<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خودمونی</title>
<link>http://ghazal777.blogfa.com/</link>
<description>خدایا خودت هوای مارو داشته باش</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 11 Nov 2009 05:05:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>20</title>
<link>http://ghazal777.blogfa.com/post-266.aspx</link>
<description>سلام دوستای نازنینم چطورید خوبید 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدونم چرا نسبت به مامان همسری انقدر بد بین شدم یک جورایی بدم میاد ازش دیشب شوشو اومد دنبالم که بریم خونه رو تمیز کنیم که مبلا رو اوردن تمیز باشه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی راه گفت مامانم گفته منم میام کمکتون کنم منم تا اینو شنیدم نمیدونم چرا خوشم نیومد گفتم نه نمیخواد کاری نیست بقیشو خودمون هم میتونیم خلاصه که ساز مخالف زدم و شوشو هم گفت حالا یکدفعه گفته من نمیتونم بگم نیاد منم هی گفتم نه دیدم فایده نداره دیگه ساکت موندم تا رسیدیم دمه خونشون مامانه شوشو اومد ولییییییییییییی من خیلییییییی سرد برخورد کردم نمیدونم چرا هر کاری کردم نتونستم خوب برخورد کنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم تو یکذره گذشت دیگه دیدم بده خوب اینجوری یخم باز شد مامان شوشو موقع بردن کارتنها به شوشو گفته بود اگه مزاحمم منو برسون خونه خودم وقتی شنیدم خجالت کشیدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا اینجوری کردممممممممممم هنر نیست که ادم وقتی از چیزی خوشش نیاد هی ناراحت باشه  هننر اینه که بتونیم با همه ارتباط خوبی داشته باشیم ولی نمیدونم چرا اینجوری کردم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه خونه رو تمیز کردیم و فرشهارو انداختیم پرده هم چون چهارپایه نداشتیم نشد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵ شنبه مبلاو تخت و بوفه رو  میارن و دیگه تقریبا تموم میشه  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدشم رفتیم خونه شوشواینا شام خوردیم و شوشو منو رسوند از رفتارم عذرخواهی کردم و بهش گفتم حساس و زودرنج شدم چیزی ازم به دل نگیره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم این روزها بدون دردسر بگذره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اهااااااااا قرار شده هفته دیگه برم پاک س*ازی کنم دیگه دلو زدم به دریا یکبارم برم میک*رو  البته دقیقا نمیدونم برای میک*رو چکار میکنه ولی گفت اگه اینکارو کنی صورتت خیلی شفاف میشه و برای ارایشه عروسی خیلی خوبه حالا خدا میدونه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن. پدربزرگم حالش بد شده بابام امروز اودنشون تهراننننننننن فقط برامون دعا کنید خواهش میکنم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; height=18&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 05:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazal777&amp;postid=266</comments>
<dc:creator>ghazal777</dc:creator>
<guid>http://ghazal777.blogfa.com/post-266.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فقط 3 هفته </title>
<link>http://ghazal777.blogfa.com/post-265.aspx</link>
<description>فقط و فقط سه هفتههههههههه مونده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی سه هفته دیگه من الان تویییییی ارایشگاهمم؟ وای حتما دلم شور میزنه که چه جوری میشم داریم با ارایشگره چک و چونه میزنیم که چه ارایشی بهم بیاد وایییییییی چقدر عالی دارم کم کم کنار میام البته امیدوارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز بابا از ط ا ل قون برگشت و گفت بابا بزرگم حالش بهم میخوره هیییییییی واییییییییی یکدفعه دلم ریخت همه به هم نگاه کردیم شوشو هم پیشمون بودددددددد خیلی نگران شدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابا گفت خیلی ضعیف شده و رنگ و رویی نمونده براش هر کاری هم کرده نیومدن تهراننن خیلی دلم شور میزنه برامون دعا کنید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز اومدن گازو نصب کردن و از اونجایی که توی ای*ران همه چیز درسته و همه چیزو سالم تحویل میدن اینم نمیدونم چیه فرش خراب بود و هفته دیگه میاد خییلههههه ها نزدیکه ۶۰۰ بدی گاز بگیری تازه یک جاش ایراد هم داشته باشه هر کدومم که میان برای نصب یک ۱۰ تومنی باید بدی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه خبری نیست فعلا &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 05:29:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazal777&amp;postid=265</comments>
<dc:creator>ghazal777</dc:creator>
<guid>http://ghazal777.blogfa.com/post-265.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>23</title>
<link>http://ghazal777.blogfa.com/post-264.aspx</link>
<description>دوستای مهربونممممممم سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باور کنید احساساتم دسته خودم نیست سعی میکنم اروم باشم ولی خب دلم یک جوریه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باورم نمیشه فقط ۲۳ روز مونده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تقریبا کاری نمونده فقط باید کفه خونه تمیز بشه و مبلها بیاد تا بچینیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان دیروز سبزی گرفته و سرخ کرده و من رفتم داشت بسته بندی میکرد مامان رفته سیب زمینی و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیازم گرفته میگم اخه از الان خراب میشه میگه نه یک بسته شکلات و زله و چند تا سس هم بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه اینکه مامان موقع ازدواجه خواهرم برای منم چرخ خیاطی گرفته ولی منکه استفاده ندارم حوصلشم ندارم تازه جا هم نیست میگم نبرم نه ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه اینکه نمیدونم ماه ع سل کجا بریم مش*هد یا شمال اردیبهش*ت رفتیم مشهد من به شوشو گفتم بریم شمال شمالم اونموقع اب و هواش ابریه نمیدونم کیشم که گرون میشه برامون میگم بمونیم خونه بهتره نه ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب مثله اینکه باید برم ارایشگاه چون دیگه صورتم معلوم نیست انقدر موداره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چی میشد به اونهایی هم که دارن عروسی میکردن مرخ*صی ۱ ماهه میدادن مثله مرخ*صی زای*مان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب بوداااااااااااااا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلااااااااااااا همینا &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 06:05:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazal777&amp;postid=264</comments>
<dc:creator>ghazal777</dc:creator>
<guid>http://ghazal777.blogfa.com/post-264.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کارانه  تمومانه </title>
<link>http://ghazal777.blogfa.com/post-263.aspx</link>
<description>سلامممممممممممممم دوستای گلممممممممممم خیلی میدوستمتوننننننننننن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امیدوارم شدمممممممممم کلی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب بگم که بهترم ولی هنوز گوشام نصفه نیمه میشنوه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزهااااااااااااااااا پرم از حسه دلتنگی خیلییییییییییی خیلیییییییی کی این بغض خالی بشه خدا میدونه خیلی خیلی عصبی و استرسی شدم حوصله موصله هم ندارم خیلی روی خودم کار میکنم ولی خب بدتر میشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از کارها بگم که توی این چند وقت تقریبا تموم شده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵ شنبه شوشو اومد دنبالم و رفتیم کارتارو سفارش دادیم بهارس*تان من زیاد حساس نبودم ولی شوشو گفت یک چیز خوشگمل بگیریم که زیادی هم ساده نباشه حالا اگه شد عکس میگیرم میذارم براتون ۴شنبه اماده میشه بعدش رفتیم دنباله لوستر من بازم زیاد برام مهم نیست حالا الان تو ی این بی پولی هزارتومنم پولیه برای خودش یک تلفنه خوشگل خریدیم و یک محافظ از صبح هم شوشو رفته بود خونه برای نصب یخچالو ماکرو و لباسشویی خسته شده بود رفتیم خونه عشقمون منم چون حالم خوب نبود حوصله نداشتم شوشو غذا گرفت و خوردیم ولیییییییییییی کلی حالمو بدشد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکذره مرتب کردیم و برنجارو ریخیتم توی جاش همینطور قند و شکرو یک سری وسیله هارو هم داروردیم بعدش ساعت ۱۱.