خودمونی

خدایا خودت هوای مارو داشته باش

ممنونم ازتون که روشن شدین دوستان

............

درسته پسرکم به سنی رسیده که باید توی اجتماع باشه ولی خب مادریه دیگه هزارو یک جوررررررررر فکر میاد توی سرم هزار جور نگرانی از حال و اینده

متاسفانه سمتمون چیزی پیدا نکردم که بتونم پسرک رو بزارم تا استفاده کنه بازم باید بیشتر بگردم

بازم ممنونم

سه شنبه 6 آبان1393 | 10:38 | غزل | |

یکی از چیزایی که همیشه توی فکرم هست اینه که واقعا من کار درستی میکنم یا نه ؟

به این که کی چکار میکنه کار ندارم ولی این موضوع همیشه توی فکرمه

و یه جورایی منو عذاب میده

موضوعه سرکارمه

نمیدونم کار درستی میکنم یا نه واقعا دغدغه این روزامه

اینکه پسرم وقتی صب از خواب پا میشه سراغه منو میگیره

اینکه طول روز کنارش نیستم

مطمئنا اگه میتونستم توی خونه کاری داشته باشم این رو انتخاب میکردم

این موضوع کم کم داره اذیتم میکنه

روراست باشم پولش مهمه ولی پسرم هم مهمه

 

به تدریس فکر میکنم تجربه اولم خوب نبود بچه های ک لاس اول خیلیییییییییی خسته میشدم نمیدونم واقعا حوصلش رو دارم یا نه

کاش میتونستم راهی پیدا کنم

واقعا دغدغه این روزام شده

خواهش میکنم اگه فکری یا نظری دارین بهم بگین

( چه حرفی زدما اخه کسی اینجارو نمیخونه )

دوشنبه 5 آبان1393 | 10:19 | غزل | |

بعضی وقتا انقدر همه چیز توی هم گره میخوره که خودتم گم میکنی

.........

سه شنبه عقد بود زود رفتم خونه برق نبود تا ناهار خوردیمو چای خوردیم با پسری برق اومد سریع پریدم توی حموم و لبااسامو اتو کردم و خواهری اومد ارایشم کرد پسری لباس پوشید اماده بودیم که همسری هم اومد لباساشو عوض کرد و رفتیم

4دمه محضر بودیم با دیدن 206 حالم دگرگون شد چقدر نقشه کشیده بودم براش با همه سرد بودم نمیدونم چرا ولی حالم خوش نبود عموهای همسری و پسر عمو و خانمش و دایی همسری بودن بعدشم که خانواده دختر اومدن جاری لباسش اصلا مناسب نبود یه مانتوی کوتاه و یه شلوار اویزون

خلاصه که خطبه خونده شد زیر لفظی داده شد عکس گرفته شد ولی همه چیز سرددد یعنی ما سرد بودیم

بعدشم که اومدیم بیرون خب به ما قرار شام رو نگفته بود م ش دلیلی هم نداشت بریم ( بگذریم از این موضوع ) حوصلش رو ندارم خلاصه که گذشتتتتتت گذشتتتتتتتتت

.........

5شنبه با امین اومدم سرکار بعدشم رفتیم خونه و ناهار خوردیم عصری هم رفتیم ف روشگاه خریدددددد همسری هم اومد کلی خرید کردیم همه چی تموم شده بود

بدشم که پسری یه ماشین دید و خواست که نخریدم براش بعدشم لج کرد و سویچو انداخت زمین کد ماشین پرید و دوساعت نشستیم توی ماشین بعدشم ازانس گرفتیم و اومدیم خونه همسری هم تا 11 شب مشغول ماشین بود

5 شنبه فهمیدیم پ ش س ر طان پ روستات داره و همسری هم ناراحت بود

جمعه صب که کاری نکردیم عصری رفتیم خونه م ش جاری هم بود

.........

