خودمونی

خدایا خودت هوای مارو داشته باش

سه شنبه صب بود که خ ش پیغام داد که بریم شب خونشون با همسری مشورت کردیم

قرار شد بریم عصری رفتم ارایشگاه و بدو بدو خونه

و حرف زدن و بازی کردن با پسرک و حموم کردم و لباس پوشیدیمو رفتیم سمته خونشون

یه جعبه شیرینی هم گرفتم براشون

با پسری توش ماشین قر میدادیم و میرفتیم از جایی که همسر جان ادرس داده بود رفتم ولی گم شدم هی میچرخیدم اخرشم زنگ زدم خ ش و با کلی گشتن رسیدم خونشون

م ش زودتر اومده بود من کاملاااااااااا رسمی بودم

اکواریوم گرفته و م رغ عشق دارن و د و تا هم ع روس ه لندی کلی با اونا سرگرم شدیم کلا این خ ش خیلی سر زندس

یک ساعت بعدشم همسری اومد چایی خوردیم و منتظر بقیه شدیم جاری جدید و برادرشوهری وسطی هم اومدن بساط شام چیده شد الحق کار غزاهاش خوشمزه بودن مخصوصا سوپش

پسری هم با دختر عموش بازی کرد و میوه خوردیمو 11 هم خدا حا فظی کردیم برگشتیم خونه

.........

چند روزی بود سر درد داشتم و مدتی هم بود که هم پاهام و هم دستام مور م ور میشدن و اینکه کف پ ام خالی میشد انگار الان دو روزی هست خوبم خداروشکر یکشنبه وقت دکتر دارم ببینیم چی میشه

..............

چند روز پیش خودمو موهای پسری رو کوتاه کردم عالیییییییییی بیست پسری هم خیلی خوب همکاری کرد خیلی خوب شده

دیگه برم خونه

خوش بگذره

نوشته شده در پنجشنبه 9 بهمن1393ساعت 11:23 توسط غزل|

پسرکم این روزا کاملاااااااااااااا متغییره یعنی نظمش بهم خورده یه روز ظهر میخوابه غذاش خوبه شب به موقع میخوابه

یه روزم کاملااااااااااااااااااا برعکسه منم که دیگه هیچی هر روز متغییر میشم 

دلم یه مسافرت میخواد به یه جای خوش اب و هوااا یه استراحت دلچسب شیرین 

دلم میخواد ارامش فکری و روحیمون رو بدست بیاریم و زندگیمون ریتم منظمی بگیره

نمیدونم چمش شده که همه بدنم یا مور مور میشه یا سوزن سوزن کفه پامم که بعضی وقتا انگار خالی میشه

دیگه پیری نشون چیه همین دیگهههههههه

پریشبا یه ابگوشتییییییییی پختمممممم معرکهههههه عالی خیلی چسبید بعلههه شب ابگوشت خوردیم دور هم با سبزی خوردن هوم

هوا هم که قربونش برم نازش زیاد شده بابا ببارررررر چیزی نمیشه که

دیگه کم کم باید به فکر خونه ت کونی باشیم البته که با بچه فایده نداره به نظرم بذارم روزای اخر میخوام هر چیییییی که بدرد نمیخوره رو واقعا بزارم بیرون از انبار کردن بدم میاد

تا ببینیم چی میشه

 

نوشته شده در دوشنبه 6 بهمن1393ساعت 9:52 توسط غزل|

نمیدونم چم شده واقعا حسه وب نویسیم رفته

اصلا هم یادم نیست چه اتفاقاتی افتاده

امین سرما خورده دیشبم خوب نخوابیده منم از بیخوابی بی حسم

دیگه چیزی به ع ید نمونده هاااااااااااااا

من عید و خیلی دوس دارم بخاطر اون انرزی که توش هست بخاطر بدو بدو به به

بر ف و بارونم که خیال باریدن ندارن

امین خواب بعد از ظهرش کلا قطع شده و عوضش شبا زود خوابش میاد کارامو روی دور تنده تا انجام بدم و بازی کنیم و غشششش

بعد که امین میخوابه منو همسری همش حرف میزنیم همفکری مشورت صحبت تا اینکه دیگه نای حرف زدن نداریم