۳۰ مامان شوشو بابای شوشو اومدن دنبالمون نمیدونم چرا از حرکات مامان شوشو خوشم نیومد همه جارو سرک کشید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جارو برقیرو هم باز کردیم دیگه خسته بودیم مامان شوشو اینارو پیاده کرد خونشون شوشو بعدش منو رسوند خونه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ۴ شنبه قرار گذاشته بودیم ۵ شنبه یا جمعه اشپزخونهرو بچینیم ولی چون شوشو یادش رفت برای توی کابیتنها پلاستیک بگیره و از طرفی قرار بود ما جمعه بریم برای مبل کنسل شد شوشو هم به مامانش گفته بود موقع خداحافظی مامان شوشو گفت بمون فردا بریم برای تمیز کاری گفتم که احتمالا بریم بیرون برای مبل و اینا اگه خواستیم بریم زنگ میزنم اونم گفت باشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه زودی بلند شدیم و جمع و جور کردیم وراه افتادیم برای مبل همه چیز سفارش داده شد بعدشم رفتیم امام زاده حسن خواهرم یک کفشهههههههه خوشگل خرید یک کفشه کرم هم دیدن که خیلی ناز بود هییییی به منم گفتن اون کفشه عروسیت خیلی اسپرته خوب نیست و اینا منم اینو خریدم خیلیییییییییییییییی نازه و کلی خوشم  اومدده ازش بعدشم رفتیم خونه ناهار خوردیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش رختخوابهارو اماده کردیم برای بردن زنگیدم به شوشو و گفتم داریم میریم شماهم بیاین که گفت خودت زنگ بزن منم عصبانیییییییییییی خوب بگو دیگه حالا ولی زنگ زدم خواهر شوهری برداشت بهش گفتم که ما داریم میریم به مامان بگو شماهم هم بیاین شوشو هم کار پیش اومد براش نیومد ولی گفت اینها احتمالا میان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما همگیییییییی رفتیم البته دوماشینه بردیم بالا باباو دادشی رفتن ماهم کم کم مشغول شدیم ولییییییییییی نیومدن دیگه تقریبا تموم شده بود همه چیز چیده شد ولی نیومدن زنگیدم به شوشو گفت نمیدونم دیدم نمیشه که زنگیدم خونه شوشو اینا مامان شوشو گفت پردهارو داروده بودم بعدشم دیگه دیدم مامانیتینا هستن و اینا بقیشو نشنیدم چون عصبانی شدم خب مامانمینا باشن شما هم بودین دیگه ولی چیزی نگفتم و گگفتم باشه قططع کردم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رختخوابهارو چیدیم و اومدیم سر راه هم مامان شام گرفت و رفتیم خونه خوردیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;......................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که تقریبا همه کارا تموم شده فقط مونده این هفته چوبیارو بیارن گاز هم مونده برای وصل &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط ۲۴ روزه دیگه مونده خیلی استرس دارم حوصله ناز کردن این اطرافیانو ندارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک جورایی هیچ تعلقی احساس میکنم ب اون خونه ندارم پدرومادرم خیلیییییییییییی زحمت کشیدن همینطور خواهرو برادرم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلیییییییییییییییی حساس شدم حوصله سرکارمم ندارم کاش دلم میخواد از ته دلم شاد باشم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 07:03:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazal777&amp;postid=263</comments>
<dc:creator>ghazal777</dc:creator>
<guid>http://ghazal777.blogfa.com/post-263.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آنفولی </title>
<link>http://ghazal777.blogfa.com/post-262.aspx</link>
