سلام سلاممممممممم انقدر روزا زود میگذرن که اصلا ادم یادش میره چی به چیه این روزا مشغول کا رو زندگی و بچه و لذت بردن از هوای بهاری هستیم هوای بهاریی که با سرماستتتتتت شبا خونمون خیلی سرد میشه امین دیگه کم کم داره بزرگ میشه و من هر روز با دقت بهش نگاه میکنم و خدارو شکر میکنم بابت داشتن این نعمت بزرگ هر روزم پارکیم و خاک و خولی و با یه عالمه انرژی برمیگردیم خونه با هم غذا درس میکنیم سالاد درس میکنیم رنگ بازی میکنیم به جوجه ها غذا میدیم تمیز کاری میکنیم خلاصه از لحظه ایی که میرسم سعی میکنم نهایت استفاده رو ببریم کلا خواب عصرشم قطع شده مگر اینکه من خونه باشم تازگیا از دبلیو سی میترسه میگه صدا میده منظورش صدای فنه باید فنش رو عوض کنیم و غذاش من باشم غذاش رو کامل میخوره ولی وقتی نیستم برنج خالی میخوره نمیدونم در این موردا چکار کنم دوباره افتادم روی دور وزن کم کردن دیگه خیلی دارم میرم بالا برای سلامتی خودمم که شده باید فکر اساسی بکنم البته که قاطی شدن هورمونها هم یکی از علتهاشه همسریییییییییییی هم که سخت مشغولهههههه و وقتی میاد اکثرا امین خوابه ولی باز با این حال من راضیم و خداروشکر میکنم انشاا... که همه تنشون سلامت باشه و شادی و ارامش همنشینه همیشگیتون باشه

سه شنبه ۱ اردیبهشت۱۳۹۴ | 14:19 | غزل |

سلام سلاممممممممم

منم مثله شماها نمیدونم چرا نوشتن برام سخت شده شاید چون کسی نیست بخونه یا اینکه اینجا سوت و کور شده

خب از قبل از عید بگم که همش بدو بدو بود قرار بود یکم تا چهارم ساری باشیم

برای همین شب عید مشغول جمع کردن وسایلمون بودیم و غذا درست کردن برای توی راه

این وسط هم همش با خ ش کوچیکه که همسفرمون بود با م ش و جاری جدید وایبر بازی میکردیم

دیگه تا دوازده شب مشغول جمع کردن بودم م  رغ عشقها رو هم میخواستیم ببریم کلی وسیله داشتیم

سال تحویل هم پانشدم چون پنج صب حرکت داشتیم خلاصه که چهار بلند شدم و وسیله ها رو بردیم توی ماشین لحظه اخرم امین رو بیدار کردیم

خداروشکر جاده خلوت بود صبحانه هم تخم مرغ و پنیر و مخلفاتش بود انقدر سرد بود میلرزیدیم بیشتر راه رو هم من نشستم پشت فرمون بلههههههه برای اولین بار توی جاده نشستم البته که جادش پیچ و خم نداشت و راحت بود

ساعت دوازده رسیدیم فهمیدم که ویلا رو به ما تحویل نمیدن و فقط به کسی که اسم نوشته میدن حالا ب ش بزرگه رو از کجا گیر بیاریم این وسط هیچییییییییییی تا عصری علاف شدیم ساعت 4 ب ش بزرگه خودشو از تهران رسوند و رفتیم تو (دولتی بود جاش )

عینه سه روزی که بودیم بارون بودو سرمااااااااااااااااااااااا خوش گذشت گرچه امین خسته شده بود و غر غر میکرد ولی بازم خوب بود

بعدشم که اومدیم تهراننننننننن و همسری سرکار و ما همممممم خونهههههههه آیییییییییی که چقدر خونه میچسبه جایی هم نرفتیم عید  دیدنی فامیلای ما که ولایت بودن اینوری که هیچچچچچچ

هشتم فروردینم نی نی جاری بزرگه بدنیا اومد انقدر ریزس که نگو از قبل از سیزده هم توی بیمارستان بود تا دیروز بخاط ر ع فونت خداروشکر حالش خوبه

دوازدهم هم ظهر رفتیم سمته و لایت چقدر هوا خوب بود عالییییییییییییییییییییی همسری ولی برگشت تهران چون خیلی کار داشت سیزده هم دعوت مادربزرگ بودیم توی باغ بهمراه خاله و دایی کوچیکه خیلی خوش گذشت زدیم و رقصیدیمو بازی کردیم عصری هم پانتومیم بازی کردیم و خیلی مزه داد کلی خندیدیم

بعدشم خوردن اش و جمع کردن وسیله ها و اومدن خونه

چهاردهمم صب بعد از صبونه اومدیم تهران خداروشکر اصلا ترافیک نبود

شنبه خوبی رو هم شروع کردم پر از انرژی ولی دیگه روزای بعدش انرژیم کمتر شده

دیروزم رفتیم دیدنه نی نی جاری که از بیمارستان اومده بود خونه م ش هستن فعلا

این یکی دو روزم مشغوله عوض کردن کارتای بانکی هستم همشون انقضا شدن امروزم سیم کارتم سوخت

