X
تبلیغات
خودمونی


خودمونی

خدایا خودت هوای مارو داشته باش

این یکی دو روز همش دنبال خرید بودیم

برای مامانا و برای خودم

برای مامان همسری یک روسری خریدم

برای مامان خودمم نقدی بهش کادو میدم

دیروزم با همسری و خواهری و پسرک رفتیم و من یک مانتو خریدمممممممم

اهههههههه که چقدر مانتوها مزخرفنننننننننن رنگش صدری و تقریبا اداری مجلسی چیزی پیدا نکردیم

شبم یک جعبه شیرینی خریدیمو رفتیم خونه مادر شوهری و کادوش رو دادیم

فردا هم بله برونه برادرشوهریه و من برای اولین باره که مجبورم تیپ ساده ایی داشته باشم چون همین مانتوی ساده مشکیم رو فقط میتونم بپوشم

...........

نمیدونم چیزی که شنیدم معنیش چی بود و چه داستانی داشت امیدوارم اون چیزی که من فکر میکنم نباشه ولی جز اون چی هست یعنی خواهرشم بلههه مگه میشه ولی اون چیزی که شنیدم

پول چه کارایی که نمیکنه یعنی اونم بلهههه حتما اشتباه شنیدم اصلا چرا گوشم این وقتا تیز میشه

حتما تا یک رب دیگه میرسه اینجا و

اهههههههه اصلا به من چه هر کیو تو قبر خودش میخوابونن

شنبه 30 فروردین1393 | 9:43 | غزل | |

دوباره این جمله رو باید بگم که من چی بپوشم

مثله اینکه یکشنبه بل ه برون برادرشوهری خواهد بود

لباس دارم ولییییییییییییییییییییییی مانتو ندارممممممممممممممممممم ای خدا من چی بپوشم

پسر خاله همسری هم با موتور تصادف کرده کماست براش دعا کنید بچس طفلی

امروزر   برم ببینم چیزی پیدا میکنم یا نه

چهارشنبه 27 فروردین1393 | 14:43 | غزل | |

امین کوچک من پسر قشنگم همه زندگیه من

من عاشقتم میدونی دیگه هاااااااااااا

خیلی زیاد اندازه همه دنیا

منو ببخش دیشب خیلی خسته بودم خیلیییییییییی زیاد کاش متوجه بشی که مامان اندازه سه سال که درست نخوابیده و ظرفیتش اومده پایین

خیلی خسته بودم همین 

ناراحتم

دلم برات تنگ شده

خدایا توان بهم بده توان خیلی زیاد 

چهارشنبه 27 فروردین1393 | 9:41 | غزل | |

رز ی م دسته جمعه شروعی شده و بسیار هم سفت و سخت هست

غذاها بدون روغن و نمک بدون ذره ایی سرخ کردن همینجا توسط ما خانما درست میشه

دیگه نون با غذا زیاد نمیخوریم

وزنهامونو نوشتیم ترازو اوردیم

میان وعده سبزیجات و چایی هست

امیدوارم نتیجه بده

چون دسته جمعیه انگار ادم خجالت میکشه همه کم کنن و تو چاق بشی انگیزه داری

فردا خوراک لو ب یا داریم

.........................

یک وقتایی فکر میکنم اگه پدر و مادرا در خرج کرد ن محبت هم اندازه میذاشتن خیلی خوب میشد پدر و مادر از همه جونش مایه میذارن ولی در اخر تنهایی و گریه و ندیده شدن نصیب خیلی ها میشه

شاید محبت زیادی باعث میشه شاید اگه به بچه یاد داده بشه که قدر محبت هم بدونه اینطوری نشه

دیروز خونه مادر بزرگم توی تهران خالی خالی شدددددددد و من انقدر دلم گرفته بود که همینطور اشک میریختم یاد همه بچگیا

یاد اون حیاط فسقلی و پله ها یاد روزای خوب روزای سرشار از زیبایی

یاد اقاجون

و حیف و حیف و صد حیف

میخواستم برم برای اخرین بار ببینم خونه رو ولی نتوسنتم

مامان میگفت مامان بزرگ همش گریه میکرد خونه قرار نیست فروخته و کوبیده بشه

مامان بزرگ هم گفته نمیتونم اونجا زندگی کنم چون یاد خاطراتم میافتم حق داره طفلک

چی میشه گفت فقط حیف

.......................

