خودمونی

خدایا خودت هوای مارو داشته باش

سلام سلام دوستای نازنیننن

نماز روزه هاتون قبول حق

و عیدتون مبارک

کامی تازه درست شده و اومده و یک عالمهههههههههه کار ریخته سرمممممممم

مواظب خودتون باشین خوش بگذره تا شنبهههههه

 

پ.ن : یکذره خلوت شدم اومدم

دلم میخواست الان فکرم درگیره جمع کردنه وسیله و خرید کردن برای مسافرت 4 روزه بود دلم میخواست یک عالمه کارنکرده داشتم دلم میخواست سبد صورتیمونو میاوردیم توش وسیله میذاشتم و پشت ماشین خوشگلمون و راه میافتیدیم توی جاده اگه 10 ساعتم توی ترافیک بودیم هیچیییییییییی نمیگفتم چون به شدت احتیاج به مسافرت دارممم

ولی ولی ولیییییییییی نشدددددددددد نشددددددددددد شاید قسمت ما نبوده این چند روز جایی بریم ماشین رو هم ک دبه کردن و ندادن و بنابراین من الان کاری ندارم که انجام بدم دلمم نمیخواد خونه رو تمیز کنممممم

هوممممممممم مسافرای جاده همگی بهتون خوش بگذره مواظب خودتون باشین

دیگه ماه رمضونم تموم شد حیف بود من با اینکه تشنم میشد اخراش و ضعف داشتم ولی در کل حالم از بقیه روزای سال بهتر بودددددددد خداروشکر امیدوارم مهمون خوبی بوده باشم

دوشنبه 6 مرداد1393 | 12:25 | غزل | |

کامی اینجا ترکیده امروز میره درست میشه پس امروز کامی ندارم

دیروز انقدررررررر تشنم شده بود که حد نداشتتتتتتتت

پسری رو بردم بیرون فالوده خریدیم پسری میخورد من نگاه میکردم

رفتیم حموم اب یخ ریختم روی پام تا بهتر بشمممم با اینکه سحری هند ونه هم خورده بودم ولی خیلی تشنم بود

..................

واییییییییییی یه چی بگم

همسری گرمش میشه میاد توی ه ال میخوابه منم بخاطر اینکه بیدار نشه سحری رو توی تاریکی میخورممممم و تنها روشنی نوریه  که از اشزخونه میاد اونم ماله طبقه های بالاس

امروز  میخواستم چایی بخورم دستم رو بردم بالای ظرفشویی که لیوان پیدا کنم پیدا نکردم احساس کردم روی سینک ظرفشویی لیوانه همونو بر داشتم و چایی ریختم و خوردم بعدش هندونه اوردم خوردم احساس کردم یک تیکش ریخت با احتیاط برق رو روشن کردم و چیزی رو که ریخته بود جمع کردم همینجوری جلوی سینک داشتم هندونه میخوردم که احساس کردم یک چیز سیاه سمته راستمه بلهههههههههه یک عدد سوسکککککککککککک خاک بر سرررررررررررر دیدمممممممم حالا منو تصور کنید چه حالی شدممممممممم چون دقیقا سوسکه کنار سینک بود و قطعاااااااااا روی لیوان چایی هم بودههههههههههههه دل و رودم داشت بالا میومد انقدر جای بدی بود سوسکه که نمیشد کشتش خلاسه یک ده دقیقه ایی نگاش کردم بلکه تکون بخوره نشد که نشددددددد اخرشم همسری رو بیدار کردم اونم نتوسنت بس که فس فس کردددددددددد

فرار کرد اصلا نفهمیدم کجا رفت احتمالا رفته پشته ماشین لباسشویی دیگه مگه تونستممممم بخوابمممممم

حالا امروز برم یک تکونی بدم به اونجاهاااااا فکر نمیکنم دیگه پیداش کنم رفته

............