امیدوارم همتون امسال رو با خوشی و سلامتی و پر از برکت بگذرونید



چهارشنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۴ | 14:45 | غزل |

دوستای نازنین همراهای همیشگی من

امروز روز اخر کاریم هست و نمیدونم دیگه کی میام نت که بنویسم

براتون دنیا دنیا شادی و سلامتی و برکت ارزو میکنم توی سال جدید

ازتون ممنونم که همراهم بودین توی روزای سخت و تنهام نزاشتین

یک عالمه دوستتون دارم

عیدتون مبارک خوش باشین



چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳ | 11:23 | غزل |

دلتنگی عجیبی دارم از پایان سال نمیدونم چرا ولی دلتنگیه

سال 93 پر بوده برام از استرس و ناراحتی مخصوصا از نیمه دوم سالش که از همون اولش گریه بوده و همینطور شدت گررفته و ترکشهاش هنوزم ادامه داره سال خوبی برام نبود اره بدون تعارف خوب نبوده

دیروزم که یه اتفاقی توی شرکت برام افتاد که نو علی نور شده خدایا ذره ایی از نورانیتت رو توی زندگیمون روشن کن

............

دوتا کابینت از اشپزخونه رو تمیز کردم بعلاوه بوفه و وسایل توش و هال و پذیرایی البته که پسرک هم کمک میکنه و حسابی باهم مشغولیم

مونده بقیه اشپزخونه و سرویسها و اتاق امین

فعلا ذره ذره پیش میرم 

میخواستم از سه شنبه دیگه نیام شرکت ولی با اتفاقی که افتاده نمیدونم احتمالا پنجشنبه هم هستم

مامانینا هم طفلیا اسیر من شدن میخوان برن ولایت ولی معطله منن اصلا ماماننیا که میرن من دلم خالی میشه انگار هیچ کس توی شهر نیست

.............

اون وقتی که سریال خ انه س بز رو نشون میداد من بچه بودم و معنی خیلی چیزارو نمیفهمیدم با این حال خیلی دوستش داشتم ولی الان این سریال برام شیرین تر شده انگار یه چیزیایی کم داشتیم یه چیزایی داشت فراموش میشد یه چیزایی گم شده بود که با اومدنش برامون روشنتر شده دوستش دارم خیلی زیادددد

کاش دوباره ادمها مثله اون موقعها بشن صمیمی دوست داشتنی بدون اخم  با دلهای دریایی

............

پیشاپیش سال نور وبهتون تبریک میگم و از خداوند میخوام همیشه و در همه حال کنارمون باشه و لحظه ایی تنهامون نذاره

 



دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ | 9:50 | غزل |

کارم این روزا توی شرکت خیلییییییییی زیاد شده و حسابی خسته میشم

برای همین زیاد وقت نمیکنم بیام اینجا

اصلااااااااااااا و ابداااااااااااااااااااا باورم نمیشه از اسفند فقط چند روزه دیگه مونده و من هنوززززززززززززززززز وقت نکردم کاری کنم

خونه تکونییییییییییی هیچیییییییییییییییییی یا خدا فقط تونستم یه کمد تمیز کنم همین وسلاممممممم خریدم که هیچیییییییییییی

اصلا نمیدونم چی میخوام

انقدر فکرم درگیره که به کل مکان و زمانو گم کردم

امین جانمان هم مشغولههههههه شیطنت های کودکانه و شیرین زبونیهای قشنگشه و خیلی مشتاق یاد گرفتن شعرهاس البته که دل به کار نمیده فقط بازی و بازی طفلی داداشی که الحق و النصاف بسیاررررررررر مهربونه و کمکمه خدا حفظش کنه

امروز شرکت مرغ خریده اینم سهمیه مرغ فریزر هم در حاله خالی شدنه فعلا بی خیالشم

دلم میخواد روزای اخر اسفند بدوامممممم یعنی مثلا هفته دیگه پنجشنبه برم خریددددددد

عیدیا مونده که نمیدونم چکار کنم دلم میخواد کادو بخرم و مشغول کادو کردن بشم دلم نمیخواد امسال پول بدم

اصلا هم معلوم نیست جایی بریم یا نه که البته ترجیحم توی خونه موندن و رسیدن به پسرکمه

فعلا همینااااااااااا



چهارشنبه ۲۰ اسفند۱۳۹۳ | 10:45 | غزل |

نمیدونم مشکلات این روزای ما کی قرار تموم بشه و تا کی ادامه داره اصلا از کجا یهویی روی سرمون خراب شد چرا اینطوری شد ولی تقصیره من نبوده

پس چرا همه فشارا روی منه چرا همه با من اینطوری صحبت میکنن

چرا من مورد اشارم

چرا من حرف میشنوم

چرا من له میشم

چرا من روزی هزار بارررررررر شماتت میشم

فقط میدونم  اینکه چیزی به له شدنم نمونده واقعا نمونده شایدم له شدم و خودم حالیم نیست شاید انقدر له شدم که توی ابرا هستم شاید انقدر فشرده شدم که فشردگی رو نمیپذیرم