دلم میخواست اخر هفته برم چا ل وس همسری خیلی کار داره و فکر نمیکنم بشه

دلم جاده سبز میخواد دلم دریا دلم باد خنککککککککککک میخواددددددددددددددددددد

جاده اسمه منو فر یاد میزنهههههههههههه

دوشنبه 25 فروردین1393 | 13:23 | غزل | |

وقتی چیزی رو نمیشه تغییر داد چکار میشه کرد هااااااااااااا هیچییییییییییییی پس خدایا من به تو سپردم

.............

و امااااااااااا مهمونیییییییییییی

۵شنبه سر کار بودم موقع خونه رفتن کاهو و گوجه و  لی مو خریدم

همسری سیب زمنی پخته بود سریع کوکو درست کردم

ناهار خوردیم پسری رو خوابوندم و مشغول شدممممممم

خواهری چند بار اس داد که بیام کمکت ولی قبول نکردم با بچه کوچیک چه کاریه

کار زیادی نداشتم مرغا رو پختم و ظرفا رو شستممممممم خونه رو جمع و جور کردم

رفتم حموم رو بشورم مایع جرمگیر زیاد ریختمممممممم همششششششش رفت توی حلقم الان حتما میپرسین شستن حموم چرا چون به دلم افتاده بود مادرشوهری سری به حموم میزنه که البته هم زدددددد

دبلیو س ی رو شستم

یکدفعه دیدم توی اشزخونه اب از توی ظرفشویی چیکه میکنه بلهههههههه لوله ها اب داده بودن و زیرش ظرفشویی پر اب بوددددددددددد قیافه من دیدنی بوددددددد

سریع زنگیدم به همسری اونم وسیله خرید و اومد حالا ساعت شده ۴ مرغا رو ریش کردم مواد ته چینو درست کردم سالا دو بردم بالا و خودم درست کردم بعدش دوباره اومدم پایین

وایییییییی خدااااااااااا اشپزخونهههههههههه ظرفا وسط فرش خیس شده همه جا داغون

میوها رو توی حموم شستم

دیگه نمیتونستم کار کنم تا همسری کارش تموم شده

فکر کنم دیگه ۶ بود که همه چی درست شد ظرفا رو شستم ظرفای روی زمینو جمع کردم کف اشپزخونه رو دستمال کشیدم جارو برقی زدم همسری دوباره جارو زد شیرینی چیده شد میوه ها رو هم همسری چید لیوان اوردم

برنجو دم کردم ته چینم رفت روی گاز لازانیا توی فر

و نشستمممممممممممممممممم دستم دیگه داشت از جا کنده میشد گلومم میسوختتتت از اون مایع جر م گیره

ساعت ۷.۳۰ بود که کتری رو گذاشتم روی گاز توی قوری هم سه تا پیمونه چایی ریختم دم نکردم و بلهههههه

ساعت شد ۸ نیومدن ۸.۱۵ نیومدن ۸.۳۰ نیومدننننننننن ۹ نیومدننننننننننن زنگ زدیم گفتن توی همت ( پ ا رک پرد یسان )هستن و ۹.۱۰ پدر شوهری اینا و خواهر شوهری و نامزدش و برادرشوهری وسطی اومدن همسرییییییی کاملااااااااااااا عصبیییییییییییییییییییییییییی بود گفتن قفل رو گم کردن ولییییییییییی من مطمئنم چیز دیگه ایی شده حتما ۹.۲۰ برادشوهر یی اخری اومدددددددددددد چایی اوردم فقط با شیریینی که خودشون اورده بودن میخواستم تا برادشوهری بزرگه میاد شام بندازم ولی مادرشوهری گفت تا ایشون بیان همراهشون میرن بالا دیدن ماماننیا یعنیییییییییی قیافه من دیدنیییییییییی بود

ایشون هم ۹.۳۵ اومدن فکر کنید تازه ۸.۳۰ از خونه راه افتادن اخه ادم میره مهمونی انقدر دیر راه میافته وقتی هم که کاری نداشته

دیگه رفتن بالا منم دیگه چیزی نیاوردم

تا ۱۰.۳۰ که اومدن حالا فکر کنیددددددددد برنجممممممممم بیات شده ته چینم نیمه گرمه دوباره روش کره دادم و اب ریختم و زیرشو روشن کردم توی برنج اب ریختم لازانیاااااااااااا روش عینه چوب خشک شده بوددددددددددد یعنییییییییییی اعصاب نداشتمااااااااا