فکر میکردم عید ف طر عقد برادر شوهری باشه ولی دیشب م ش گفتن که فعلا زوده و جاری جدید هم حسابی داره خودشو لوس میکنه چهارشنبه ها که دخملی اون یکی برادرشوهری میاد ( هفته ایی یه روز میاد اینور) میره و دخملی رو نگه میدارههههههههه دقیقا روی نقطه ضعف م ش چون ایشون روی این دخملییییی بسیار حساس هستن بلهههههههه دیگه اینطوریاس

 

 

سه شنبه 31 تیر1393 | 9:22 | غزل | |

خب الان حتما منتظرین که من بگم تعطیلات خیلی خوش گذشته هااااااا ولی نهههههههههههه

5 شنبه عصری با پسر خالم رفتیم ط ا ل قون واقعا اشتباه کردممممممممم اشتباههههه

مخصوصا وقتی خواه ر زادم باشه و با امین همش بخواننننن درگیری داشته باشنننن مخصوصا اینکه امین به شدت بچه دوست داره اوفففففففففف

مخصوصا اینکه گچ بری دیوار اشپزخونه خونه و لایت ماماننیا  تلپی بریزه زمین و شما قبلش داری امین رو به زور میخوابونی برای اینکه شبش توی م سجد اذیت نکنه و با خواهر زاده دوباره مسئله نداشته باشن و همون موقع این اتفاق بیوفته و همههههه بر گردن به تو نگاه کنن و چیزی بگنننننننن و تو گریت بگیرههههههه و تا نیم ساعت گریت بد نیاد ماشینم نداری که پا بذاری به فراررررررررر

مخصوصا اینکه موقع برگشتن حالتون بد بشههههههه و مجبور بشین دوبار برگردین و برین د ب لیو سی و خواهرییییی و داداشیییییی سر رفتن بحثشون بشه و تو ترجیح بدی با حاله بدت توی جاده بری و تمامه راه رو صلوات بفرستییییییی برای اینکه حالت بد نشههههههههه

دیگه من ط ال قون برو نیستمممممممممممم نههههههه دیگه نمیرمممممم یعنی نمیدونم چیه که ما هر وقت میریم یه چیزی میشههه کلااااااااا نمیدونم چرا هممون بهم ریختیم من بدتررررررررر خالم میگه شما توی چشم هستیم والا من نمیدونم چی داریم که توی چشمیممممم

............

دیروز از بس حالم بد بود نیومدم سرکار و تا 10.30 خوابیدیم با پسریییییییی بعدشم رفتیم مهدی که قبلا دیده بودم و پسرکم رو ثبت نام کردم

جدیدا بسیارررررررررررر زود رنج شدم نمیدونم خل شدممممممم

مامان سه هفتس ط ال قونه و این هفته هم نیومد طفلی خواهری رو برادری امین رو نگه میداشتن خب جفتشون هم کار دارن یکی پروزه داره اون یکی درس میخونه   اسیر منکه نیستن

راستش از اینکه توی جمع هم همش میگن مامانت پا بند شده و اینا اصلااااااااا خوشم نمیاددددددددد مامان هم هیچی نمیگه خب معلومه خسته شده دیگه

نمیدونم ولی بهرحال نوشتمششششششش و دیروززززززز بسیارررررررررررر از این کارم حالم بد بود و همش پسرک رو میبوسیدم اره دیگه حسابی خل شدمممممم

و دیشب از خدا خواستم بهم قوت قلب بده ارامش بده

این روزا بهم ریختمممممم خیلی زیادددددددددد

دوشنبه 30 تیر1393 | 9:46 | غزل | |

چند روزی هست که میخوام برم دکتر ازمایش بنویسه برام ولی واقعا حسش نیست پاهام گ*ز گ*ز میشه ........ دو روزه با همسری همش بحث دارم و کلااااا قهریمممممممم خب حق با منه ولییییییییی کوگوش شنواااااااا
ادامه مطلب
سه شنبه 24 تیر1393 | 14:44 | غزل | |

