خودمونی

خدایا خودت هوای مارو داشته باش

یه عالمه نوشتم همکارم اومد مجبور شدم ببیندم صفحه رووووووو

چمدون ادمادس

کیف دستیم پر از خوراکی و مدارکه

شیشه خاک *شیر و گلا*ب امادس

12 میرم ارایشگاه کش چادرمو باید بدوزم

کفش ب ا ر داریمو شستم چون تنها کفشه راحتیم همونه

دیگه دیگهههههه انگ و ر خریدم

عر ق نع نا یادم رفته

........

دارم میام باورم نمیشه

دعاگوتون هستم

خوبی بدی دیدید حلال کنید

 

یکشنبه 9 شهریور1393 | 10:5 | غزل | |

5شنبه سر کار بودم بعد از کار هم رفتم خونه و ناهار بعدشم با پسری خوابیدیم

همسری 3 اومد ناهار خورد صحبت کردیم بعدشم لباس پوشیدیمو رفتیم سم ته اند یشه برای بررسی البته که پولمون کافی نیستت ولی فقط برای دیدن رفتیم

برگشتنی هم توییییییییی ترافیکککککککک وحشتناک ف ردیس افتادیمممم اوففففف

پسرک هوس جوجه ک باب کرده بود براش گرفتیم  و اومدیم خونه

جمعه هم صب پاشدم نون ت ازه گرفتم با خا مه و عسلللل خوردیم یه ابگوشت مشتی هم گذاشتم با خواهری رفتیم یه ذره خرید کردیم اومدیمممم

همسریی و پسرک رفته بودن پ ردیسان وقتی اومدن ابگووشتی بسس خومزه خوردیم

چند روزی بود همسری گیزه داده بود به موهای امین برای همین بالاخره موفق شد و بردش ارایشگاه و کوتاه کرد بچم سبک شددددد

بعدشم رفتیم سمته ک رج یه سرم به برادر شوهری زدیم بعدشم بحث با همسری سره همون ماشینههههههه یادتونه کههه

خونه خواهری شام خوشمزه خوردیم بعدشم کیک و بازی بچه ها و اومدننن خونه

............

فردا انشاا... حرکت میکنیم سمته م شهد تا ظهر سرکارم چمدونم جمع شده ولی بازم کار دارم یه سری خوراکی بخرم برای پسری و خودمون ارایشگاه رفتن خودم و و وووووووو عاشقه این چمدون جمع کردنم

شنبه 8 شهریور1393 | 14:46 | غزل | |

کلا که اینجا سوت و کور شده دیگه اخر هفته هم که باشه هیچییییی

.........

داداشی دفاعش رو با موفقیت تموم کرد نمره خیلی خوبی هم اورد منم زودتر رفتم و بستنی خریدم بابا هم اومده بود دور هم خوردیم

پسری هم از ذوقش نخوابیده بود دیگه هیجی دیگه برنامه داشتیم سریع غذا درست کردم مرغ و سیب زمینی و هویج دیگه با هم بازی کردیم ماماننیا میخواستن برن عروسی

شامش رو خورد بعدشم فالوده خورد در همین حاله فالوده خوردنننننن خوابش برد عزیزممممممممم رفتم جاش رو درست کردم خوابید پسریم

تی وی دیدم تا همسری اومد شام خورد یکذره حرف زدیمو و من رفتم خوابیدم

..........

وقتی من جنبه ندارم بدون همسری برم مسافرتتتتت چرا اینکارو کردممممممم میخواستم براش غذا درست کنم گفت فریزی نمیخوره حالا موندم چکار کنم داداشی هست ولی اونم شبا غذا نمیخورهههه طفلی همسری خسته مونده بیاد چی درست کنهههههه بعدشم دلم میخواست بود اونجا گناه داره طفلیییییی

............

جمعه خونه خواهرم دعوت شدیم تولد خواهر زادمه 9 سالشه چی بگیرمممممممم

چهارشنبه 5 شهریور1393 | 10:47 | غزل | |

اینکه همسری هر غذایی رو دوست نداره یه کوچولو منو دچار مشکل میکنه و دستم بستس دیدم نمیشه هر شب بساط برنج به راه باشه خب چاق میشیم بعدشم تنوع نمیشه داد بهش

از سا یت همیشگی استفاده کردم م ا م ی سایت و خودم برای خودم مبتک ر شدم

دیروز وقتی فهمیدم پسرک ظهر برنج .و گوشت خورده تصمیم گرفتم شب یه شام سبک اما مقوی درست کنم

این شد که مواد م ا کارونی اماده داشتم لو ب یای خیس خورده فریز شده هم داشتم بنابراین دست به کار شدم ووو خوراک درست کردم البته خشک تر بعد هییییی رفتم نگاش کردم که چه تغییری بدم دم دمای اومدن همسری یه فکری به سرم زد

یه نون لوا ش برداشتم گذاشتم کف ماهی  تا به روش موادم رو ریختم پ نیر پیتزا اوردم با جعفری دیدم پسری هم تخم مرغ اورده همشو ریختم روی مواد و دوباره یه لا یه لوا ش و روشم هم یه کوچولو پنیر پیتزااا و در م اه ی تا به رو گذاشتم چند دقیقه بعدددددددددد اومممممممممم خوشمزه شده بود نون زیرش ترد بود عالی اگه تند بود حتما مزش بهتر میشد ولی من تندش نکردم امتحان کنید حالا فهمیدم که بهش میگن ا ن چ ی لادا

................