دیگه هر چی بود اوردممممممممممم و البته همه راضی بودن و خیلی خوششون اومده بود فکر کنید ما ساعت ۱۱ داشتیم شام میخوردیم منکه اصلا میل نداشتم فقط یک قاشق از بورانی با د مجون خوردم و یک تیکه کویچک و یک قاشق از دسرم که ترکیده بود بیچاره

دیگه سفره جمع شد یکسری ظرفا رفت توی ماشین یک سریش هم خودم شستم بعدشم میوه و شیرینی و شکلات اوردیم که دیگه کسی نخورد حالا ساعت چنده ۱۲ دیدم یک نصفه هندونه داریم اونم اوردم که چون گرمشون شده بود همشو خوردن مادرشوهری اینا ساعت ۱۲.۳۰ رفتن برادشوهری بزرگه ۱ رفت

وایییییییییییی من مونده بودم با یک عالمه ظرف توی اشپزخونه و وسایل توی پذیرایی و خستگیوووووووووو اوففففف

خوبیش این بود که فرداش مهمون بودیم

صب جمعه هم بعد صبونه و حموم رفتیم سمت پ ردیس ظهر خونه خاله شبم خونه دایی کوچیکه

ولی واقعا ادم با بچهههههههههه همون بشینه خونه والاااااااااااا چه کاریه منم اصلا دوست ندارم هی به بچه جلوی جمع بگم بکن نکننننننننن

کلاااااااااا خلاصه نوشتمااااااااااااااااااااااااا

..........................

و اما امروز میوه اورده بودم دیدم خب خوب نیست بوی میوه بیاد و به دوتا همکار دیگم ندم

برای همین پوست کندمو خورد کردم دوتا بشقاب کردم بردم اتاق همکارم که حرف رژیم شد

این همکاران اقای مدیر و خانم مد یر فروش هستن اونا هم رژیمن

قرار شد از فردا همینجا غذا درست کنیم یک چیزی تو مایه های تاس ک با ب با ورژینهای مختلف و شب دیگه رعایت کنیم ولی اگه دیدیم اذیت میشم شب رو کم بخوریم ولی مقوی

خانم همکار با این روش ۱۰ تا ۱۵ کم کرده و اصلا صورتشم خراب نشده

امیدوارم نتیجه بده خوبیش اینه که چون تیمیه خیلی بهترهههههههههه

فعلا برم دستم درد گرفتتتتتتتتتتت

پ.ن : از همتون برای کمک برای مهمونیییییییییی ممنونمممممممممممم مخصوصا از دخملی عزیز

شنبه 23 فروردین1393 | 13:44 | غزل | |

یک پست رمزی نوشته بودم که پاک شد

ببخشید دوستای نازم

امروز روی مود نیستم

 

شنبه 23 فروردین1393 | 12:10 | غزل | |

دیروز موقع خونه رفتن یک رنگ مو ی تیره گرفتم ریشه هام زده بود بیرون بعدشم یک عالمه سفیدی داره

بعدشم با د مجونو و لیمو و فلفل د ل مه خریدم

تا رسیدم قورمه س بزی رو درست کردم نمیدونم چرا اونجور که میخواستم نشد

بعدشم مواد لازانیا رو خورد کردم

بادمجونا رو کباب کردم و پوست گرفتم و له کردم سیر ریختم و بعدش با ماست قاطی کردمو و ریختم توی ظرف و روشو پوشوندم رفت توی یخچال

بعد بقیه مواد لا زانیا رو درست کردم

ده دقیقه نشستمو نسکافه خوردم

موادش که اماده شد موهامو رنگ کردم داداشی گفت بیا بالا

رفتن امینو با خواهر زادمو اوردم پایین اخه خواهر مینا دیروز اومدن

با هم بازی کردن و منم کارامو کردم سرمو شستم

دوباره رفتم سراغ لازانیا

همسری اومد خواهر زادم رفت

با مواد لازانیا ماکارونی پختم برای شب

بعدشم سس سفید و درست کردم ظرف رو اوردم و لایه لایه چیدم ورق لازانیا کم اومد چون ظرفم بزرگ بود زنگیدم خواهری ببینم ورق دارن یا نه داشتن و فرستادن ولی کوچیکتر بود و فرق داشت خلاصه تیکه کردمو ظرف اول درست شد من موندمو یک عالمه مواد لازانیا

