نمیدونم مشکلات این روزای ما کی قرار تموم بشه و تا کی ادامه داره اصلا از کجا یهویی روی سرمون خراب شد چرا اینطوری شد ولی تقصیره من نبوده

پس چرا همه فشارا روی منه چرا همه با من اینطوری صحبت میکنن

چرا من مورد اشارم

چرا من حرف میشنوم

چرا من له میشم

چرا من روزی هزار بارررررررر شماتت میشم

فقط میدونم  اینکه چیزی به له شدنم نمونده واقعا نمونده شایدم له شدم و خودم حالیم نیست شاید انقدر له شدم که توی ابرا هستم شاید انقدر فشرده شدم که فشردگی رو نمیپذیرم

خدایا فقط تو میتونی منو نجات بدی فقط تو



دوشنبه ۱۱ اسفند۱۳۹۳ | 10:47 | غزل |

امین هنوزززززززز خوب نشده و گلوشه صداشم خروسی شده داروهاشو عوض کردم غذا که هیچیییییییییی شربتم بیشترش رو تف میکنه و من فقططططططططط حرصصصصص میخورممممممم

خونه تکونی هم که هیچیییییییییی بیخیالشم فعلا شاید توی عید تمیز کردم نمیدونم کی اینطوری تنبل شدم

ولی واقعا حسش رو ندارم

هوا که انقدر سردددددددد شدهههههه که همش میلرزم بازم خداروشکر دو قطره بر فو بارون اومدددددددد

خ ش قراره موهامو پنجشنبه رنگ کنه خدا رحم کنه امیدوارم خراب نکنه

جمعه هم ب له برونه ب ش وسطیه و من  دوباره باید بگم من چی بپوشممممم

غذامم این روزا هی کمتر و کمتر میکنم تا بلکه دو گرمی کم ککنم امیدوارم تا عید بتونم حرکت مثبتی انجام بدم

خریدم هنوززززززز حسشششششش نیست سردهههه سرددددد استانه تحملم اومده پایین نمیتونم سرمارو تحمل کنم

فعلااااااااا دوستان



سه شنبه ۵ اسفند۱۳۹۳ | 10:51 | غزل |

اخ که نمیدونم این روزا چطور میگذره چطور شب میشه و چطور صب میشه

چرا چون پسرک به شدت مریض شده و من به شدتتتتتتت مستاصلممممممممم دارو خوردن با گریه و زاری دکتر رفتن با هزارجور ترفند ندادن اب سرد از یخچال و خالی شدن هر چی چیز خوشمزه خنک از یخچال البته بعضی وقتا هم بد مزه مثله عرقق نعنا خنکه دیگه میخوره

گفتن هزار جور قصه در مورد مریضی نی نی ها و خوب شدنشونننننننننن مرطوب کردن بینیش با هزاررررررررر ترفنددددددددد وایییییی شیاف گذاشتن خنک کردن دست و پاهاش تب کردنم با داغ شدن بدنش

دیر اومدن سر کارو اخم و تخم مدیر درگیررررررررر

اخ که چقدر مریضیه بچه ها سخته خیلی سختتتتتتت

خب فهمیدین که درگیرم دیگههههه

..........

اخ اخ من اصلا نفهمیدم کی سال تموم شده دیگه چیزی نمونده هاااااااااااا هیچ کاری هم نکردم واصلا هم نمیدونم کی میخوام شروع کنم

این روزا واقعا فهمیدم داشتن خانواده ایی که همه جوره و تحت هر شرایطی پشتت هستن و همه وجودشون مایه میزارن برات یکی از بزرگترین نعمتهاس

بالاخره دارم کم میکنم خداروشکر واقعا افتاده بودم روی دور خوردن و چاقی

الانم میخورما ولی کمممممم

فعلا دوستان

اخ خدایاااااااااااا مریضی بچه هاااااااا سخته سخت



چهارشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۳ | 11:10 | غزل |

یه چند روزیه تعطیله همراهی هستم یعنی چی یعنی خطم خاموشه گوشی ندارم فعلا فکر میکنم بد نشد نه وا ی بری نه زنگی هیچییییییییی تعطیل

با اومدن م ر غ عشقها بخش تمیز کاری بیشتر شده منم حساس ولی خیلی بامزن تا وارد خونه میشم چنان سر و صدایی راه میندازن بیا و ببین