<description>سلاممممممممممم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوستای خوبم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من ان*فو لا*نزا گرفته بودم وتازه اومدم سرکاررررررر هنوز خوب خوب نشدم ۳ روز خونه بودم البته خب مثله اینکه کسی  نگران نبوده  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه سعی میکنم اپ کنم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 05:10:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazal777&amp;postid=262</comments>
<dc:creator>ghazal777</dc:creator>
<guid>http://ghazal777.blogfa.com/post-262.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کمی تا قسمتی </title>
<link>http://ghazal777.blogfa.com/post-261.aspx</link>
<description>امروز کمی تا قسمتی دیونه شدم نمیدونم چرا ؟ حالم خوش نیست نمیتونم دقیق براتون بگم چمه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز که رفتم خونه خواهرم داشت برام ملافه هارو میدوخت همه بسیج شدن برای من دیدم یک شیشه بزرگ هم خریده و برام ترشی گذاشته بعدش اماده شدیم رفتیم فروشگاه برای گازو اینا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با شوشو هم قرار گذاشتیم تی وی رو خودمون بخریم حالا یا قسطی یا نقدی منکه که گفتم حالا اگه یک ماه اول تی وی نباشه چی میشه مهم نیست ولی شوشو گفت نه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه با بابااینا رفتیم فروشگاه برای خرید فرشها انتخاب شد گا*زم همینطور بابایی گفت ماشین ظرفش*ویی هم بنوسیین توی لیست هر چی گفتم نمیخواد و اینا قبول نکرد مارکش فل*ره خانمه میگفت خوبه ولی بابایی قبول نکرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی چون فیشه حقوقی بابا نبود دیروز نشد که این کارها انجام بشه چون میخوایم قس*طی بگیریم از اونجا واقعا واجب نبود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش اومدیم خونه و هی گفتم پس خودم قسطشو میدم قبول نکردن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جریانه تی وی رو هم گفتیم و بابا گفت چون برای خواهری بزرگه گرفته برای منم میگیره ای بابا کلی خواهش کردم ولی بازم قبول نکرد و گفت برین همونو که توی های*پ دیدین بگیرین و بیاین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شوشو هم مشغول تمیز کاری بود زنگ زدم و با مامان و بابا رفتیم و همونو گرفتیم و بعدش بردیم خونه و اومدیم خونه مامانینا و شوشو هم اومد چایی و انار خوردو رفت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان میگه چون نامزدی نگرفتیم برات این وسایلو میگیریم حنابندونم چون نمیگیریم پولشو میدیم بهت گفتم نه بابا الان خیلی ها نمیگیرن چرا باید بدین نمیخوام قبول کنممممممم چون دیگه خیلی فشار میشه روشون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میخواد عروسه شادی باشم ولی یک جوریم نمیدونم چمه نمیدونم چه کلمه ایی بکار ببرم دلم نمیخواد دورو برم شلوغ باشه دلم نمیخواد ذهنمو با مادیات مشغول کنم نمیدونم منظورمو متوجه میشین یا نه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میخواد برای زندگیم طرح بریزم برنامه بریزم  دلم میخواد زندگی کنم  دلم میخواد در مقابله مسائل کوچیکو بزرگ محکم باشم و نلرزم دلم میخواد قوی باشم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا کمکم کن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط ۳۰ روزه دیگه مونده فکرشم نمیکردم اینقدر زود بگذره &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 05:54:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazal777&amp;postid=261</comments>
<dc:creator>ghazal777</dc:creator>
<guid>http://ghazal777.blogfa.com/post-261.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خرید +دعوا+خستگی</title>
<link>http://ghazal777.blogfa.com/post-260.aspx</link>