همسری با پسرک رفتن بیرون منم رفتم دوباره بالا و یک بسته لازانیا گرفتم دوباره اومدم پایین

ظرف دوم درست شد ولییییییییییییییی این نوع لا زانیا فرق داشت و باید پخته میشد منم دیگه واقعا حال نداشتم همونجوری درست کردم امیدوارم هیچ کدوم خراب نشن

کارمو کردم ظرفا رو شستم و یکذره اسفناج و ماست ریختمو خوردم

توی فکرم داشتم برای دس رنقشه میکشیدم به فکرم رسید چند تا توت فرنگی داریم پس یک ظرف درست میکنم که لایه اول با توت فرنگی و زلش باشه و لایه بعدی پا نا ک و تای ساده

سریع به همسری زنگیدم تا برام شی ر و زله بگیره

تا اومدن من دست به کار شدم هر دو رو درست کردم زله توت فر نگی رو گذاشتم توی فریز و پ رو گذاشتم توی یخچال و رفتیم خوابیدیم

تا پسری بخوابه و من پاشم زله توت فرنگی یخ زده بود اشتباهم اینجا بود

توت فر نگی رو ریختم کف ظرف زله تیکه تیکه شد روش و انقدر خوابم میومد که یکدفعه بدون تست کردم پ همشو ریختم روش وووووووووووووووووووو بلههههههههههههه همه چی قر و قاطی شد همسری بیدار شد و گفت ایراد نداره خوبه

بعدشم ابروهامو  ت میز کردم و غشششششششششششششش

الانم که سرکارممممممم

سالاد مونده تمیز کردن خونه شستن د بلیو  سی پختن  ته چین اهاااااااا مرغاشو دیشب مزه دار کردم

گرد گی ری هم موندههههههههههه

 فعلاااااااااااااا تا شنبهههههههههههه

پنجشنبه 21 فروردین1393 | 9:21 | غزل | |

 

دیروز اس دادم به دوستم جواب نداد میدونستم بارداره نگران شدم دوباره اس دادم و فهمیدم استراحت مطلقه موبایل رو از خودش دور نگه میداره بچش پسره و رحمش شله انگار و هر لحظه احتمال سقط داره برای همین نزدیک بودنه موبایل براش خطرناکه

یاده همسایه بانو افتادم

یاده جاری

یاده خیلی های دیگه

امروز میخوام برای تمامه کسایی دعا کنم که ارزومند سبز شدن دامنشون هستن خدایا خودت و تنها خودت صلاحه همه رو میدونی پس خودت هوای همه رو داشته باش امین

 

چهارشنبه 20 فروردین1393 | 11:22 | غزل | |

دیروز عصری همسری زود اومد اونم بخاطر التماسهای من بود

چون باید کاراهامو مرحله مرحله انجام بدممممممم با وجود امین دستم بسته هست

این شد که رفتیم شه ر وند صادقیه اوفففففففففففففففففففف شلوغغغغغغغغغغغغغغغ نمیدونم قراره قحطی بیاد چی شده من خبر ندارم انقدر میدون شلوغ بود جای پارک پیدا نمیکردیمممممممممممممم ص ا  دقیه رفته بودیم

۴ تا خنزل پنزل شد ۱۰۰ تومن من هی نگاه میکردم واقعا چی خریدیم که شده ۱۰۰ تومن دوتا کره و دوتا پودر و یکدونه رب و یکدونه ماکارونی و یکدونه ماست کوچیک و خامه یدونم بوگیر اها دوتا پنیر پیتزا کوچیک هییییییییییییی بالا پایین کردم اینا باید بشه ۱۰۰ تومن واقعا خدا رحم کنه ادم یک مهمونی میخواد بده هاااااااا ۵۰۰تومن میشه

بیخیال

خریدارو گذاشتم خونه رو رفتیم پ ردیسان مثلا پیاده روییییییییی دو ساعتی فکر کنم بودیم انقدر گشنم شده بود که دلم میخواست همونجا میشستم و دل سیر غذا میخوردم ولی فقط میوه بورده بودیم پسری رو با هزار جور کلک اوردیم خونه

ع دسی گذاشته بودم که ابکی بود شعله رو زیاد کردم و دوتا هم تخم مرغ زدم با ماست و خیار انقدر هممون گشنه بودیم مثله قحطی زده ها غذا میخوردیممممممممم تازه من بعدشم بازم گشنم بود که یک لیوان شیر خوردم یا دوتا با دوم و فندق من میدونم عمرااااااااااااااا تا دو ماه دیگه ۱۰ کیلو کم کنمممممممممم عروسی خواهر شوهری عینه بشکه خواهم بودددددددددددددددددددددد چکار کنم فشارم سریع میاد پایین

..................