خداروشکر

به خاطر همین روزمرگیها بخاطر خود خدا

 

نوشته شده در سه شنبه 30 دی1393ساعت 14:8 توسط غزل|

روزا میگذرن و هر روزشم یه جور گاهی اوقات ارومم و گاهی اوقات طوفانی

و این وسط اگه خواهر و شوهر خواهرم نبودن من نمیدونم چکار میکردم

هر روز خداروشکر میکنم بخاطر همراهی خانوادم و هر چیزی که برای ما مثله یه کابوسه ولی حتما خیرتی توش هست

جمعه رفتیم تی رازه و پسرک بسیاررررررررررررر بازی کرد و جیبه ما خالی شد خداروشکر که برای بازی و خوشحالی خرج شد

بعدشم برای اینکه پسری بخوابه رفتیم تج ریش و من رفتم زیارت و اش و حلیم س ید مه دی خریدم و اصلا خوشم نیومد از مزه و طعمش

هر روزم به بازی و شیطنت میگذره

غذاهای جدید میپزم مثلا خور ش ب ه خوشم اومد ازش مزه خاصی نمیداد بد نبود

ظهرا سر کار سالاد میخوریم البته سالاد مفصلهااااااااااا بلکه این چاقی کمتر بشه

وقت داشتم حتما ورزش میرفتم

دیروزم تولد بابا بود 5شنبه براش کیک گرفتیم امینم لج کرد کیکو نمیداد ببریم خونه ماماننیا این شد که اونا اومدن خونمون

فعلا همینااااااااااااااااااا

دوستتون دارم

نوشته شده در یکشنبه 21 دی1393ساعت 10:53 توسط غزل|

از اون هفته روزایییییی بسیاررررررررررر تلخی رو داریم میگذرونیم روزایی که تلخیشون خیلی زیاده بوده

دعا میکنم همه چیز ختم به خیر بشه و این تلخی از زندگیمون خارج بشه 

نوشته شده در شنبه 13 دی1393ساعت 10:14 توسط غزل|

زندگی جریان داره یک میاد و یکی میره فصل جدید میادو عمر میره

این روزا گاهی به شدت ابری بودم و گاهی به شدت افتابی و زلال 

به این نتیجه رسیدم برای بعضی اتفاقات زندگی نمیشه کاری کرد و باید سپرد به جریان زندگی تا خودش حلش کنه با دست و پا زدن و به در و دیوار کوبیدن حل نمیشه

من ادم خیلی مذهبی نیستم نماز میخوندم ولی دست و پا شکسته ولی اعتراف میکنم یک هفتس نماز میخونم و چنان ارامشی میگیرم باهاش که حاضر نیستم یک لحظه دیر و زود بشه

این روزا پسرک به شدتتتتتتتتتتتتتت شیطون شدهههههههه یعنی اصلا انگار همه چیزش برگشته سر بر میگردونی به یه کاری مشغوله البته بهتره بگم خرابکاری

پر یروز میخواستیم بریم حموم تا برم حوله ها رو بیارم نشوندمش توی وانش و شامپو ریختم تا برگردم دیدم زیلته منو برداشته داره میشکه به بدنششش گفتم ای دادددد چکار میکنی مادر جون خندید و دادش به من بعدش میگه من ریش دارم میخوام کوتاه کنم

دیشبم تا ازش غافل شدم دیدم رفته روی ماکروفر و میخواد بره بالای یخچال

تو چشم بهم زدنی هم همه اسباب بازیاشو میریزه وسط و حسابی کیف میکنه

ارد بازی هم که دیگه نگمممممم بهترههههه

تعطیلات هم که توی سرما و پوشیده از یه عالمه لباس میریم خاک بازی و البته کوهنوردییییییییی منم سرمایی شدم عجیببببببب یخ میزنم

شب  یل دا هم خونه بودیم و کار خاصی نکردیم

شب قبلش هم مهمون مامان بودیم

دوشنبه هم سر کار بودم خ ش گفت میخوان برن خونه جاری که حاملس گفت میای بیایم دنبالت چند وقتی بود میخواستم برم نمیشد چون استراحت مطلقه میخواستم خودم تنها برم که معذب نباشه هی نمیشد این شد که مرخصی گرفتم و رفتم سر راه هم یه اویز تخت برای نی نیش گرفتم  خ ش و م ش و جاری جدید اومدن دنبالم جالبه که همه جا میره