دیروزم امین تب کرد ورفتم خونه استامینوفن بهش دادم بهتر شد بردمش بیرون یه کارتن خریدم و اومدیم بعدشم من اومدم سرکار بعد کارم رفتم خرید نارنگی و پ ت قال و لی مو و زن جبیل و گشنیز و باد و م و فندق مویز بعدشم سر راه ب لدرچین خریدم که مردمو زنده شدم تا شستمشون گناه داشتن بعدشم سوپ درست کردم پسری اومد با هم بازی کردیم سوپ خورد رفتیم دنبال همسری

شام خوردیمو حرف زدیمو بازی کردیم و غششششش کردیم صبم خواب موندم دیشب همش حواسم به امین بود تب نکنه

.......................

دو سه هفتس زندگیمون بهم ریخته ناراحت شدیم گریه کردم دلمون شکست بی انصافی دیدم

میخواستم بجنگم ولی من توانش رو ندارم روحو جسمم خستس

نمیدونم باید چکار کنم وقتی یادمم میوفته حرصی میشم ولی میبینم اونا دارن از اتفاقاتی که افتاده لذت میبرن خب لذتم داره

میخوام تعادله زندگیم رو حفظ کنم و تمرکزم از روی اون موضوعات برداشته بشه قطعا من دیگه ادم سابق نیستم و نخواهم شد

یه خشم نهفته توی دلمه که فکر میکنم هر لحظه ممکنه بریزه بیرون کاش میتتونستم این شعله رو ا ز دلم بکشم بیرون

یکشنبه 4 آبان1393 | 11:34 | غزل | |

سلااااااااام سلاممممممممممم

چند روزه ننوشتمممم هااااااا

اصلا یادمم نیست چکارا کردم

فقط جمعه همینجوری نشسته بودیم که ماماننیا از و لایت اومدن فهمیدم بابا هم هست همسری زنگید که حالا که همه هستن بیا برای امین تولد بگیریم گفتم باشه میخواست از بیرون غذا بگیره که نذاشتم

برای همین عدی پلو جانانه درست کردم همسری هم با پسرک رفتن بیرون و کیک با ب اس فنجی خیلی خوشگل خریدن و اومدن ماماننیا هم اومدن کیک خوردیم و چایی بعدشم شام و میوه و اینا

کادو هم نقدی بود

......

دیگه چیییییییی یادم نیستتتتتتتت

امروزم عقد برادرشوهره و همسری رو به زور راضی کردم که بریم نمیومد خب حق داره ولی باید میرفتیم

بهش هم گفتم باید ححرفات رو بزنی وگرنه کسی متوجه نمیشه اینجوری راحتتری

خلاصه که امروز زود میرم خونه تا اماده بشم

..........

دوباره چاق شدممم دو کیلوووووو من ناراحت که میشم اشتهامممم وحشتناک میشه دوباره باید روی خودم کار کنم

......

راستی خواهری هم ارشد قبول شده امروز رفتن ثبت نام

سه شنبه 29 مهر1393 | 9:6 | غزل | |

پسرکم امروز رو هیچ وقت از یادم نمیره

به دلم افتاده بود که این روز برای خاص خواهد بود برای همیشه ولی هنوز یه هفته وقت داشتی

ساکت اماده بود ولی خودم پر از استرس بودم همین موقع ها بود که دکتر گفت برای عمل اماده شو

وایییییی خداااااااایا منکه اماده نبودم یه عالمه کار نکرده داشتم تازه مامانی هم مکه بود و براش میخواستیم اش درست کنیم همون روز خدایااااا چطور ممکنه

فقط یه بغضه گنده توی گلوم بود و دختر عمم که همه کارای منو انجام میداد و من مثله یه ادم اهنی دنبالش میرفتم وقتی لباس سبز رو پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم و بهم سرم وصل کردن اشکام سرازیر شدن بی اختیار دلم مامانم رو میخواست که دلگرمیم باشه ولی نبود هی به دعای روی دیوار نگاه میکردم ولی نمیتونستم بخونمش هم اشک اجازه نمیداد هم اینکه انگار قفل شده بودم توی زمان و مکان یکی منو هل میداد