امروزززززززز انقدر خوابمممممم میاد که حد ندارهههههههههه یعنی خودمو کشوندم تا اداره

دیروز انقدر هوسهای مختلف کرده بود که اصلا نمیدونستم برای شام چی درست کنم

سر راه بادمجون و غوره و خیار و کاهو خریدیم و تاساعت 6 نمیدونستم چی درست کنم فقط با د مجونا رو گذاشتم توی فر تا سر خ بشه که خیلی خوب شده بود با دو قاشق روغنننن

اخرشم سبزی پ لو با گوشت درست کردمممممممم

بعدشم با دادشی و امین رفتیم ح لیم بخریم که پسرکمون وسط راه دیگه پارکو که دید نیومد منم تنهایی رفتم و دوتا ح لیم خریدیمو اومدیم خونه آیییییییییییی گرمهههههههههه گرممممممممممممممم

به فکر مادر شوهری بودم که تلفن زنگ خوردددددد و کمی حال و احوال کردیم خب از عروسی به بعد نرفته بودیم خونشون میخواستیم بریم نبودننننننن

دیگه کلیییییییییییی هم از بنده تعریف شددددددددد یعنی گفتن با برادرشوهری بزرگه کلی تعریف بنده رو کردننننن

خلاصه که همسری اومد شام خورده شد و گفته شد که مادرشون زنگ زدن همسری هم کلی لبخند تحویلمون دادن و بنده هم گفتمممممم قدر این زن خوب رو بدونننننن واقعاااااااااااااا

هیچی دیگه همسری هم اعلام فرمودن که بریم دیدنشون با شرمندگی سویچه داداشی رو گرفتیمو و همینکه خواستیم بریم فهمیدیم خونه نیستنننننننن و رفته بودن خونه خواهر شوهری و از اونجا میخواستن بیاننننننن خونمون و وقتی گفتن شما بیاینننننننن بنده سریععععععععع قبول کردم واقعا شانس اوردماااااااااااا خونمون ترکیده بوددددددددد بیشترم اتاق امیننننننننن

خلاصه که یک جعبه شیرینی خریدیمو رفتیم خونه تازه عروس یک ساعتی بودیمو اومدیم خونه

یکم هم بحث کردیمممم با همسری بعدش رفتم خوابیدم

الان همممممممم له هستممممممممممم

دوشنبه 23 تیر1393 | 11:7 | غزل | |

5شنبه ظهر رفتیم و لایت برای افطاری مادربزرگم

ساعت 5 بود فکر کنم رسیدم دیگه پسرک ما تا تونستتتتتتتتتتتتت خودشو به خاک مالیددددددددددد و حسابی بازی کرد

نزدکیای افطار هم رفتیم م سجد و شروع کردیم به کمک کردن همه کارها انجام شده بود تقریبا منم دیر رفتنم از ترس بهم ریخت پسری بود و البته پسرک مثل چسببببببب به من چسبیده بود

دیگه پذیرایی کردیم از همه و شام هم داده شد البته منو پسری رفتیم توی اشپزخونه م سجد و پیشه دایی ها غذا خوردیم

دیگه همه رفتن و نشستیم به حرف زدن و جارو کردن دیگه بابا بیرونمون کرد و اومدیم خونه

بعدشم پسرک با خواهر زاده بزرگه آیییییییییی اتیش سوزوندنننننننننن تا صبم امین ناله کرد فکر کنم بخاطر آشه بود

هیچیییییی دیگه صبم بعد صبونه و قدم زدن توی حیاط و خوردن زردالوهای خوشمزهههههه (روزه نبودم) اومدیم تهرانننننننن پسرکککککککککککککک تمامه طوله مسیر رو غررررررررررر زددددددددددددددد و من به غلط کردن افتادم که یک روزه جایییییی برمممممم

هنوز دلش بازی میخواست

بعدشم که دیگه رسیدیم خونه نگفتم همسری نیومدددددد اره نیومد کار داشتتت دیگه استراحت و خوردنوووووو نق شنیدنووووووووو

تا عصری که پسرک خوابش برد

بعدشم شام و جمع و جور کردنو و خواببببببببببببب

...............