<description>سلام دوستای گلم خوبین 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واییییییییییییییییییییی فقط ۱ ماه مونده خدای من فقط ۱ ماه دیگه باورم نمیشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب این چند وقت کارهای زیادی کردیم اینکه رفتیم با خواهرم و مامانم خرده ریزها رو بردیم یکی دو روز وقت گرفت بعدش شوشو گفت به مامانمم زنگ بزن و بگو برای احترام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم ۵ شنبه زنگیدم که چون شبه تولده و شگون داره خرده ریز ببریم مامان هم گفتن باشه و اینا قرار شد چادرمم ببرم بدوزه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پردها سفارش داده شد و امروز اماده شدن حالا باید بریم تمیز کینم پنجره رو بعدش نصب &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ماشین لباس*شویی و یخ*چال خریداری شد از نوعععععع ال* جی اونم امروز صبح از فروشگاهیی دورگه که بیگانه وطنی میباشد ولی از انجایی که ارزانتر میباشد و از نوی تخیفف برخوردار بود رفتیم و خریدیم راستی کسی از قیمت ال سی دی ۳۲* اینج ال *جی خبر ندارهههههههه لطفا اگه میدونین بگین اینجا زده بود ۵۹۹ تومن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه اینکه رفتیم ۵ شنبه کوچه برلن و من شنل خریداری کردم ۷ تومن ساده سادست دیروزم رفتیم یک بافت سفید گرفتیم برای احیانا سردشدن هوااااااااا در روز عروسی کوچه ب رلن کت پولیش داشت ولی ۳۰ تومن و استفاده دیگه ایی نداشت منم دیدم بی خوده نگرفتم اینم از این &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه اینکه خیلیییییییییییییییییییی خستم از لحاظ روحی جسمی مالییییییییی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا دعوااااااااااا چی بود همون روزیکه زنگ زدم به مامان شوشو که وسیله میبریم خانم شب که شوشو هنوز رسیده نرسیده رفتن و وسیله هارو دیدن البته همه رو باز نکردن اینم از لطفشون بوده ولیییییییییییی خیلیییییییییییییییییییییییی ناراحت شدم دلیلی نداشت بره صبر میکرد من خودم باشم یا حداقل بچینم بعد میرفت خلاصه گردوخاکیییییییییییییی به پا کردم که خدا میدونه واقعا ناراحت شده بودم و با شوشو دعوای شدیدی شد خیلی هم گریه کردم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبحش خالم اومد و به  دوختن ملافه و چادر مشغول شدیم بعدش رفتیم بیرون و جای سیب زمینی و پیاز گرفتیمو و اومدیم خونه منم اماده شدم که برم خونه شوشواینا برای اینکه گفته بودم چادرو اون ببره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی هنوز نمیتونستم حرفاییی که شوشو زده بود فراموش کنم برای همین حرفی نزدم توی راه شوشو یک شاخه گلم گرفته بود ولی من هنوز ناراحت بودم  رفتیم خونه خرت و پرت های که خریده بودمو گذاشتیمو رفتیم اونجا ولییییییی وقتی چشمم به مامان شوشو افتاد بازم یادم اومدددددددددد برای همین سرد بودم چون نمیخواستم بمونم لباسمو نبرده وبدم با مانتو نشستم برادرشوهری وسطی و جاری هم بودن و برای اینکه برادرشوهری کوچیکه ماشینو برده بود و دیر اومد مجبور شدم بمونم اخر شبم وقتی جارینارو رسوندیم بازم سکوت بوددددددد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اخر شب بهش اس* ام* اس دادم که تا امروز روزهارو باهم شمردیم و حالا که یک ماه مونده اینجوری سردم کردی اونم زنگ زد و باهم حرف زدیم کلیییییییی معذرت خواهی کرد منم دیگه بخشیدمش ولی بغض توی گلوم بود گفت بیا بریم خونه رو بقیشو تمیز کنیم گفتم دیگه دست و دلم به کار نمیره اونم گفت بی تو توی اون خونه نمیرم من این چند وقت عصبیم از دستم ناراحت نشو درکم کن در صورتیکه منم ناراحتم پا به پای شوشو اومددددم ولی دیگه تموم شد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروزم که رفتیم با بابا  و مامان و خواهری وسایلو سفارش دادیم یخچالم اینه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی برای لباسشویی پیدا نکردم لباسشویی ۴۳۰ تومن یخچالم ۹۴۹ تومن شد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلااااااااااا راستی اگه نمیتونم بهتون سر بزنم معذرت میخوام همتونو دوست دارممممممم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 08:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazal777&amp;postid=260</comments>