از اتاق منو روی ویلچر نشوندن اومدم بیرون خالم و همسری رو دیدم بازم زدم زیر گریه توی اسانسور دکتر شوخی میکرد باهام ولی میخواستم فرار کنم به دکتر گفتم من پشیمون شدم میخوام برم ولی دیگه وقتش بود

فیلم بر دار اومد من لال شده بودممم کاش اماده تر بودم بیهوشی زده شد و من کمر به پایین لمس شدم

ولی حرکت چاقو رو میتونستم بفهمم نمیدونم چرا وقتی درت اوردن احساس دلتنگی کردم انگار همه چیز از من جدا شد فقط شنیدم دکتر گفت خانم خوشگل شانس اوردی بند ناف دور پسرت دو دور پیچیده بود بعدش صدای گریه شنیدم نمیدونم چرا منگ بودم ولی ساعتو نگاه کردم 2.25 بود چند لحظه بعد یه پسر مو مشکی به من زل زده بود خدای مننننن تو چقدر بزرگییییییی تو چقدررررررر توانایی این بچه منهههه

دیگه بعدش رو خیلی کم یادمه فقط سردم بود میلرزیدم وقتی تمیز و شسته شده با لباسای ابی اوردنت از دیدنت سیررررررررر نمیشدممممممم بوی بهشت میدادییییییییییییی بویییییییییی خداااااااااااااااا من اون لحظه رو هیچ وقت تا اخر عمرم یادم نمیرهههه

خدایاااااااااا ازت متشکرممممم

شنبه 26 مهر1393 | 11:1 | غزل | |

روزا به شدتتتتت خوشمزن خوشمزه و بی نظیر حسابی این هوا رو نفس میکشم

این هوا حالمو به شدت خوب کرده خداروشکررررر

دیروز صب حسابی توی رختخواب غلت زدم و صدای درو شنیدم همسری بود رفت بیرون همون موقع پسرک اومد بالای سرم و بوسم کرد منم بغلش کردمو با هم زیر پتو مچاله شدیم فکر نمیکردم خونمون به خاطر پنجره های بزرگش حسابی سرد میشه

بعدشم پاشیدیم با هم چایی درست کردیم همسری هم با حلیم اومدددد به به خیلی چسبید بعد صبونه هم من رفتم ارایشگاه همسری و پسری هم رفتن بیرون

بعد ارایشگاه فهمیدم خواهری اینا اومدن خونه مامانینیا و پسرک هم اونجاس رفتم بالا و یکذره نشستیم و با پسرک اومدیم خونه همسری هم اصرار کرد که ناهار بریم بالا ما هم از خدا خواسته رفتیم بالا ناهار

ظهر هم با خواهری رفتیم د نباله مانتو که چیزی پیدا نکردیم

اومدنی هم شیرینی خریدیم و با خواهری اینا خوردیم بعدشم دوباره همگییییییییییی راهی م یلاد ن ور شدیمممم به نظرم قیمتا خیلی خوب بود ولی من چیزی نخریدیم

بعدشم همسری و شوهر خواهری رفتن برامون ک ب اب ت ر کی گرفتن و اومدن و همگی ساندویج خومزه ایی خوردیم

قرار بود بریم دیدن عمو عص ب گوشش س ک ته کرده بنابراین دوباره همگیییییییی لباس پوشیدیمو رفتیم یه رب نشستیمو اومدیمممم خونه

شوفازهارو باز کردیم خونه حسابی گرم شد پسری و همسری شیر خوردن و برقا خاموش شد خوابیدیم امااااااا چه خوابیدنییییییییییی همسریییییی خر و پففففففففف پسرییییییییی نالهههههههه فکر میکنم ساندویج سنگین بود براش شکمشو مالیدم بهتر شد انگاررررررر

صبم به خواهری گفتم بهش چایی نبات بده

پ .ن : اقای مدیر با اینکه سید نبود بهمون عیدی داد نقدییییی که با مامان نصفش کردم

 