یه گلدون خریدم پریروزا

پریشبم به سطل زبا له چون قبلیمون شکسته شد

دو تا قوطی هم از ا ی کیا کردم برای نم ک و ش کر شکسته بودن قبلیا اینا هم چینی نیست نمیونم چنسش چیه

دلم خریدای بیشتر میخواددددددد فعلا که باید منتظر باشیم

مامان پنجشنبه و جمعه ک ار گر داشت و خونه تکونیش نود درصدش تموم شده

دلم میخواست اخر هفته یه جایی میرفتیم باید ببینیم کار همسر جان چطور میشه احتمالا کار داره

روز خوش

 



شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۳ | 11:58 | غزل |

دیشب انقدر خسته و کوفته بودم انقدر سردرد شدید داشتم و بیحال بودم که تصمیم داشتم امروز نیام شرکت ولی چون میخوام هفته دیگه مرخصی بگیرم کنسلش کردم

یه ازمایش دکی برام نوشته که صبا تا بیام پاشم ساعت 7.30 شده اون موقع هم از شلوغه حوصلم نمیاد انشاا... فردا صب میرم

زنگ زدم کارگر بیاد خونه ماماننیا رو تمیز کنه برای یه هال میخواد صد بگیره که تا 70 رسوندمش حالا ببینم چی میشه

با همسری دیروز تصمیم گرفتم دیگه شبا شام سبک بخوریم و فقط برای پسری غذا درس کنم

فعلا همینا خوش باشین



دوشنبه ۱۳ بهمن۱۳۹۳ | 9:8 | غزل |

5 شنبه چنان هوس ک له پ ا چه کردم که با تایید بابا همسرجان خریداری فرموند و بار گذاشته شد

5شنبه شب هم خاله جانم زنگ زد و مارو برای جمعه ناهار دعوت کرد ماهم از خدا خواسته

صب جمعه هم زود پاشیدیم و صبحانه ایی جانانه زدیم بر بدن جمع و جور کردیم راه افتادیم سمته خونه خاله

اخ که چقدر از این جمعهای خانوادگی دور موندیم کاش خونه ها انقدر کوچیک نمیشد کاش دلهامون مثله قبل دریایی بود کاش حوصله همدیگرو بیشتر داشتیم

خلاصه بعد از ناهارو چایی و شیرینی خوردن راه افتادیم سمته خونه

پسرک هم توی ماشین خوابش برد و وقتی بیدار دشد ما دمه خونمون بودیم چنان گریه اییییییییییی سر داددددددددد بیا و ببین مگه ساکت میشد میگفت برگردیم خونه خاله

دیگه از دهنم پرید گفتم بریم ماهی کوچولو بخریم با این حرف ساکت شد حالا ماهی از کجا بیاریمممممم خلاصه شروع شد گشتن و نیافتن

نمیدونم از کجا سر از با ز ارچه پارک لاله دراوردیم و چیییییییییییییی خریدیمممممممممم دو عدد م ر غ عشققققق خداییش اینارو کجای دلم بزارمممم

امیدوارم زنده بمونن زیر دست پسرک

..............

تمامه سیستم بدنم ریخته بهم حالت ته*وع ضع*ف م*ور *مور شدن و الیییییییی غیر



شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۳ | 15:3 | غزل |

سه شنبه صب بود که خ ش پیغام داد که بریم شب خونشون با همسری مشورت کردیم

قرار شد بریم عصری رفتم ارایشگاه و بدو بدو خونه

و حرف زدن و بازی کردن با پسرک و حموم کردم و لباس پوشیدیمو رفتیم سمته خونشون

یه جعبه شیرینی هم گرفتم براشون

با پسری توش ماشین قر میدادیم و میرفتیم از جایی که همسر جان ادرس داده بود رفتم ولی گم شدم هی میچرخیدم اخرشم زنگ زدم خ ش و با کلی گشتن رسیدم خونشون

م ش زودتر اومده بود من کاملاااااااااا رسمی بودم

اکواریوم گرفته و م رغ عشق دارن و د و تا هم ع روس ه لندی کلی با اونا سرگرم شدیم کلا این خ ش خیلی سر زندس

یک ساعت بعدشم همسری اومد چایی خوردیم و منتظر بقیه شدیم جاری جدید و برادرشوهری وسطی هم اومدن بساط شام چیده شد الحق کار غزاهاش خوشمزه بودن مخصوصا سوپش

پسری هم با دختر عموش بازی کرد و میوه خوردیمو 11 هم خدا حا فظی کردیم برگشتیم خونه

.........