<dc:creator>ghazal777</dc:creator>
<guid>http://ghazal777.blogfa.com/post-260.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ب ر ق اندازی</title>
<link>http://ghazal777.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>سلام دوستای گلم مرسی از محبتتون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب ما هنوز در حال ت میز کاری هستیممممممممم نمیدونید دیروز این اشپزخونه رو چه برقی انداختیممممممممم تا ساعت ۱۰ شب مشغول بودیم شوشو ساعت ۴.۳۰ اومد دنبالمو یک سری لگن و چیزمیزهای حمومو بردم اونجا تا استفاده کنیم جالب اینکه جفتمون هم خوراکی خریده بودیم معلومه خیلی شکمو هستیم نههههههه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول که رسیدیم من رفتم سراغه اشپ زخونه و حسابی کابین تهارو شستم و دستمال کشیدم حسابی شستماااااااااااااااا این وسطا هی میپریدم شوشورو بوس میکردم شوشو هم دیواره  هالو تمیز میکرد خلاصههههههههه که دیروز همش تمیز کاری بود اخرشم شوشو اشپزخونهرو همچین تمیز کرد که کلی کیف کردمممممممم واقعا برق میزددددددددد بعدشم نوبته کفه هال شد باهمدیگه شوشو طی میکشید منم دستماللللللل میکشیدم خلاصه کلی برق برقیه خونمون دیگه چیزی نمونده یک تمیزکاریه نهایی هم مونده که برای دستشویی و حمومه اهااااااااا اتاقها هم دست نزدیم هنوز شاید امروز بریم ولی الان دستم بی حس شده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۱۰.۴۵ رسیدم خونه وشوشو رفت منم دوش گرفتم یک چیزی خوردم چایی دم کردم چون سرم خیلی درد میکرد بعدشم خوابیدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الان هم در خدمتتون هستم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز یک دلتنگی خاصی داشتم نمیدونم چی بود وقتی رسیدم خونه همه خواب بودن داشتم فکر میکردم اینجارو دارم ترک میکنم از این به بعد تقریبا مهمون هستمممممم نمیدونم چی بود ولی هر چی بود خوب نبود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونجا توی خونه خودمون هم بودیم یک جوری بودم احساس میکردم هیچ تعلقی ندارم به اینجا دلم گرفته بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی خیال حتما طبیعیه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...........................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پریروز هم با خواهری رفتیم گی شا و یک سری دکوری برای دکور اشپزخونه خریدم سه تیکه خریدم نه بیشتر بعدشم رفتیم با مامانیا بیرون دوتا زیرشلواری گرفتیم و اومدیم خونه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخوام اگه بشه تا هفته دیگه کارهای خونه رو کرده باشیم خیالم راحت بشه خسته نباشیم برای عروسی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵ شنبه و جمعه هم خالم خونمونه برای دوختنه ملافه هاو چادر نماز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید یک سری وسایله اشپزخونه رو ببرم این یکی دو روز &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای کسایی که میخوان عروسی بشن اروزی خوشبختی میکنم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 06:46:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazal777&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>ghazal777</dc:creator>
<guid>http://ghazal777.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.......</title>
