون اومده بود فکر کنید ما ساعت ۱۱ داشتیم شام میخوردیم منکه اصلا میل نداشتم فقط یک قاشق از بورانی با د مجون خوردم و یک تیکه کویچک و یک قاشق از دسرم که ترکیده بود بیچاره

دیگه سفره جمع شد یکسری ظرفا رفت توی ماشین یک سریش هم خودم شستم بعدشم میوه و شیرینی و شکلات اوردیم که دیگه کسی نخورد حالا ساعت چنده ۱۲ دیدم یک نصفه هندونه داریم اونم اوردم که چون گرمشون شده بود همشو خوردن مادرشوهری اینا ساعت ۱۲.۳۰ رفتن برادشوهری بزرگه ۱ رفت

وایییییییییییی من مونده بودم با یک عالمه ظرف توی اشپزخونه و وسایل توی پذیرایی و خستگیوووووووووو اوففففف

خوبیش این بود که فرداش مهمون بودیم

صب جمعه هم بعد صبونه و حموم رفتیم سمت پ ردیس ظهر خونه خاله شبم خونه دایی کوچیکه

ولی واقعا ادم با بچهههههههههه همون بشینه خونه والاااااااااااا چه کاریه منم اصلا دوست ندارم هی به بچه جلوی جمع بگم بکن نکننننننننن

کلاااااااااا خلاصه نوشتمااااااااااااااااااااااااا

..........................

و اما امروز میوه اورده بودم دیدم خب خوب نیست بوی میوه بیاد و به دوتا همکار دیگم ندم

برای همین پوست کندمو خورد کردم دوتا بشقاب کردم بردم اتاق همکارم که حرف رژیم شد

این همکاران اقای مدیر و خانم مد یر فروش هستن اونا هم رژیمن

قرار شد از فردا همینجا غذا درست کنیم یک چیزی تو مایه های تاس ک با ب با ورژینهای مختلف و شب دیگه رعایت کنیم ولی اگه دیدیم اذیت میشم شب رو کم بخوریم ولی مقوی

خانم همکار با این روش ۱۰ تا ۱۵ کم کرده و اصلا صورتشم خراب نشده

امیدوارم نتیجه بده خوبیش اینه که چون تیمیه خیلی بهترهههههههههه

فعلا برم دستم درد گرفتتتتتتتتتتت

پ.ن : از همتون برای کمک برای مهمونیییییییییی ممنونمممممممممممم مخصوصا از دخملی عزیز

شنبه 23 فروردین1393 | 13:44 | غزل | |

یک پست رمزی نوشته بودم که پاک شد

ببخشید دوستای نازم

امروز روی مود نیستم

 

شنبه 23 فروردین1393 | 12:10 | غزل | |

www . night Skin . ir