یکبار یادمه دبستان بودم یک خانمی اومد جلو لپمو کشید و گفت چه چشمای خوشگلی چند سالته گفتم 10 منم پرسدم شما چند سالته گفت 27 توی ذهنم گفتم اوووووووووووووووو 27 چه زیاد پیر شده دیگه اون موقع 27 برام خیلی زیاد بود
31 سالگی من با ذهنی اروم شروع شده چون با همسریم کلی حرف زدم و حرفای یک دوست خوب که شاید شروع یک راه تازه باشه برام نمیدونم
کادوهام نفدی بود بغیر از مادر شوهری
حالم خوبه
با امین که دیگه عالیم
همینطور همسری که روابطمون بهتر از قبل شده این خوب شدنها نتیجه 3 ساعت حرفه
اصلا از پارسال که 27 اردیبهشت اومد و من 30 ساله شدم یک جوری شدم انگار دنیا برام یک رنگ دیگه شده
ولی کلی با خودم درگیرم که من کیم و اومدنم برای چی بوده انگار به یک ایستگاه رسیدم که باید بازرسی بشم
باید نتیجه گیری بشه و دوباره باید شروع بشه
دلم میخواد با یک ادم صحبت کنم یک کسیکه راهنما باشه و چراغ رو برام روشن کنه یا حداقل بهم نشون بده راه رو یک جوری هلم بده
احساس میکنم یک چیزی یک جایی منتظرمه ولی چی و کجا نمیدونم
اصلا یک حسه خاصی دارم
خدایا تو راهنمای و روشنگر من باش
اره جیغ
از نوعه بنفشش رو چی
کاری که این روزا پسرک انجام میده وقتی چیزی مطابق میلش نباشه
و ما خیلی سعی میکنیم که یاد نگیره هر چی میهواد جیغ بزنه و بعضی وقتا دیگه منم دلم میخواد همزمان با پسرک جیغ بزنم
توی خیابون همه دارن مارو نگاه میکنن دیگه فکرشو بکنید
بعضی وقتا که کم میارم احساس گناه میکنم عصبی میشم دلم میخواد فرار کنم ولی چاره ایی ندارم باید تحمل کنم
دوم اینکه فکر میکنم استرسهای من روی پسرک اثر گذاشته بعضی وقتا شروع میکنه به ناخن خوردن البته خیلی کمه هاااااا ولی من نگران میشم
هر جا میشینی صح بت از اینکه بعد از انت خابات ال میشه بل میشه هر روز یک چیزی نایاب میشه هزارتا فکر دیگه
خیلی وقته به اخبار گوش نمیدم ولی دور و اطرف صحبت زیاده
..............
مسئله دیگه ک ار هست شاید دوباره ت دریس شاید بهترین گزینه باشه ولی الان امادگیشو ندارم
اعتماد به نفسم کجا رفته نمیدونم
این پستم یک جوریه نه
ولی وقتی اینجا مینویسم اروم میشم سبک میشم تازه سانسورم میکنم چیزی که اصلا دوست ندارم
از غمهاتون ناراحت و از شادیهاتون شاد میشم
خوشحال میشم مهمونی دور همی میرین و خوشحال میشم حاله کوچولوهاتون خوبه
خوش حال میشم اوضاع بر وفق مراده
از اینکه میخواین تغییز کنین و به سمت بهتر شدن برین
یک عالمه دعای خوب برای همتون و
البته تبریک بخاطر روز زن و مادر به مادرای حال و اینده و امیدوارم قدر مادرهای خودمون رو بدونیم
..................
مموی عزیزم یک تبریک ویژه تر برای چاپ کتابت امیدوارم بتونم فردا بیام نمایشگاه
............
واکسن 18 م اهگی پسرک زده شد و دو روز سخت رو پشت سر گذاشتیم
پسری ما دیگه حالا خیلی بزرگ شده دو تا دندون نیش هم داره بالا در میاره
حرف زدنش هم دیگه حسابی راه افتاده یک روز باید بیام بنویسم از کلمه هایی که میگه
چند تا اتفاق هم افتاد که خدا بهمون رحم کرد یکیش افتادن پسری با چوب بستنی در دهن بود که گلوش زخم شد و منو پسری تا صب بیدار بودیم
بعدیش هم گیر کردن سرش بود توی نرده های راه پله از بس شیطونه
...............
کادو برای مامانا کیف خریدم و خودمم هم کادوم نقدی شد
...........
چند تا دکتر باید برم
اولینش دکی ز نا ن
بعدی پوست پوستم احساس میکنم مرده شده بی حاله بعدیشم ل ی زره این یکی رو خیلی میترسم میترسم بدتر بشه ولی زندایی و دختر داییم رفتن هر دو نتیجه گرفتن
بعدیش هم برای غده س ینه
...........