<link>http://ghazal777.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description>سلام دوستای گلم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب دیروز خواستیم مثلا بریم یکذره تمیز کاری کنیم خونه رو من مرخصی گرفتم زودی رفتم خونه چقدر کیف داره زود بری خونه هاااااااا نه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان خیلی اصرار کرد که بیاد ولی گفتم نه چون خودشم جونی نداره بدتر مریض میشه خلاصه شوشو براش کار پیش اومد و گفت دیرتر میاد بعدش با مامانم یکذره چمدونهای خودش تمیزکاری کردیم کلی چیز میز اوردیم بیرون منم صاحب یک ست ملافه و روبالشی شدم برای تختممممممممم بعدش جانمازهایی که برامون خریده بود اورد بیرون خواهر زادمم کلی شیطونی کرد خلاصه که کلی وسیله از چمدونهای مامانم اومد بیرون دوسه تا تیکه ترمه بود که قرار شد وسیله هامو توی اون تزئین کنیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش با خواهر زادم رفتیم کلی مواد شوینده گرفتیم و طی (تی ) اب چلونی مامانی رو برداشتمو شوشو هم اومد و رفتیم ش هروند هم یکی دوتا اس کاجو خرت و پرت خردیدیم بعدش رفتم خونه شوشواینا شوشو یک چیزی برداره مامان شوشو برام چایی اورد و خوردیم برامون چای گذاشت تا ببریم بعدش راهی خونه عشقمونننننننن شدیم وسایلو بردیم بالا و شوشو رفت ماشینه دایشو بده برگرده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم یکذره مرتب کردم بعدش دیدم حالم از سینک داره بهم میخوره هر چی بود ریختم روش انقدر کیف میده برق میزنههههههههه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش رفتم سراغه دست شویی چشمتون روز بد نبینه نصفه جرم گیرو ریختم اونجا نصفشو ریختم توی حمومممممممممممم وااااااااااااااااااااااااااای از بوشششش داشتم خفه میشدم سریع پنجره هارو باز کردم زنگیدم به شوشو اونم اومد کلی دعوام کرددددددد اهااااااااا یک سطل و جارو هم از دمه خونمون خریدیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شوشو سطل اورد و توش اب ریخت و شوینده هم ریخت و مشغول شدیم وای منکه جون نداشتم ولی دیوارها خیلی کثیف بود هر چی فکر کردم دیدم نمیتونم اینجوری اینجا زندگی کنم و به شوشو گفتم حتما تمیزشون میکنم خلاصه که کار زیادی نکردیم یکذره دیورا رو بعدشم حموم و دستشویی رو شوشو تمیز کرددددددددد بعدشم که خیلی خسته شدیم خیلی کار کرده بودیم اخه رفتیم شوشو منو رسوند خودشم برگشت بعدش مادرشوهری زنگ زد که چرا شام نیومدی گفتم دیگه نمیشه مزاحمه ششما شد که بعدشم ولووووووووو شدممممممم شدیدا خسته شدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.............................................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا شوشو خیلی ناراحته پولاشو خوردن یک ابم روش میگه دیگه خسته شدم از دورغهای ادما از اینهمه دورنگی از اینهمه دزدی خیلی دلداریش دادم ولی خیلی ناراحته روی پولاش حساب کرده بود ولی حالللللللاااااااا خیلی دستمون خالی شده واقعا پوله کسی رو خوردن انقدر راحته راحت میره پایین چکاش برگشت خورده و مشتریها پولی ندارن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از اینطرفم مسائله عروسیییییییییی البته سعی میکنم اذیت نکنم شوشورو باهاش راه بیام دیشب میگفت این چند وقت بگذره راحت بشیم گفتم نه بابا اونوقت دورانه خوردن غذا سوخته اغاز میشه کلی خندید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا نمیتونم ناراحتیه شوشو رو ببینم خدا کنه پولاش برگردن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی برامون دعا کنید &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 06:33:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazal777&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>ghazal777</dc:creator>
<guid>http://ghazal777.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اشیونه </title>
<link>http://ghazal777.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>سلام دوستای گلم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از محبته همتون ممنونم واقعا ارومم کردین با حرفاتون همه حرفای خوبتونو اویزه گوشم میکنم و سعی میکنم اروم باشمو فقط لذت ببرم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب ۵شنبه شوشو زنگید که فردا یعنی جمعه میریم برای قرارداد وایییییییییی نمیدوینن چه حسی داشتم از یک طرف دلتنگی از طرف دیگه خوشحال بودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصر ۵ شنبه با بابا و مامان و خواهریا رفتیم فروشگاهیی