پسرکمون چند روزی هست که تا جیش داره میره دمه حموممممم خداروشکرررررررر که تا این مرحلهههههه پیش رفته نمیدونم چرا دستشویی نمیره حالا فعلا اینطوریههههههه

دیشب حال نداشتم سحری بلند شدممممممممم  الان همش قیلی ویلی میرمممممممممم

 

شنبه 21 تیر1393 | 11:32 | غزل | |

دیروز خیلی سخت گذشت بهم نمیدونم شاید بخاطر این بود که هم رفتم ارایشگاه و هم با امین رفتیم خرید یک مقدار ا نگور یک مقدار ل یمو تر ش

شبم که ف سنجون داشتیم افطار زیاد نخوردم یک ذره هم برنج و خو رش خوردم

ازبس هم خسته بودم ساعت 10 غش کردم بعد افطار واقعا سختم میشه گرچه پسرکه نازم دلش یک عالمه بازی میخواد طفلی همسری دیگه از این به بعدش با همسریه

......................

دیروز بر نامه م اه عس ل رو دیدین عالی بود کاش یک مقدار از اون عشقها توی همه ما وجود داشت

 


ادامه مطلب
چهارشنبه 18 تیر1393 | 11:24 | غزل | |

کار و بار این روزا خیلی کس اده نمیدونم برای شماها چطوره اینجا که خبری نیست

............

دیروز خیلی خوب بودم سحری ح لیم خوردم با ط البی اصلا هم نه گرسنم شد نه تشنه فقط بیحال بودم

بعدشم انقدر گفتید و عکس گ ذاشتید رفتم خونه فس نجون درست کردم امشب میخوریمممممم

برای اف طار دیشبم سو پ شیر درست کردم که پسری یک کاسه پر قشنگ خورد

اخخخخخخخخخ ولی امروز همششششش حالت تهوع دارم سحری نون و پنیر خوردم

افطار هم که اصلا نمیشه چیزی خورد

.................

همسری چند روزه منو گذاشته سر کار دیروز هم همش دنباله بلیط و جا بر  ا ی م شهد بودم

بعدش دیدم ای بابا برای ت رکیه همه جا الان نصفه قیمته به همسری اس دادم اینجا هم خوبه هااااااا میگه اره

منم دیگه رفتم تو ف اززززز و هییییییییییی دنبال جا بودم تازه م ا لزی رو هم چک کردممممممممم میگم ادم پول داشته باشه هیییییییییییی بره بگرده والاااااااااااااااا منم که عشقه سفرررررررررر اصلا نفهمیدم دیروز چطور گذشت اخ اخخخخخخ چه جاهایی پیدا کرده بودم حیففففففف

تازه زده بود به سرم که وامی رو که گرفتیم با نصفش بریم سفر خوبه حالا وامه رو ندادن وگرنه دیروز به بادش میدادم

خب شبم همسری خیلییییی ریلکس گفت امسال نمیشه خب الان فکر میکنید من چه حالییییییییییی هستمممممم

اگه میشدا خودم الان با ر و بندیلو میبستمو با پسری میزدیم به جاده والااااااااااا

...............

ماشینو که فروخیتم همسری ثبت نام کرده هنوزززززززززززه که رفتن به ما ماشین بدن یه عالمههههه حرف بیبببببببببببببببب بهشوننننننننننننننننن

...............

مادر بزرگم اخر هفته ا ف طاری داره ولییییییییی حس ندارم برم بعدشم حوصله بعضیار و ندارم چکار کنم مامان و خاله دست تنها هستننننننن و بقیم که ........

....................