احساس میکنم حواس پرتی گرفتم خیلی برام پیش اومده یک چیزی رو یک جا میذارم اصلا یادم نمیاد حتی اگر 5 دقیقه پیشش باشه نمیدونم چرا اینطوری شدم
..........
دلم یک مسافرت خوب میخواد یک استراحت خوب که فکر نمیکنم بشه فعلا
........
دوستتون دارم
یک زمانی هر روز صب اپ میکردم
بگذریم
سرما خوردمممممممممممممممممممم شدیدددددددددددددددددددددددددد خوبم نمیشممممممممم
این چند وقت همب ه عید دیدنی گذشته
فردا هم میریم وا کسن 18 ما هگی امینو بزنیم خدا رحم کنه منم حالم بدددددد
راستی گفتم توی عید موهامو کوتاه کردم انقدر کیف میده توی حموم با یک شامپو سرو تهشو هم میاری
گوشیمو پسرک داغون کرده بود یعنی داغونااااااااااااا
این شد که رفتیم یک عدد گوشی خریدم با پولای خودم سر کار رفتنم این چیزاش خوبه
فعلا برم بخونمتون دوباره میام
از وقتی دیگه نرفتم سرکار ایمیلهامو نتونشتم چک کنم فک کنید چند وقته
............
راستی یادم رفت بگم امین در حاله دراوردن دوتا دندون نیشه پایین هست سه روز تب داشت و مرتب گریه میکرد و جیغ میزد یعنی من له شدم غذا هم چیزی نمیخورد همین چند روز باعث شد لاغر بشه
صبونه نون و پنیر و کره و اینا اصلا نمیخوره یک مدت تخم مرغ درست میکردم الانم فرنی درست میکنم میخواستم س رلاک بگیرم نمیدونم خوبه یا نه ؟
یک چیزه دیگه اینکه وقتی منو امین هستیم احساس میکنم خیلی ارومتره تا زمانیکه باباش میاد یا پیشه کسی هست
وقتی میریم خونه مادر شوهری بچه جاری اونجاست امین مثله یک نوزاد رفتار میکنه وایمیسته کنار اون همش میدوئه جیغ میزنه شلوغ کاری میکنه امین مثله عروسک نگاش میکنه هیچ کاری نمیکنه انگار گنگ میشه اونجا بچه جاری هم میزنه امینو فکر میکنم بخاطر اینه که امین هیچ کاری نمیکنه
نگران میشم میگم نکنه امین گوشه گیره یا اجتماعی نشده نکنه من مثلا توی خونه بهش میگم مثلا به این دست نزن یا این خطرناکه اینجوری شده
نمیدونم مادری و هزار جور نگرانی
کلاس س نتور هم نمیرم این ترم اصلا وقت نمیشه تمرین کرد مخصوصا اب رفتارهای جدید امین دندون دراوردنو و چسبیدن زیادش به من نمیشد
سلامممممممم
عیدتون بازم مبارک
روز اول رو ظهرش خونمون بودیم شب هم رفتیم خونه مادر شوهری
فرداش هم کمی تا قسمتی خونمون ابری بود
روز دوم عید هم رفتیم سمت طا لق ون و تا ۱۴ ام اونجا بودم یکی دوبار همسری رفت و برگشت من موندم
نمیخواستم بمونم ولی مامانینا اصرار کردن
هوا خیلی خوب بود امینم کلی کیف کرد
روز ۱۳ هم با مامانینا و خواهری بودیم همون جلوی خونشون یکمی مامان ناراحت بود چون همیشه همه رو ۱۳ام میگفت ولی امسال با اینکه همه بودن کسی مار و اصلا ندید و مامان خیلی ناراحت شد این شد که عصری با بابا اینا ماشینارو روشن کردیمو رفتیم گردش رفتیم سمت روستای مادربزرگم یعنی مامان بابام کلی هم خوش گذشت هیچ کس توی ده نبود فقط یک نفر بود انقدر ارامش داشت اخرین نقطه از ب ا لا طا لق ا ن بود
مامان ارامش پیدا کرد خب زیادی مهربون بودن همیشه کار دستمون داده مخصوصا بابام که زیادی دل رحمه و مهربون اینه که ناارحت شدن وگرنه عمرا بابا مارو توی اون جاده خاکی میبرد یک یک ساعتی جادش خاکی بود
۵شنبه هم رفتیم کرج خونه خواهری دیروز هم عصر رفتیم خونه برادرشوهری شبم خونه داییم دعوت بودیم
اینم از تعطیلاته ما
.......