سه شنبه 22 مهر1393 | 11:6 | غزل | |

این روزا هی دستای امینو بوس میکنم و صورتش رو بو میکنم و هزارتا بوسش میکنم اونم همین کارا رو میکنه هی میگه مامانم دوست دارم بچه ها در کنار همه سختیهاشون بسیاررررررر معصومن و بسیاررررررر پاکنننن و واقعا بوی بهشت میدن

دیروز هی میرفت ته هال دستاشو باز میکرد میدویئید سمتممممم منم بغلش میکردم و هی لوسش میکردم

......

5شنبه سر کار بودم بعد کار سریع گازشو گرفتم و رفتم خونه چون داداشی محبت کرد بود و مونده بود ماماننیا رفته بودن و لایت امینو اوردم خونه و داداشی یواش رفت ناهارم یه املتتتت مشتی خوردیم و بازی کردیم کارتون دیدیم بعدش هی گفت بریم بیرون دیگه با اینکه حالم خوب نبود و دلم درد میکرد لباس تنش کردم و رفتیم دنباله همسری رفتیم س مته ها یپر برای قسمت بازیاش خلاصه که رسیدیمو بازی کرد اخراش خسته شده بود و لج گرفته بود جایزه بگیره که چون امتیازش کم بود نمیشد همسری رفت برای سیب زمینی و قا ر چ س و خاری گرفت و واومدیم بیرون

توی ماشین یه سی ب و قارچ خوردیم همسری گفت بریم سمته خونه م ش با اینکه دلم درد میکرد قبول کردم خداییی شد واقعااااااا

وقتی رفتیم همه چیز عجیب بود خونشون انگار انتظار مهمون رو میکشید همینطور لباس م ش بعدش فهمیدیم بلهههه (برای برادر شوهر که ط لاق گرفته شنبه هفته پیش که شمال بودیم رفتن خواست گاری ) حالا خانواده دختره میخواستن بیان

همونجا میخواستیم بیایم بیرون که گفتن 9 میان یکذره نشستیم چایی خوردیم

فهمیدیم جاری بزرگه بارداره و استراحت مطلقه خ ش بزرگه هم بارداره و ماهه دیگه فارغ میشه

زنگ که زدن فهمیدیم خ ش کوچیکس و اونجا فهمیدیم انگار فقط ماییم که از هیچی خبر نداریم خ ش هم با تعجب اومد تو

بعدشم فهمیدیم یکشنبه ق ر بونی داشتن و م ش گفت ما فکر کردیم شمالیین هنوز در صورتیکه شنبه که اومدیم همسری براشون سوغاتیشونو برد و یکشنبه هم صب زنگ زده بود خونشون و چیزی نگفته بودن بلهههه همسری خیلی ناراحت شد و اومدیم بیرون انقدر ناراحت بود که درست نمیتونست رانندگی کنه بهش گفتم عزیزم چرا ناراحتی این روزا میگذره و تموم میشه تو باید قوی باشی حالا که میخوان ما نباشیم  نمیدونم به چه دلیلی پس بهتره نباشیم اذیت نکن خودتووو

خودمم بدتر از اون بودماااا ولی هیچی نگفتم

پسری هم غش کرد ما هم یه ذره خوراکی خوردیم منم خوابیدیم

صب جمعه هم رفتم نون خریدیم صبونه خوردیم  برای پسرک کباب درست کردم با عدس پلو بعدشم رفتم تره بار

خرید کردم همسری هم همچنان ناراحت بود دیگه با پسری شیطونی کردیم خندیدیم تا همسری سرحال اومد

ناهار خوردیم پسری خوابید با خواهری رفتم دنباله خرید م انتو که چیزی پیدا نکردم

بعدشم شام و بازی و خوابببببببببب

الانم که اینجام .

........