دیشب رفتیم خونه خاله همسری پدرشوهرش فوت شده بود رفتیم دیدنشون

..........

صب رفتم پیاده روی هوا عجیبببببببب دلچسبه  و نون ب ر بری ترد و خوشمزه خریدم با خامه اوممممممم خودم نخوردم نون رو خالی خوردم

رجیم خر استتتتتتتت

 

بعدا نوشت : داداشی امروز دفاع داره امیدوارم همه چی خوب پیش بره

بعدا نوشت 2 : شاید پول حلال خیلی از مشکلات باشه ولی همه چیز نیست

سه شنبه 4 شهریور1393 | 11:36 | غزل | |

دلم میخواد گوشیم زنگ بخوره و یه خبر خوب بشنومممم یه خبر خیلی خوشحال کننده

دلم میخواد یه دوست بهم زنگ بزنه و ازم بخواد  که باهاش برم یه قهوه و کیک شک لاتی بخوریم

دلم یه چیز خوب میخوادددددددد

 

یادتونه گفتم میخوام درس بخونم

 


ادامه مطلب
دوشنبه 3 شهریور1393 | 12:24 | غزل | |

اخ که من عاشقه این هواممم ملس و شیرین اومممممم

نسیم خنک میاد و حسابی میشه لذت برد

...........

دیروز که رفتم خونه تصمیم داشتم لازا ن یا درست کنم به بسته گوشت دراودم و رفتم بالا دنباله امین هر چی به در زدم کسی باز نکرد فهمیدم خوابه

اومدم پایین گفتم تا یخ گوشت باز بشه دراز بکشم کهههه خوابم برد و یه دفعه از جام پریدم دیدم یه ربه 6 سریع موبایلمو نگاه کردم مامان دوبار زنگ زده بود سریع رفتم بالا تا در باز شد پسری پرید بغلم و کیکی رو که صب همسری برای خریده بود نشونم داد کیک خریده بود پسری از دستش افتاده بود و داغون شده بود اوردیمش پایین و نشست به خوردن

منم مواد گوشتی رو اماده کردم تا اومدم لازانیا در بیارم دیدم دوتا ورقه بیشتر نیست این شد که نظرم عوض شد و ما کا رو نی درست کردم

بعدشم با پسرکمون رفتیم بیرون میخواستم برم دکی برام ازمایش بنویسه که نبود دکی دیگه یه چرخی زدم رفتیم پاساز دمه خونه و دیدن کردیم بعدشم رفتیم دنباله همسری و اومدیم خونه شام و چایی و میوه و غشششش من واقعا غش کردم

...........

ساعت خوابه پسرک دوباره عوض شده و ساعت یه رب به 8 بیداره و نمیشه در رفت باید ببرمش بالا و خودم بیام

........

همکار همسری یکی دوبار باهاشون رفتیم بیرون حالا امشب دعوتمون کرده خونشون اصلااااااااا دلم نمیخواست برم خب سختمه وسط هفته اونا میخوابن تا ساعت 12 ظهر بعدشم من رفت و امد همکاری رو دوست ندارم

بعدشم یه جوریم نمیدونم چی بپوشم سختمه خب البته که ادمهای خوبی هستن ولی من سختمه نمیدونم چکار کنمممم

بعدا نوشت : همسری همین الان گفت نمیریم مثله اینکه یکی دیگه از همکاران هم هست و همسری از اقاهه خوشش نمیاد هههههههه اخیششششش

 

یکشنبه 2 شهریور1393 | 9:58 | غزل | |

همسر دوست داشتنی و صبورم تولدت مبارک امروز تولده همسریه با اینکه هنوز کاری نکردم و همسری هم ازم خواسته کاری نکنمممم ولی مگه میشه

تو فکرشم که یه کارایی بکنم

خدایا شکرتت

شنبه 1 شهریور1393 | 10:23 | غزل | |

وقتی همش داری برنامه ریزی میکنی و فکر میکنی و تصور میکنی

این میشه که دیشب خواب دیدم مشهدم و با اطلسی و برو بچ رفتیم بیرون و گردش

...............