خدایا فقط تو میتونی منو نجات بدی فقط تو



دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ | 10:47 | غزل |

امین هنوزززززززز خوب نشده و گلوشه صداشم خروسی شده داروهاشو عوض کردم غذا که هیچیییییییییی شربتم بیشترش رو تف میکنه و من فقططططططططط حرصصصصص میخورممممممم

خونه تکونی هم که هیچیییییییییی بیخیالشم فعلا شاید توی عید تمیز کردم نمیدونم کی اینطوری تنبل شدم

ولی واقعا حسش رو ندارم

هوا که انقدر سردددددددد شدهههههه که همش میلرزم بازم خداروشکر دو قطره بر فو بارون اومدددددددد

خ ش قراره موهامو پنجشنبه رنگ کنه خدا رحم کنه امیدوارم خراب نکنه

جمعه هم ب له برونه ب ش وسطیه و من  دوباره باید بگم من چی بپوشممممم

غذامم این روزا هی کمتر و کمتر میکنم تا بلکه دو گرمی کم ککنم امیدوارم تا عید بتونم حرکت مثبتی انجام بدم

خریدم هنوززززززز حسشششششش نیست سردهههه سرددددد استانه تحملم اومده پایین نمیتونم سرمارو تحمل کنم

فعلااااااااا دوستان



سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳ | 10:51 | غزل |

اخ که نمیدونم این روزا چطور میگذره چطور شب میشه و چطور صب میشه

چرا چون پسرک به شدت مریض شده و من به شدتتتتتتت مستاصلممممممممم دارو خوردن با گریه و زاری دکتر رفتن با هزارجور ترفند ندادن اب سرد از یخچال و خالی شدن هر چی چیز خوشمزه خنک از یخچال البته بعضی وقتا هم بد مزه مثله عرقق نعنا خنکه دیگه میخوره

گفتن هزار جور قصه در مورد مریضی نی نی ها و خوب شدنشونننننننننن مرطوب کردن بینیش با هزاررررررررر ترفنددددددددد وایییییی شیاف گذاشتن خنک کردن دست و پاهاش تب کردنم با داغ شدن بدنش

دیر اومدن سر کارو اخم و تخم مدیر درگیررررررررر

اخ که چقدر مریضیه بچه ها سخته خیلی سختتتتتتت

خب فهمیدین که درگیرم دیگههههه

..........

اخ اخ من اصلا نفهمیدم کی سال تموم شده دیگه چیزی نمونده هاااااااااااا هیچ کاری هم نکردم واصلا هم نمیدونم کی میخوام شروع کنم

این روزا واقعا فهمیدم داشتن خانواده ایی که همه جوره و تحت هر شرایطی پشتت هستن و همه وجودشون مایه میزارن برات یکی از بزرگترین نعمتهاس

بالاخره دارم کم میکنم خداروشکر واقعا افتاده بودم روی دور خوردن و چاقی

الانم میخورما ولی کمممممم

فعلا دوستان

اخ خدایاااااااااااا مریضی بچه هاااااااا سخته سخت



چهارشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۳ | 11:10 | غزل |

یه چند روزیه تعطیله همراهی هستم یعنی چی یعنی خطم خاموشه گوشی ندارم فعلا فکر میکنم بد نشد نه وا ی بری نه زنگی هیچییییییییی تعطیل

با اومدن م ر غ عشقها بخش تمیز کاری بیشتر شده منم حساس ولی خیلی بامزن تا وارد خونه میشم چنان سر و صدایی راه میندازن بیا و ببین

یه گلدون خریدم پریروزا

پریشبم به سطل زبا له چون قبلیمون شکسته شد

دو تا قوطی هم از ا ی کیا کردم برای نم ک و ش کر شکسته بودن قبلیا اینا هم چینی نیست نمیونم چنسش چیه

دلم خریدای بیشتر میخواددددددد فعلا که باید منتظر باشیم

مامان پنجشنبه و جمعه ک ار گر داشت و خونه تکونیش نود درصدش تموم شده

دلم میخواست اخر هفته یه جایی میرفتیم باید ببینیم کار همسر جان چطور میشه احتمالا کار داره

روز خوش

 



شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ | 11:58 | غزل |

دیشب انقدر خسته و کوفته بودم انقدر سردرد شدید داشتم و بیحال بودم که تصمیم داشتم امروز نیام شرکت ولی چون میخوام هفته دیگه مرخصی بگیرم کنسلش کردم

یه ازمایش دکی برام نوشته که صبا تا بیام پاشم ساعت 7.30 شده اون موقع هم از شلوغه حوصلم نمیاد انشاا... فردا صب میرم

زنگ زدم کارگر بیاد خونه ماماننیا رو تمیز کنه برای یه هال میخواد صد بگیره که تا 70 رسوندمش حالا ببینم چی میشه

با همسری دیروز تصمیم گرفتم دیگه شبا شام سبک بخوریم و فقط برای پسری غذا درس کنم

فعلا همینا خوش باشین



دوشنبه ۱۳ بهمن۱۳۹۳ | 9:8 | غزل |
مطالب قدیمی تر