یه چی دیگم بگم و برم

وقتایی که یکدفعه مهمونا میان یا مثلا میخوان یک غذای خومزه و ف وری و چیپسی داشته باشین و حسابی لذت ببرین و رجیم رو هم فراموش کنید اینکارو کنید

یک زود پ ز بردارین چند تا تیکه مرغ و نصف فنجون ر و غن همیننننننننننننننن نیم ساعت بعدددددددددددد مرغایییییییییییییییییی س و خاریییییییییییییییییییییی خوشمزه منتظر شمانننننننننننننننننننن

سه شنبه 17 تیر1393 | 10:52 | غزل | |

دو روزه میخوام بلند شم سحری بخورم روزه بگیرم هر دوشب رو خواب موندم تازه ساعتم گذاشتما نمیدونم کی بلند میشم خاموش میکنم بدون سحری هم س ر دردهای وحشتناکی میگیرم

دیروز که سالگرد نا مزدیمون بود همسری یک با کیک خوش*مزه توت فرنگییییییی اومد خونه واییییییییییی که چقدر خوشمزه بودددددددددددددددد جاتون خالییییییییییی

 

یکشنبه 15 تیر1393 | 9:33 | غزل | |

مهمونی برگزار شد خیلیییییییی هم عالی شد

اصلا از اونشب همش دلم میخواد مهمونی بدم هر شب

من عاشقه کسایی هستم که وقتی میان خونم بهم انرزی میدن ایراد نمیگیرن منتظر نقطه ضعف ازت نیستن ریز بینی نمیکنن

اونوقته که تو در کمال ارامش همه کاراتو میکنی مامان هی میرفت میومد من جلوی تی وی بودم میگفت دختر میگه تو کار ندارییییییییی منم میگفتم نه اخه کاری نیست

اره اینطوری شد که مهمونی عالی بوددددددددد همه چیز خوب بود برای اف طار که اش بود و کوکوی لو بیا سب زو پنیر و سبزی و انگو ر و اب طالبی یخ یخخخخخخ برای سحر هم قی مه دادم بردن

فقط اینکه دیگه جیبمون خالی شددددددددد چون یک جورایی عید دیدنی هم بود و 80 تومان عیدی دادیمممممم ولی من میدونم که خدای خوب و نازنینم هوای ما رو داره

............

انقدررررررر دلم برای همچنین مهمونی هاییییییییی تنگ شده بود که حد نداشتتتتتتت اصلا ادم با روابط زندس وقتی میگه میخنده همه هستن انگار روح تازه میاد توی وجود ادم

اییییی کاش ادمها قدر همدیگرو بدوونن و انقدر دنباله حرف و حدیث توی جمعهای فامیلی نباشن

..........

جمعه هم کاری نداشتم چون همه وسایلم شب قبل خشک و جمع شدن فقط جمع و جور مختصر بود

عصری هم رفتیم حل یم خریدیم و بردیم پردیس ان با پسری حسابی بازی کردیم

مامان هم دیروز رفت و لای ت و پسری پیشه خواهرییییی و داداشیه  میگم خواهر و برادر داشتن چقدر خوبه و چه حیف که نسله جدید از این نعمتها محرومن

............

چند روز پیشم از دوستم که باردار بود خبر گرفتم فعلا که حالش خوبه

و اینکه یکی از دوستای نازمم با رداره انشا... نی نی صحیح و سلامت باشه خیلی خوشحالم برات عزیزم

..........

دیگه اینکه بگم نمیدونم یک چیزایی توی دلم هست که نمیدونم بگم یا نه البته که چیز مهمی نیست فقط اینکه فهمیدم من و همسری بسیارررررر ادمهای ساده ایی هستیم و یک رو هستیم و این نمیدونم خوبه یا بد ؟

 

پ.ن 1 : امروز سالگرد نامزدیمونه 14/ 4/ 87 اوههههه چه زود گذشت

پ.ن2: خانمهای پس ر زا زیاد شدنهاااااااااااااااا

پ.ن 3: کسی از نارنجدونه خبری داره هی میخوام بپرسم یادم میره خیلی وقته خبری ازش نیست

شنبه 14 تیر1393 | 9:24 | غزل | |

www . night Skin . ir