دیگه رفتیم و بد نبود ناهارم از بیرون گرفتیم کلی هم سر به سرش گذاشتم

2.30 هم اومدیم بیرون خ ش منو رسوند و رفتن

خ ش میره کلاس ارای شگری برای زدن سالن

میگم کاش همه هفته همینجوری یه روز درمیون میومدیم سرکار خوب بودااااااااااااا

خداییش یکم بنویسن والاااااااا

 

نوشته شده در چهارشنبه 3 دی1393ساعت 11:42 توسط غزل

چرا نوشتن این روزا برام سخت شده نمیدونم .

تعطیلات خوب بود بیشتر برای پسری چون همش بیرون بودیم یه روزش که من کیک ک دو ح لوایی درست کردم و با اب میوه و موز بردیم پردیسان و حسابی بازی کرد

یه روزشم با همسری حسابی بازی کرد ولی من نمیدونم چرا قاطی بودم

روز بعدشم دوباره از ساعت 12 رفتیم بیرون تا 6 رفتیم دمه خونه قبلیمون رفتیم بالای ک وه اتیش روشن کردیم حسابی بهمون خوش گذشت بعدشم اومدیم پایین و یه دوری همونجا زدیمو و تغییرات رو دیدیم و یادی از قبل کردیم چقد ر اونورا شلوغ شده بعدشم رفتیم در یا چ ه و باز پسرکککککک حسابی کیف کرد و البته به ما هم خوش گذشت با قالی خوردیم و دوچرخه سواری و اخرشم کوفته اومدیم خونه

یه ذره خونه رو جمع و جور کردیم و زنگ زدیم خونه مادر شوهری و شام رفتیم اونجا

اونجا هم بحث بود همششششش

.............

چاق شدمممممممم چاققققققققق برگشتم به وزن پارسالمممم استرس و بیخوابی هم علت اصلیشه یعنی ناراحت که میشممم غذام بیشتر میشه بیخوابم که میشم که دیگه هیچییییییییییییییییی

باید یه فکر اساسی بکنم چاقی رو دوس ندارم

...........

ماماننیا دیروز اومدن امینم حسابی چسبید به مامان شام هم موندیم بالا نذری خوشمزه دستپخت بابا رو خوردیم همسری هم که 10 شب خسته و کوفته اومد

..............

میشه این روزا برامون دعا کنیددددد خیلی محتاجیم به دعا خیلی زیاددددددد

نوشته شده در سه شنبه 25 آذر1393ساعت 11:31 توسط غزل|

این روزا همه همه فکر و ذکرمون پیشه باباس خب البته اطرافیان هم همینطور هنوز ماماننیا مهمون میاد براشون و تلفنشون مدام زنگ میخوره و حالا بابا رو میپرسن حالا بابا بعد از یک ماه و خورده ایی فردا میره و لایت تا روحیه ایی تازه بشه امیدوارم اذیت نشه

دیروزم من رفتم خرید کردم براشون تا بتونن ببرن با خودشون جمعه هم بابا توی م سجد غذا درس میکنه

..................

این روزا بیشتر از همیشه به خودم رسیدمممممم و انواعه م اس کها رو امتحان کردم البته خونگی ها و نتیجش هم رضایت بخش بوده و صورتم نرمتر شده

میخواستم موهامو رنگ کنم که فعلا پشیمون شدم یه استراحتی بکنن موها بد نیست

.............

این روزا پسرک شیطونتر شده و من هنوز دنباله مهد هستم گرچه شاید به قولی بعضی از دوستان سختگیرم ولی بازم میگردم پریروز هم یکی رفتم دیدم که فعلا پشیمون شدم 12 نفر توی یه کلاس فسقلی با یه مربی اخه مگه میشههههههه بعدشم گرون میگرفت نیمه وقت با ناهار 350 بدون ناهار 325

فعلا که منصرف شدم

..............

این روزا همسری رو به شدتتتتتتتتت درک میکنم و حمایتش میکنم کاره دیگه ایی نمیشه کرد

.............