دیروز همینجور توی سایتهای مختلف بودمو بالا و پایین میکردم غذاها رو تا مناسب ترینار و انتخاب کنم

تصمیماتم قرو قاطی بود که خواهری زنگ زد گفت این فکر رو هم بکن که امین قطعا توی دست و پات خواهد بود و بهت میچسبه راست میگههههههه

امین میاد توی دست و پا و کاملا کارامو محدود میکنه بعدشم تنها کسی که احتمالا کمک کنه همسری خواهد بود از الان میخوام باهاش طی کنم هی نگه اینو بیار اونو بیار

با خودمون باید برای ۱۱ نفر غذا بپزم و نمیتونم زیاد مانور بدم ۵شنبه هم سرکارم و باید کارامو فردا شب انجام بدم

تصمیم این شده لا ز ا نیا موادشو از قبل اماده میکنم و یکی دو ساعت قبل سرو سس *سفید میریزم

و قورمه* سبزی و مرغ هم حذف میشه چون همه توی عید مرغ زیاد خوردن شاید ته چین هم کردم نمیدونم

خیلی ساده میشه نه ایراد نداره و نهایتا ب و رانی ادمجون و سالاد دسر هم همون قبلی خواهد بود

تازه ظرفا رو باید فردا در بیارم و بندازم ماشین خونه هم که باید تمیز بشه

خوبیش اینه که فرداش هم ناهار و هم شام دعوتیم ناهار خونه خاله و شبم خونه دایییم هر دو هم پ ر دیس هستن

سه شنبه 19 فروردین1393 | 11:12 | غزل | |

بخاطر پست پایین ازتون خیلیییییییییی خیلییییییییییییی ممنونممممممممم بوس برای همتونننننننن انتخابام نهایی شد حتما بازم میگم بهتون

........................

توی عید خبر بدی که شنیدم طلاق دختر داییم بود پارسال نامزد کرده بودن خانواده پسره بسیاررررررررررررر ادمهای خوبی بودننننننن خیلی زیاددددددددد خیلی هم دختر داییمو دوست داشتن اصلا شوک شدم وقتی شنیدم اولش ناراحت شدم و بعدش خوشحال از منطقی بودن دختر داییم اگر خوده من همچین مشکلی داشتم بخاطر پدرو مادرمم شده هیچ وقت طلاق نمیگرفتم چون پدر و مادرم واقعا طاقت همچین چیزی رو ندارن هرگززززز

نمیگم هر چی بود ادم زندگی کنه هاااااااااا نه  ولی من اگه همچین مشکلی داشتم بخاطر خانوادم طلاق نمیگرفتم مشکلشون این بوده که پسره هر اتفاقی میافتاده رو به مادرش میگفته یعنی همون بچه ننه بود چندین بار مشاوره رفته بودن ولی این مشکل حل نشده بوده داییم به دخترش گفته تو باید مدیریت کنی و این حرفا و جواب دختر داییم این بوده که من قرار نیست بچه بزرگ کنم و دیگه نمیتونه تحمل کنه

فکر کنید زن عموی پسره بهش گفته برو محله کارش و باهاش حرف بزن دختر داییم بهش میگه چرا اومدی اینجا میگه من نمیخواستم بیام زن عموم گفته

خلاصه طلاق گرفتن مامان انقدر ناارحت شده بود گریه میکرد و فشار بالا رفته بود و قرص خورد

از شجاعتش خیلی خوشم اومد و اینکه به نظرم وقتی تمامه تلاشش رو کرده و نشده کار درستی کرده تا قبل از شروع زندگیشون اینکارو کرده داییم هم حداقل جلوی ما که خیلی خوب برخورد میکرد با این موضوع

امیدوارم توی زندگی بعدیش موفق باشه

.........

و اما مسئله بعدی


ادامه مطلب
دوشنبه 18 فروردین1393 | 10:22 | غزل | |

www . night Skin . ir