از امروز کلاسای س نتور شروع میشه موندم امین نمیذاره تمرین کنم برم یا نه اصلا وقتی نمیمونه برام
میدونین الان ساعت چنده بله ۱.۳۰دقیقه بامداد پسرک تازه خوابیده منم تازه شروع کردم گردگیری خونه
خب امسال نشد با پسری اتاقها عوض شده با کمک همسری ولی اشپزخونه رو نتونستم همینجوری فقط گردگیری کردم
دیروز قلقلیمونو فروختیم و بی ماشین شدیم خیلی اذیت میکرد امیدوارم بتونیم یک ماشین خوب بخریم
ارزو که عیب نیست هااااااا
برای تک تکتون ارزوی بهترینها رو دارم توی سال جدید
سال نو مبارک خوش بگذره
یک عالمه بوس
مثله برق و باد گذشت
خوابالو و خسته که نیستینننننننن
وای که عاشقه این هوامممممم امروز رفتیم با پسری برای خودمو و همسری عطر خریدیم پسری هم که امان نمیداد میخواست بود کنه بعدش میگفت به به
بعدش اومدیم خونه ناهار خوردیم
خواهری برای تختم یک روتختی خریده یعنی پارچشو خریده خیلی خوشگله کلی روحیم عوض شد
دنبال کوسن ساده هم هستم با رنگ سبز خونمون خیلی کرم قهوره ایی شده شایدم قرمز فقط نمیدونم از کجا بگیرم
جمعه هم پرده ها رو شستیم فقط همین
همسری سرش خلوت بشه بریم یکذره خرت و پرت بخریم البته پول دستمون بیاد
کلاسمم تموم شد
دیگه چییییی
فعلا برم دوباره میام
پسرک ما کاملا وابسته هستش میدونم توی این سن طبیعی ولی خب بعضی وقتا اره دیگه میشه حال اون پست من
صب که از خواب پا میشه چشماش میافته به عکس عروسیمون و اولین جملش بابا ست این جمله تا وقتی همسری بیاد 1000 باررررررررررررر تکرار میشه تازه چند باری هم با همسری تلفنی حرف میزنه تا اروم بشه
گلاب به روتون منکه میرم دستشویی میاد و پشت در انقدر در میزنه گریه میکنه که کلا پشیمون میشم هر چی هم از پشت در حرف میزنم فایده ندارهههههه
دیگه بقیش رو میتونین حدس بزنین بیشتر از نیم ساعنم بدون من نمیمونه
جدیدا وقتی کار خطرناکی میکنه و برمیگرده چهر منو میبینه که کاملا در همه سرشو میندازه پایین و میره یک دور میزنه دوبار میاد و توی صورتم نگاه میکنه بعدش میخنده و میگه ما ما بعدش منم که توضیح میدم پسرم این کارت خطرناکه بیشتر وقتا دیگه سراغ اون وسیله یا کار اشتباهش نمیره
وسایله کشوی اشپزخونه رو یکی دوبار در روز زیر و رو میکنه بعدش اگه چیز جدیدی پیدا کنه میبره توی هال و حسابی که باهاش ور رفت دوباره میاره توی اشپزخونه
نمیدونم چرا بعضی روزا فقط بهانه میگیره و وقتی همسری میاد از بغلش نمیاد پایین تا ببریمش بیرون طفلی حوصلش سر میره
این گوشه ای از روزای ماست
............
سرما خوردم گلو درددددد اوفففففف
کاری برای تمیزکاری خونه نکردم هفته اخر البته ما هر چند وقتی خونه رو به کل میریزیم بیرون
برای سف ره و اینا هم کاری نکردم الان حسش رو ندارم گلوم درد میکنه
ولی شدیدا دلم میخواد برم بیرون دور بزنم حسابی از دیدنه شلوغی لذت ببرم عاشقه این روزای اخرم
فعلا برم بخونمون دوباره میام
اون روز حالم خیلی بد بود
هورمونها هم قاطی کرده بودن
الان خوبممممممممم خیلی خوب
بوسسسسسسسسسسسس
دوستتون دارم
مثله اسمون که امروز بارید
دلم میخواد فریاد بزنم
دلم میخواد چند روز هیچ کسی رو نبینم
میخوام چند روز مسئولیتی نداشته باشم
مادر هم انسان است خسته و کلافه میشود کم می اورد
دلش تنهایی میخواد
کم اوردم
امروز کم اوردم
از اینکه پسرکم صبحا بد اخلاق است و مدام برای هر چیزی گریه میکند
.::. Weblog Themes By Night Skin .::.