پ و سته من چربه ولی الان بخاطر پاییز خشک شده هر چقدر کرم میزنم فایده نداره تازه روغ ن بادومم گرفتماااا ولی بازم خشک میشه چکار کنمممممم

.........

اخر هفته تولد امینه ایندفعه رو میخوام ساده ساده باشه فقط ماماننیا احتمالا هستن میخوام ساندویج درست کنم راحتره بعدشم کیک بخریم

.........

جمعه سالگرد مادر اقای همکاره که دعوتیم نوشته اقای .. و بانوووو یعنی امین نیستتتت ؟ کاش یه بهانه داشتم که نمیرفتمممم

 

شنبه 19 مهر1393 | 10:9 | غزل | |

همیشه فکر میکردم میشه ادم یه تاریخای خاص رو یادش بره حتما خیلی ادم بی احساسیه

الان میفهمم که نههههههه وقتی مشغله فکریت زیاد باشه ممکنه یه تاریخیایی رو که خاص هم هستن یادت بره اصلا یادت بره چندم بودههه

فکر میکردم تاریخ عقدمون 17 بوده نگو اصلا 11 بودهههههه خدایشششش من اینجوری نبودمممم بله 11 مهر سالگرد عقدمون بودهه

........

کلا من همه چیزم عوض شدههههه انقدر سرمایی شدم که الان دارم میلرزمممم و همه حالشون خوبه و از این هوا لذت میبرننننن ولی منننننن نهههههههه سردمه اونم شدیددددد دلم از اون لحافای گرم و نرم میخواد دلم ک رسی میخواددددددد

......

امروز ر و ز کودک بودههه منکه میدونستم برم برای پسری یه کیک بپزمممم

......

قرار بود عقد برادرشوهری روز عید غدیر باشه که یکی از فامیلاشون فوت میکنه دور بوده حالا نمیدونم چی میشه

......

من سردمهههههه

چهارشنبه 16 مهر1393 | 15:9 | غزل | |

سلاممممم دوستانننننننن

از چهارشنبه بگم که کلا قاطی بودم چشمام اشکی بود

توی اشپزخونه شرکت نشسته بودم که همکاران متوجه حالم شدننن باهام حرف زدن قصه ها گفتن حالم خیلی بهتر شد

به خودم اومدمممم و با خودم عهد کردم که فقط و فقط به خانوادم و پسرم فکر کنم دیگه کاری از دستم بر نمیاد این اتفاق افتاده

یه دفعه بلند شدم مرخصی گرفتم با خواهری رفتیم یه گردنبند برای خودم خریدمممممممم هوای ملس بیرونم حالم بهتر کرد

عصری بدو بدو داشتم همش خرید و جمع کردن وسایل شام خوردیم انقدر خسته بودیم که خوابیدیم

صبم هشت بلند شدیم صبونه خوردیم راه افتادیم جاده شلوغ بود همسری هم که کلا توی قیافه بود نمیدونم چرا شاید بخاطر حرفهای من چند روز قبلش

بهرحال از جاده لذت بردیم و ساعت 3.30 رسیدیم هتل هوااااااااااااا بارونییییییییییییییی به شدتتتتتتتت

رفتیم اتاق رو تحویل گرفتیم رفتیم غذا خوردیم چون ناهار نخورده بودیم بعدشم یه چرخی زدیم و یه چتر خریدیم دور زدیم توی شهر

اومدیم خونه واقعاااااااااا که خدارونددددد خالقو تواناست دریاااااااا طوفانی بود نمیتونستیم پیاده بشیم از بس بارون میباریددددد

دیگه رفتیم هتل شام خوردیم و چون خسته بودیم خوابیدیم

فرداش هم گفتیم بریم نم ک ابروددددددد بارون کم بود ولی بازم تا پیاده بشیمو و بریم بالاخیس اب شدیم

سوار تل ه ک ا بین شدیم و از مه و سکوت و بارون و رنگایییییییییییی زیبا لذت بردیمممممممممم واییییییییییی هر چی بگم کم گفتم این وسط ذوق زدگی پسرک رو هم اضافه کنید