که میخوایم از اونجا وسیله های بزرگمو بگیریم قرار شده اینا اقساطی بشه و مبل و این خرت و پرتها نقدی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وسایلش محدود بود ولی من برای یخ چال و لب اس شویی ا * ل*  جی رو انتخاب کردم فرش هم انتخاب کردمو حالا احتمالا یک روز دیگه برای نهایی شدن میریم گ*از هم پ* ا *دیسان هست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش رفتیم یاف*ت* اباد و اونجارو هم گشتیم یکی دوتا مدل هم دیدم اونم انشا... توی هفته های دیگه اوکی میشه چون گفتن نهایت یک هفته ایی اماده میکنن بعدشم من ساده انتخاب کردم دیگه دردسری نداره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدشم خسته و کوفته اومدیم خونه واقعا جون ندارم دیگه چشمام باز نمیشد فکر کنین ساعت ۸ خوابه خواب بودم که شوشو زنگ زد دارم میام اونجا حال نداشتم موهامو شونه کنمممممم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شوشو اومد یکذره نشست به بابا هم گفت که برای قرار داد بریم ولی خب بابایی کار داشت و نمیتونست بیاد خلاصه بعدش با شوشو رفتیم بیرون و فال*وده مشتی زدیم به بدن بعدشم برگشتیم خونه شوشو رفت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمعه هم زودی از خواب پاشدم و رفتم حموم و شوشو هم ساعت ۹.۴۵ اومد دنبالمون با مامان رفتیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونه شوشواینا از اونجا بریم وقتی رسیدیم داشتن حلی*م درست میکردن یعنی بابای شوشو خیلی خوشمزه بود بعدش پیش به سوی بنگ اه ساعت ۱۰.۴۵ رسیدیم اونجا ولی خانمه هنوز نیومده بود یک ۴۵ دقیقه ایی منتظر موندیم و بعدش اومد حالا نگو به یه بنگاه کناری هم سپرده بوده کلی هم اونجوری معطل شدیم خلاصهههههههههه که قولنامه نوشته شدددددددد ولی یکذره هم کوتاه نیومد که کم کنه از کرایه دیگه رفتیم همگی خونه رو دیدیم و اومدیم شوشو هم مامانو رسوند خونمون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدش ما دوباره برگشتیم میخواستیم با شوشو بریم خونه خودمون که نشد و مادرشوهری اصرارررررررر که با فامیلشون بریم چ یت گر بابا من بدونه شوشو جایی نمیرم  شوشو هم چون دید جا نیست نیومد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینجوری شد که من تنها رفتم ولی همش دلم پیشه شوشو بود وایییییییی رفتیم اونجا سرددددددددد بوداااااااااااااااااااااااااااااااا وحشتناکککککککک منکه حسابی یخ زدم تا ناهار بخوریم شد ۴ بعدش یکذره بازی کردن و اومدیم خونه ولی مامان شوشو اصرار کرد و فامیلشون موند واییییییییییی منکه دیگه نا نداشتمممممممم حسابی خسته شده بودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتم بالا یکذره دراز کشیدمو شوشو برام چایی اورد بعدش مامان شوشو اومد گفت چون تولد برادرشوهری بزرگس بریم براش چیزی بگیریم از طرفش ما هم از خداخواسته رفتیم و یک دستگاه دی وی دی گرفتیم اومدیم و بعدش شامو چایی و حرف زدنو دیگه نا نداشتم به شوشو گفتم پا شو بریم و حاضر شدم بعدش متوجه شدیم مامان شوشو فشارش بالاست چون صورتش قرمز بود یکذره وایستادیمو فشارشو گرفتیم گفت خوبم بعدش اگه گفتین کجا رفتیم بلهههههههههه خونمون یک نگاهیی کردیم  ببینیم چی میخواد چی نمیخواد ولی دیگه واقعا نا نداشتم منو رسوند خونه شوشو گرفتم خوابیدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الانم در خدمتون هستیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خب خونه خیلی کثیفه حوصله سرکارو ندارم دلم میخواد برم خونه کارهامو بکنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستشوییش یک بو گیر خیلییییییییییییییییی خوب میخواد و باید بگیرم وسیله هم داره منظورم وسایله دس ت شویی که دیگه عوضش نمیکنیم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 05:58:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghazal777&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>ghazal777</dc:creator>
<guid>http://ghazal777.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