این روزا اینجوریم دیگه مواظب همدیگه باشین

نوشته شده در دوشنبه 17 آذر1393ساعت 15:8 توسط غزل|

انقدر وبها بی حال و خاموشن حسه  نوشتن میپره خیلی هم که دیگه کلاااااااااااااااااااا نمینوسن

بعضیام که وباشون مخفیه و فقط به چند نفر میدن بهرحال خوش باشین .

.........................

مدیر جان بعد از دو ه فته مسافرت ی و اس ای برگشتن حساب هم سرحال و شاد

.......................

بابا جواب آزش رو گرفت چهارشنبه هم به دکی نشون داد دکتر هم ابراز خوشحالی کرد ولی یکسالی ادامه داره خوردن قرصها تا ببینیم چی میشه از مشتقات ن ف ت و بنزین هم دوری باید بشه این یعنییییییییی ولایت بی ولایتتتتتتتتتتت تا گرم شدن هوا

انقدر اخمالو بود بابا که هیچ چیزی نمیتونست خوشحالش بکنه تا اومدن خاله اینا دیروز که حسابی سرحال شد بابا خداروشکررررررررررررررررررررررررر

این یعنی ما دیروز خونه ماماننیا بودیم به صرف ما کارونی و اش خریداری شده من حسش نبود بپزم

بعدشم عصری با خاله اینا رفتیم بیرون و کمی خرید کرد ساعت 6 هم رفتن

پسرک هم تا اون ساعت خوش خوشانش بود لج گرفت ما هم رفتیم بیرون و پیتزای خوشمزه خوردیم

بعدشم احساس کردم گلوم و گوشام درد میکنه که رفتم دکتر و با دارو و قطره برگشتم البته نوش جان کردن امپول

..........

اشپزخونمون شده خونه جدید مورچه هااااااااااااااا واقعا موندم دیگه چکار کنم دیروزم که کلااااااااااااا شستم اشپزخونه رو همشون تازه ریخته بیرون فعلا زندگی مسالمت امیزی داریم باهاشون چقدر اخه بکشمشون پودر بریزم

................

این روزا فقططططططط دعا میکنم دعااااااااا برای همه از ته دلم

نوشته شده در شنبه 15 آذر1393ساعت 15:29 توسط غزل|

انقدر روزا تند تند میگذرن که اصلا نمیفهمی امروز چندمه و چند وقته ننوشتی

از روز سال گرد بگم که ماشین خراب شده بود و همسری 11 شب اومد خونه منم نیمه غش بودم شامش رو کشیدم و غششششش

پسری هنوز خوب نشده خودمم امروز فین فین میکنم از فصل سرما بخاطر این چیزاش بدم میادااااااااا بازم خداروشکر

دیروز تا رسیدم خونه دیدم دادشی و پسرک مشغوله بازی هستن بعدشم لباسای کثیفشو انداخت توی وان حموم و یه عالمه پودر ریخت روش بلههههههه دیگه دادشی هم جیم شد و رفت منم باهاش بازی کردیم و لباسارو با دست شستم و لباسای پسری هم عوض کردم

نمیدونستم شام  چی درس کنم که نتیجش شد مواد ماکارونی بعلاوه ذرت و کدو ریز شده و نون تست لایه لایه که بازم با همکاری پسرک درس کردیم یعنی بسساطی داشتمااااااااااا کل اشپزخونه شده بود پنیر پیت زا و خورده نون بعدشم تا پخت دیدم دوتا ظرف یکبار مصرف رو تیکه تیکه کرده پخش شده روی زمین

هیچی دیگه جارو اوردم با هم جمع کردیم

به رنده کردم گذاشتم روی ش و فاز برای دم نوش درس کردن

بعدشم پسرک ساعت 7 خوابید چون ظهرش نخوابیده بود عزیزکم شام هم نخورد هر چی خواستم بیدارش کنم نشد که نشد

منم شام خوردم همسرجان هم 9.30اومد شامش رو خورد گفتم دیگه ما هم بخوابیم که طفلک گوش کرد و خوابیدیم اخیشششش خدایش خیلی خوبه ادم زود میخوابه منکه سرحال شدم

الانم در حاله فین فین کردنم دلم شیر ب رنج میخواد

نوشته شده در سه شنبه 11 آذر1393ساعت 10:47 توسط غزل|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»
Design By : Pars Skin