چند روزی بود سر درد داشتم و مدتی هم بود که هم پاهام و هم دستام مور م ور میشدن و اینکه کف پ ام خالی میشد انگار الان دو روزی هست خوبم خداروشکر یکشنبه وقت دکتر دارم ببینیم چی میشه

..............

چند روز پیش خودمو موهای پسری رو کوتاه کردم عالیییییییییی بیست پسری هم خیلی خوب همکاری کرد خیلی خوب شده

دیگه برم خونه

خوش بگذره



پنجشنبه ۹ بهمن۱۳۹۳ | 11:23 | غزل |

پسرکم این روزا کاملاااااااااااااا متغییره یعنی نظمش بهم خورده یه روز ظهر میخوابه غذاش خوبه شب به موقع میخوابه

یه روزم کاملااااااااااااااااااا برعکسه منم که دیگه هیچی هر روز متغییر میشم 

دلم یه مسافرت میخواد به یه جای خوش اب و هوااا یه استراحت دلچسب شیرین 

دلم میخواد ارامش فکری و روحیمون رو بدست بیاریم و زندگیمون ریتم منظمی بگیره

نمیدونم چمش شده که همه بدنم یا مور مور میشه یا سوزن سوزن کفه پامم که بعضی وقتا انگار خالی میشه

دیگه پیری نشون چیه همین دیگهههههههه

پریشبا یه ابگوشتییییییییی پختمممممم معرکهههههه عالی خیلی چسبید بعلههه شب ابگوشت خوردیم دور هم با سبزی خوردن هوم

هوا هم که قربونش برم نازش زیاد شده بابا ببارررررر چیزی نمیشه که

دیگه کم کم باید به فکر خونه ت کونی باشیم البته که با بچه فایده نداره به نظرم بذارم روزای اخر میخوام هر چیییییی که بدرد نمیخوره رو واقعا بزارم بیرون از انبار کردن بدم میاد

تا ببینیم چی میشه

 



دوشنبه ۶ بهمن۱۳۹۳ | 9:52 | غزل |

نمیدونم چم شده واقعا حسه وب نویسیم رفته

اصلا هم یادم نیست چه اتفاقاتی افتاده

امین سرما خورده دیشبم خوب نخوابیده منم از بیخوابی بی حسم

دیگه چیزی به ع ید نمونده هاااااااااااااا

من عید و خیلی دوس دارم بخاطر اون انرزی که توش هست بخاطر بدو بدو به به

بر ف و بارونم که خیال باریدن ندارن

امین خواب بعد از ظهرش کلا قطع شده و عوضش شبا زود خوابش میاد کارامو روی دور تنده تا انجام بدم و بازی کنیم و غشششش

بعد که امین میخوابه منو همسری همش حرف میزنیم همفکری مشورت صحبت تا اینکه دیگه نای حرف زدن نداریم

خداروشکر

به خاطر همین روزمرگیها بخاطر خود خدا

 



سه شنبه ۳۰ دی۱۳۹۳ | 14:8 | غزل |

روزا میگذرن و هر روزشم یه جور گاهی اوقات ارومم و گاهی اوقات طوفانی

و این وسط اگه خواهر و شوهر خواهرم نبودن من نمیدونم چکار میکردم

هر روز خداروشکر میکنم بخاطر همراهی خانوادم و هر چیزی که برای ما مثله یه کابوسه ولی حتما خیرتی توش هست

جمعه رفتیم تی رازه و پسرک بسیاررررررررررررر بازی کرد و جیبه ما خالی شد خداروشکر که برای بازی و خوشحالی خرج شد

بعدشم برای اینکه پسری بخوابه رفتیم تج ریش و من رفتم زیارت و اش و حلیم س ید مه دی خریدم و اصلا خوشم نیومد از مزه و طعمش

هر روزم به بازی و شیطنت میگذره

غذاهای جدید میپزم مثلا خور ش ب ه خوشم اومد ازش مزه خاصی نمیداد بد نبود

ظهرا سر کار سالاد میخوریم البته سالاد مفصلهااااااااااا بلکه این چاقی کمتر بشه

وقت داشتم حتما ورزش میرفتم

دیروزم تولد بابا بود 5شنبه براش کیک گرفتیم امینم لج کرد کیکو نمیداد ببریم خونه ماماننیا این شد که اونا اومدن خونمون

فعلا همینااااااااااااااااااا

دوستتون دارم



یکشنبه ۲۱ دی۱۳۹۳ | 10:53 | غزل |
مطالب قدیمی تر