این روزا امین به شدتتتت عوض شدهههه

خوابش که هیچیییییییی ظهرا نمیخوابه بعد از ظهرا غر میزنه شبا ساعت 9 10 و بعضی وقتا با لجبازی تماممممممم 11 میخوابهههههه

اخلاقشممممم به شدتتتتتت عوض شدههههههههه واقعا سنه بدیه

متاسفانه صبا هم دیر بیدار میشه وگرنه فکر میکنم اگه بره نصفه روز مهد خیلی خوبه

خلاصه که این روزا حسابیییییییییی در گیرم و تمرین دوباره صبرررررررر بله

اخر هفته هم خوش بگذره بهتون

وقت کردین اپ کنید دیگه کجایینننن

آیییییی من از ادمهای مغرور بدم میاد

چهارشنبه 29 مرداد1393 | 10:50 | غزل | |

دیروز بالا خر ه موفق شدم با د مجونا رو توی فر س رخ کنمممم و یه دستی به خونه بکشم انقدر خوابم میومد که حد نداشت

موقع رفتن به خونه انبه و انگور و کاهو خریدم وقتی رسیدم دمه در دیدم داداشی و پسری نشستن دمه در

دیگه رفتیم خونه و یکذره بازی کردیم شام درست کردم استان بلویی ولی چون پسری ناهار درست نخورده بود توش گوشت ماهچه انداختم بلکه ویتامینی چیزی بهش برسه میوه خوردیم دراز کشیدیم حموم رفتیمممم شام پسری رو دادم همینجوری که داشتم باهاش حرف میزدم غش کردددددد ساعت 8 خوابید منم دیگه جمع و جور کردم بردمش اتاقش

همسری هم 9.30 اومد با دست پر میوه و نون

شام خورد و حرف زدیم بعدشم ما هم رفتیم خوابیدیم البته خواب که چه عرض کنم باهم حرف زدیم انقدر دلشوره داشتم حرف زدیم اروم شدم ما هم خوابیدیم

الانم که اینجام

 


ادامه مطلب
سه شنبه 28 مرداد1393 | 10:14 | غزل | |

شنبه میخواستیم بریم خونه مادر شوهری که نبودنننن

برای همینم با پسرک رفتیم پردیسانن که خطر بزرگی از سر مون رد شد امین داشت بستنی میخورد که بستنیشو داد به من بعد یکدفعه دوید سمته دیوار کنار خیابون و یکدفعه حالت شیرجه شد و من فقط خشکم زد و گفتم تموم شد و هیچ حرکتی نتوسنتم بکنم بعدش به طور معجره اسایی نشست روی زمین و من جیغ کشیدم تا یک ساعت همه بدنم لمس بود بعدشم که با همسری رفتیم دور زدیم و انقدر سرم درد گرفته بود  همسری برام م ع جون گرفت فکر کنم فشارم خیلی پایین بود به محض خوردنش کمی حالم جا اومد بعدشم خونه و من غش کردم

یادم میوفته چه جوری شد حالم بد میشه

..........

دیروز تا اومدم همسری رو بیدار کنم پسری بیدار شدو منو توی لباس کار دید گفت کجا میری گفتم هیچی مجبور شدم کنارش بخوابم ولی نخوابید پاشدیم رفتیم نون تازه و خامه خریدیم رفتیم بالا تا صبونه میخورد من جیم شدم تا اومدم پایین صداشو میشنیدم که صدام میکردددددددد اییییییییییییی کباببببببب شدم

بعدشم میخواستم ب لیط قطار بگیرم یادم رفته بود کارت پول رو بیارم که رفتم خونه تا در خونه رو بستمو رفتم تو داداشی و امینم اومدن تو رفتم توی اتاق قایم شدم منو نبینه ولی دیدم داره گریه میکنه دلم نیومدددددد رفتم بغلش کردم اونم حسابی خودش رو چسبوند به من

داداشی طفلی میگفت نمیومدی حالا دیگه نگه داشتنش سخت میشه راست میگفت

هیچی دیگه موندگار شدم رفتم بالا اونم چسبیده بود به من بعدشم با دادشی اومدیم بیرون از مغازه نزدیک خونه یه ماشین ریموتی گرفتیم دیگه من اومدم تا عصری اذیت نکرده بود دیگه

.........

بلههه بالاخره بلیط گرفتم برای م شهد من و پسری مامان و خواهری و خاله و دختر خاله همسری رو هر چی گفتم نیومددد برای دو هفته دیگه انشاا...

عصری هم با پسری شال و کلاه کردیم و رفتیم خونه مادر شوهری چون حیاط دارن خیلی خوبهههه پسری قشنگ بازی میکنه خ ش هم بود بعدشم رفتیم با خ ش و م ش کفش خریدیمو اومدیم خونه همسری هم رسیده بود نیم ساعت بعدشم جاری جدید تشریف اوردن

دیگه شام و میوه و بازی جیغ و اومدیم خونه

خ ش دو روز در میون میره اونجا منم میخوام از این تصمیما بگیرم

والااااااااااااا

دوشنبه 27 مرداد1393 | 9:35 | غزل | |

www . night Skin . ir