پیاده شدیمممممم رفتیم بیرون واییییییییییی انگار که شیر ابو باز کرده باشنننن پسری که کیف کرده بود میدوئیدد منم چتر و پتوش میدوئیدم انقدرررررررررررر سبز و قشنگ بود که حد نداشت ولی اصلااااااااااا نمیتونستیم وایستیم بنابراین دوباره بدویو بدویوووووووو اومدیم پاینننننننن

فقط میدوئیدیم سمته ماشینننننننن وایییییییییی خدایاااااااااا تهران خشککککک اینجا اینجوری واقعا شکرتتتتت

هیچی دیگه وقتی رسیدیم توی ماشین لباسای پسرک که توی کیفم و با خوردم بورده بودم انقدر بارون شدید بود خیس شده بود یه شلوار خشک پیدا کردم یه اونم یه گوشش خیس بود سریع کلاهش رو عوض کردم شلوار خیسش رو دراوردم کاپشنش خیس شده بود هیچییییییی دیگه همسری طفلییییییییی واقعااااااااا خیسه خیس بود

یه ذره وایستادیم بعدش راه اتفادیم سمته رامسر پسری خوابید ما هم کم کم خش ک شدیم

میخواستیم بریم رستوارن ب را دران که صف بود منصرف شدیمممم رفتیم ه ت ل رامسرررررر غذاشششش افتضاح بود اصلا فکرشو نمیکردم اینطوری باشه غذاش کلی هم بابت ما لیات و سرویس ازمون گرفتن اصلا خوب نبوددددددددد

هیچی دیگه یه سرم رفتیم اط لس پود واقعا عالی بود ولی نتونستم انتخاب کنم همسری اصرار کرد که بریم ای ارن کتان و چند تا فروشگاه دیگه ولییییی قبول نکردم چون اولا باورن زیاد میومد بعدشم میترسیدم پسری بیاد بیرون مریض بشه هیچی دیگه اومدیم هتل لباسارو عوض کردیم دوش گرفتم

منکه دیگه غذا نخوردیم برای پسری هم جوجه گرفتیم غذاش خوب بود ولی پسرک همون شب حالش بهم خورد و تا صب نخابیدیم همش چایی نباتو عرق نعنا دادم به پسریییییی

صبم از شانسمون هوا افتابی شد به پسری چایی نباتو عرق نعنا دادم و رفتیم لبه دریااااااا پسری حسابی بازی کرد و کم کم راه افتادیمممم به سمته تهران

جاده هم خوب بود سعی کردم یه رب بخوابم داشتم از سر درد میمردم ده دقیقه خوابم برد که پسری گفت حالم بده دیدممممم بلههههههه فین فینن میکنه

شبم تب کرد دیروزم بردمش دکتر پسری سرما خوردههههههههههه

..............

با بچهههههه مسافرت رفتنننننن سخته ولی شدنیههههه انقدر ذوق کرده بود که حد نداشتتتتتت ولی خب بعدش مریض شد

امروز صب 6پاشدم براش سوپ درست کردم اومد سرکارررررر همش دلم خونس

یه چیزایی هم میخوام در مورد خودم بگم که میذارم پست بعدییییی

سه شنبه 15 مهر1393 | 14:46 | غزل | |

وقتی میرم اونجا اتیشی میشم دلم خون میشه و مثله اتشفشان خشم میاد توی وجودم

شبش خواب ندارم حالم خرابه

و امروز بازم سر کار اشکهام طاقتشون تموم شد

 از این به بعد حتماااااااا چیزای بیشتری پیش میاد چطور اروم باشم چطور نبینم من از بی عدالتی متنفرم من از سر کار گذاشتن متنفرمم

خدایاااا تو تو و تووووووووووو خودت میدونی که چمه بهم ارامش بده و جرات

دیشب خونه م ش بودیم

 

چهارشنبه 9 مهر1393 | 9:17 | غزل | |

www . night Skin . ir